شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

 

 اين روزا در تدارکه سفريم واسه اينکه بريم ايران و خاله و عمه و عموو جونرو ببينيم  با مامان بزرگ و بابزرگ و يه علامه ديگه که نميدونم کين!!! 

 کلي رفتم کادو هی خوشگل خوشگل خريدم با ماماني و بابایي البته من موقع کادو خريدن خوابم مي گيره! نميدونم چرا!! 

 چند روز پيش خاله نگین دایي زن داییي و دختر دایيه خوشگلم اومدن خونمون با مامان بزرگه مامانييي  همه کلييييييي دوستم  داشتن منم سنگ تموم گذشتمو از اول تا آخر که بودن همش شيرين کاري کردم  تازه يه ذره هم گريه نكردم 

 الان دو شبه که ا ساعته 8 بابایي منو ميذاره تو تختم. منم  بی سر و صدا بازي ميکنم تا خوابم بگيره  ميدونم اين يعنيي که کليييييييي بزرگ شدم تازه فرداا 1 ماهم تمومم ميشه هوورااا

 ديگه کلييي بازي ميکنم .ميخندم .حرفم ميزنم  به رقص هم علاقه خاصي دارم مخصوصا رقصه باباييي خيليييييي باحالههههدوسسستت دارم بابایی خوددددممم 

شايد اين آخرين خاطرم از انگليس باشه و بعدي رو تو ايران بنويسم . اخ جووووون 

+ آرتین ; ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

 خوب از خاطراته اين چند روزه بگم

اولش که خاله نگبنم اومد و واسه اولين بار منو از نزديک ديد  اولش يکم جا خورد و گفت چقد کوچولوه!!!!!بعدش که ياد گرفت چجوری بايد منو بگيره ديگه منو زمين نذاشت .کلي باهم بازي کرديم  واسم کادو چندتا اسباب بازي آورد با پول که اونو ماماني صاحب شد مي خواد واسه بابایی  ipod بخره  

مرسیییی نگین جووووووون

بدشم از طرف مامان بزرگ و خاله های ماماني کلي پولو کادو گرفتم امروز صبحم يکي از خاله ماماني واسمون گل سفارش داده بود و فرستاد در خونه 

چندا تا دوستاي ماماني هم امروز امدن منو ببينن که من همشو خوابيدم  اونم کليييي واسم لباساي خوشگل اورددن

 ا مروز ماماني منو برد حموم و منم کلي کيف کردم همش تو آب دستو پا میزدم عين ماهههييي خیلی تو آب بهم مزه داد.  يه اقوو کوچولو هم گفتم که همه ذوق زده شدن  

اين روزا بابابي دير مياد خونه واسه همين ما شبا با هم بازييي می کنيم  نصفه شبا ا شیرمو ميخورم بعد منو بابابي شروع مبکنم به حرف زدن. منم که ذوق میکنم و کلييي هیيجان از خودم در ميکنم فقط نميدونم چرا ماماني کله اش  نصف شبا اويزونه اون  با ما بازيي نميکنه تازه باباي رو هم دعوا ميکنه 

+ آرتین ; ٥:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

 این روزا من خيلي گشنم و همش شير میخوام!

 اينه که کمتر وقت مکنم آپ کنم
   ديروز با مامانی و بابایي رفتيم بيرون کلي منو پوشوندنو گذاشتن تو کالسکه  يه کلاهه گنده هم سرم کرده بودن که همش تا روي دماغم ميومد!( اخه ماماني نتونسته يه کلاه اندازه ي کله کوچولويه من پيدا کنه) و منم که میدیدم کسی حواسش به من نیست کلی جيغ می زدم! اخه  هيچ جا رو نميتونستم ببينم  !

خلاصه بعد از خلاصی از شر کلاهه بعدش سوار اتوبوس شدم واسه اولين بار. کلي مزه داد و من با هيجان همه جارو مي ديدم .سقفش کلييي چراغ و ميله های رنگييي داشت.  پیش ما  جا نبود که بابایی بشینه.. رفت اون ته مه هاااااا.. ولی من زودی پیداش کردم . بابایی کلی خوشحال بود که تونستم از تو همه ون آدمها اونو پیدا کنم!  همه اش میگه من خیییلیی باهوشم!
بعد رفتيم تو يه جايي که ازم عکس بندازن واسه پاسپورت. بابایي که منو از تو کلسکه در آورد کلي آدم وايستادن منو ببينن که عکس ميندازم . نمی دونم چی اونقد جالب بود واسه شون... شاید فهمیده بودن من خیلی خوش تیپم!!!
منم با غرور زل زدم تو دوربينو يه عکس تووووپ گرفتم.  اصلا گریه هم نکردم.. نی نی های دیگه همشون گریه می کردن!
بعد از اون سه تايی کلي دور زديم واسه خودمون بابايی هي منو بغل مي كرد و با هم جلو تر از مامان میرفتیم..تازه با هم کلي چيزای خوب خوب هم ديد ميزديم( اينو ماماني نفهميدد!!) 
 يه سري هم واسه عموو جونا کادو خريديم که من بهشون بدم ولي بابایي اونجا هيچي واسه من نخريد!  موقعه برگشت ماماني چشمش يه کاپشنه پفکيه نارنجيو گرفت (هويييج) و گير داد به بابایي که بايد اينو واسه آرتین بخريم
بلاخره بابایی تسلیم شد  و من صاحبه اون کاپشنه خوشگل شدم. مرسسسیی مامانیییی ( راستي اينم بگم که يه لباس نارنجي داشتم وقتي ميپوشم ميشم عينه هوييج!! خدا کنه با اين کاپشنه عینه هويج نشم!!

  از کاراي جديدم بگم که لبخندم بزرگتر شده
 و طولاني تر! ماماني اينو خيلييي دوست داره  تو خواب هم گاهي موهامو ميگيرم تو دستم و ميکشم به نظرم جذبمو زياد میکنه!!

  تازه يقه و گردنبنده ماماني رو هم تا حد جر خوردن ميکشم و از کشيدن موهاي مامان و بابایي هم خيلي لذت مي برم نميدونم اونا چرا اخمشون تو هم ميره 

ديروز  پرستار اومدو وزنم کرد شدم 3680 کيلو  ماماني مخواد ايندفعه قدمم اندازه بزنه

+ آرتین ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

می خوام تشکر کنم از همه خالهای مهربون که کلی حرفهای قشنگ قشنگ بهم گفتن

همینطورم از دوست جونای عزیزم کیوان و داوود که یکمی از من بزرگترن و کلی راه و چاه و کلکهای نی نی هارو یادم میدن!!

البته اینم بگم که خودمم یه عااالمه بزرگ شدم.. چند روز پیش بند نافم افتاد و مامانی کلی تشویقم کرد و گفت که بزرگ شدم دیگه

اینم یه عکس از اعتصاب من بر علیه پستونک!! اخمو ببینین

+ آرتین ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

+ آرتین ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

راستی تا داوود جون بحث این پستونک رو راه انداخته بگم که منم خیلی بدم میاد.

ولی مامانی هی اونو می کنه تو دهنم. منم اولش گول می خورم خیال می کنم شیره!

بعد می بینم اون تیکه لاستیک بی مزه است و تفش می کنم بیرون. تازه یاد گرفتم که با دستم هم بکشمش بیرون. خلاصه داوود جون بگم که منم کلا مخالفم!

+ آرتین ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

من اومدم بلاخره. الان ۲ هفته است.

۸ ژانویه یعنی ۱۸ بهمن ساعت ۲:۱۰ صبح

وزنم ۳۳۸۰ بود. 

تو این ۲ هفته ای اینقد سر مامانم رو شلوغ کردم که حسابی شب و روزشو گم کرده بود.

داشتن یه پسر نازی مثل من این حرفا رو هم داره دیگه!

باید بگم که اومدنم ماجرا زیاد داشت. کلی دیر کردم و بعدشم مامانی سر زایمانش

مشکل داشت ولی اونطور که خودش میگه منو که دیده همه چی یادش رفت!

حتی ضریان قلبشم که کلی خراب بود ، وقتی منو دادن بغلش یهو خوب شد دیگه!!!  از اینجا می تونم بگم مامانی منو کلللییی زیاد دوست داره.

بابایی هم این روزها با احساساتش درگیره! می دونم دوست داره منو گاز بگیره و لپلم رو بکشه ولی کلی به خودش فشار میاره که این کارها رو نکنه! آخر سرشم مجبور میش زبونشو گاز بگیره... الان زبون بابایی سوراخ سوراخهههه

چند روز پپیش دکتر وزنم کرد بالای ۳۵۰۰ بودم... دکتر گفت عالیه! اما اون که نمی دونه من چقد می خورماینقد می خورم که سرمو دیگه نمی تونم تکون بدم... ا گوشه های لبم هم همیشه شیر جاری! مامانی و بابایی کلی بهم می خندن

گهگاهی هم یه لبخندی می زنم که همه کی ذوق می کنن.. نمی دونم چرا!!!

یه دفعه که بابایی داشت باهام بازی می کرد یه قهقهه هم زدم ولی خودم نفهمیدم چطوری و از کجام در اومد !! چشام از ترس گرد شدن!! و مامانی و بابایی هم طبق معمول خندیدن بهم!

 خوب من برم سراغ شیر فعلا!

باااااااااااای

+ آرتین ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من