شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
چشمامو باز میکنم.. آرتین میگه آب.. آب...
آبشو بهش میدم... سرمو میزارم رو بالش که بخوابم.. میبینم بابایی نیست.. رفته سر کار...
دلم میگیره...
بازم یکم بغل آرتینی دراز میکم اما خوابم نمیبره... بلند میشم.. ساعت ۶.٣٠
کتری رو میزارم.. دست و صورتمو میشورم... تلویزیون رو روشن میکنم.. اینوقت صبح هیچی نداره اما دوست ندارم خونه ساکت باشه.. میزنم رو یه سریال کمدی و میرم سراغ کامپیوتر....
چای رو دم میکنم... صدای غر زدن آرتین میاد... میرم سراغش...
- سلااااااااااااااااام... صبحت بخیر عزیزم.. خوب خوابیدی؟؟؟
- آرتین به زبون خودش یه چیزایی میگه.. خوشحاله و سر حال...چشمای شیطونش برق میزنه.
عوضش میکنم... میگم بریم به به بخوریم... نگام میکنه .. میگه بههههههه بهههههه؟؟؟
بعد کیفم و نشون میده میگه این چیییهههه؟؟؟ (منظورش اینه که بازش کن!!!)
بازش میکنم.. طبق معمول میره سراغ لوازم آرایشم!!!

براش نون تست میکنم با پنیر... یکم آب میوه... میارم واسه اش... یکی یکی تکه های ریز شده نون رو میخوره و در همون حال هم ٢-٣ تا ماشین تو دستشه و از اینور به اونور هدایتشون میکنه.



یکم به کارام میرسم... واسه آرتینم یه سیب ریز میکنم میریزم تو کاسه که بخوره.
کم کم بهونه گیر میشه... کتاب خانوم اردکه رو میدم بخونه!

خودمم کسلم... ولی کاری بیرون ندارم.. از بی هدف گشتن تو خیابون خوشم نمی آد.
بهش میگم میای بریم ددر؟؟؟ میگه دََََههههه دَههههه!(یعنی بریم.. ١٠٠% موافقم!)
اماده میشیم میریم بیرون.. دم در فکر می کنم کجا بریم؟ پارک؟؟ گفتم اول میریم یه سر دور مغازه ها و بعد میریم پارک...
هوا خوبه ...زیاد سرد نیست... یکم که میریم آرتین شروع میکنه به غر زدن و پاچه شلوارشو میکشه! نمی فهمم منظورش چیه!
میزارمش زمین که یه چیزی از تو کیفم بر دارم.. یهو عین برق راه میفته میره... بدو بدو میرم دنبالش.. هی میگه بوم بوووووم... و به خیابون اشاره میکنه.. میگم همینو کم داشتیم که این وروجک بخواد بپره وسط خیابون!
هر کاری میکنم بغلم نمیاد.... از دویدن و نگاه کردن به پاهاش لذت میبره.. برای اینکه بخوام دستشو بگیرم مجبورم کمی دولا بشم... اونم منو به هر طرفی که میخواد میکشونه... از لاستیک ماشینها تا توپهای که دم مفازه ها آوویزونه!
کم کم کمرم درد میگره.. سعی میکنم بغلش کنم اما همه اش جیغ میزنه... میزارمش زمین و دستوراتش رو اطاعت میکنم... مثل یه مامان خوب!!!!
ما ساعت ١١ خونه رو ترک کرده بودیم... ٢ برگشتیم خونه (راههی رو که رفتیم همه اش ٢٠دقیقه راه بود!!!) حالا ببینین چند ساعت من دولا دولا با این وروجک راه میرفتم!
شیطون تا رسید خونه نهارشو خورد و از خستگی خوابش برد...و مامانی موند و یه کمر درب و داغون و کلی کار خونه نکرده که باید تا بیدار شدن وروجک تموم بشه!

---------------------------------------------
روز ۵ شنبه یه قرار نینی سایتی داشتیم تو بوف جام جم... از غذاش خوشم نیومد ولی محیط راحتی داشت... ٣ ساعتی اونجا بودیم و یه زمین بازی کوچولو هم داشت که نینی ها بازی کردن.
دوستانی که اومده بودن...
باهره بدون امیر پارسا!!... مامی و علیسان پارسا... طناز و امیر علی... جوجو عزیزم... سمیرا و رژین... نغمه بدون پوریا! ... ساره عزیز
آرتین و علیسان


آرتین و رژین

آرتین.. علیسان.. امیر علی... رژین

آرتین و امیر علی

پیتیکو پیتیکو!

آرتین شیکمو 2 بسته سیب زمینی خورد!

----------------------------------
واسه آرتین یه سی دی بیبی انیشتین گرفتم که فوق العاده عالیه... اجزای صورت و بدن رو روی نینیها..حیوونا... مجسمه.. نقاشی... عروسک و.... نشون میده...

آرتین عاشقشه... اگه بزارم صبح تا شب دوست داره ببینه... الان تو خیلی چیزا همراهی میکنه...
همه اش دست منو میکشه میبره پیش کامپیوتر میگه این چییییههههه؟؟ یعنب یرام روشن کن و سی دی بزار! بعدشم میره بالای میز میشینه!!
میخوام برم بقیه سی دی هاشم براش بگیرم..

------------------------------------------
این روزها آرتین خیلی بد غذا شده.. نمی دونم چرا.. فکر کنم دندوناشه... اونقدر باید باهاش بازی کنم و ادا در بیارم تا ١ قاشق بخوره! البته چون تا بحال مشکلی به اسم بد غذایی نداشتیم الان خیلی ناراحتم.
صبحها براش تست میزارم با یه کوچولو کره.. پنیر... حلوارده.. تخم مرغ.. یکم آبمیوه یا چای خیلی کمرنگ.
بعدش براش سیب رو خرد میکنم تو یه کاسه و میزارم جلوش.. در حین بازی تیکه تیکه میخوره.
برای ظهرش مرغ یا گوشت آب پز میکنم با برنج یا سبزیجات.. با ماست فراوون!گاهی هم غذاهای من در آوردی... ماکارونی هم خیییلی ددوست داره!

عصر بازم موز یا سیب یا ساقه طلایی یا یکم ماست یا خیار...
شامم اکثرا با خودمون میخوره.. یعنی غذای متفاوت اصلا نمیخوره... عاشق کاهوه و نصف سالادهامونو سر شام آرتین میل میکنه!!
---------------------------------
پسر گلم تازگیها نقاش خیلی ماهری شده... راستی کسی میدونه مداد شمعی غیر سمی از کجا میشه خرید؟؟

هنرمند کوچولوی من!

-------------------------------------
بدون شرح!

آرت و نینی تو آینه!

امروز با آرتینی رفتیم پارک.. هوا عالی بود .. اینم چند تا عکسش..



-------------------------------------
پ.ن. در مورد واکسن 1 سالگی یا MMR....
راستش تا اونجاییکه پزشکها تو انگلیس بهمون گفتن و صحبتهای زیادی هم در این مورد شده یه لینکی بین این واکسن و بیماریََ Autism پیدا کردن... البته نظریه ها یکی نیست و خیلی ها هم مخالفن.. اما من تصمیم گرفتم که ریسکشو نپذیرم اینه که واکسن رو نزدم.
پ.ن٢. من با چه سایتی عکسا رو آپلود کنم که همه بتونن ببینن؟؟ با free2upload نمیشه ابعاد عکسو تعیین کرد و خیلی بزرگ میشن.

این روزها اینقدر سریع میگذره و سرم با کارهای روز مره پره که اصلا وقت نمی شه بیام آپ کنم!
از یه طرفم ٢ هفته ای بود که منو آرتین و بابایی سرمای بدی خورده بودیم.. طفلک آرتین بعد از ١ هفته آنتی بیوتیک خوردن هنوز سینه اش صدا میده ولی خدا رو شکر رو به بهبوده... دوباره به غذا خوردن افتاده... آخه این چند وقته خیلی وزن کم کرده.... علیرغم توصیه هایی که از همه طرف میشد دیروز بردمش حموم و ١ ساعتی اونجا باهاش بازی کردم. از وقتی اومده بیرون حالش خیلی بهتره. واقعا راست میگن که حموم واسه سرما خوردگی خوبه... البته باید حتما موقع بیرون اومدن مواظب تغییر دمای محیط باشیم.

۴ شنبه آرتین دومین عاشورای زندگیشو تجربه کرد. با این تفاوت که پارسال همه اش ١٠ روزش بود و ما تو انگلیس بودیم و از دسته ها و غذای نذری و... خبری نبود.. اما امسال براش خیلی جالب بود... خیلی هیجان زده بود. براش یه طبل کوچولو خریدیم و مامانی اش از مکه براش لباس سقا آورده بود تنش کردیم... روز عاشورا امسال پسرک ما ١ سالش شد. روز عاشورا هم نذری دادیم و آرتینم حسابی کمک کرد! مخصوصا تو قسمت آب بازی!!!







امروز هم من یه سال بزرگتر شدم ! ٢٧ سالم شد... وااااااایی.. باورم نمیشه... واقعا این روزها و سالها داره به سرع برق و باد میگذره.(پیام بابایی.. صبح که پاشدم دیدم:))

از کارهای آرتین بگم که دایره لغاتش حسابی گسترده شده...
آپ.آب.آبو.آبه------------------آب
آب مه-------------------------اونم یه معنی آبه.. فکر میکنم یعنی آب من!!
آبزی--------------------------- آب بازی
اوپه.... په(مخفف اوپه.. پ رو خیلی غلیظ ادا میکنه!)--------توپه!
ای تسیههههه؟... تسسسییی(با لهجه ترکی!!!)------------------- این چیه؟؟+ اینو بده من!
دیززززززهَ------------------------ جیزه!
بوم بوم.... بوم بوووه-------------- ماشین... ماشینه!
اوووو------------------اون
ابووووووو-------------------الوو (گوشی تلفن رو میزاره رو شونه اش و میگه ابووووو.. بعد یواشکی حرف میزنه.. مثلا مورد خصوصیه..به نظرتون پشت خط کی میتونه باشه؟ از الان باید حواسمو جمع کنم؟؟)
به اینو اون زیاد تلفن میزنه... اما دیروز واسه بابابزرگش یه اس ام اس خالی فرستاده بود... !! نمی دونم چطوری...!
دَدَ---------------------بیرون
به به---------------------غذا
آت-----------------------آرت(مخفف اسمش)
آتی----------------------آرتین
اَت------------------------عطر!!! اینو مامانی اش(مامان بابایی) یادش داده.. اون روز رفتیم شهروند جلوی سوسک کشها که رسیدیم جیغ میزنه اَتههههه اَتهههه (عطره!!) میگم آخه تو رو چه به عطر.. خدا به دادم برسه از حالا عطر و ادکلن باید بخرم واسه اش!!)
بعدم بجز اینها عین بلبل حرف میزنه اما به زبون خودش... هی به ما اشاره میکنه .. وسط حرفاش میخنده.. انگار ما میفهمیم چی میگه!! وسط حرفهاش با سر و صورت ما هم خیلی ور میره!
منو بابایی هم فقط میخندیم و قربون صدقه اش میریم... مثل همه مامان و باباهای فرزند شیفته!!:)))
یکی از بزرگترین سرگرمی هاش کتاب خوندنه... ساعتها کتابهاشو ورق میزنه و میخنه.. به زبون خودش... گَدَه گَدَه گَدَه!! نی نی های توی کتاب رو میبوسه اما هنوز یاد نگرفته ما رو ببوسه!

هنوز عاشق ماشین بازی... چه نشستن گشت فرمون و چه بازی با ماشین کوچولو هاش... واسه مدتها میشینه روی زمین و ماشنهاشو از اینور به اونور سالن هدایت میکنه!!


یک هفته ای آرتین اسها*ل میشد و بعد خوب میشد.. طفلک پوستش بد جوری سوخته بود.
چند شب پیش هم گریه های وحشتناکی میکرد و منو بابایی حسابی ترسیده بودیم... بعد از ١-٢ سآعت گریه بلاخره فهمیدیم که ٢ تا دندون کرسی پایینی از تو لثه اش زده بیرون.. وای چه شبی بود ولی بلاخره خیالمون راحت شد که چیز خاصی نبود. پسرمون شد ١٢ دندونی!
از در و دیوار میره بالا!

آرتین تو این هفته برای اولین بار قلم دستش گرف و خط خطی کرد ائنم تو کتاب من!! ولی کلی ذوقیدم! هنوز نفهمیدیم دست چپه یا راست.. آخه با هر دو مینوشت!

اینم امروز بابایی براش خرید.. خیلی خوشش اومده.. همه اش در حال نقاشی کردنه!

هفته پیش مامان آزاده و کیوان کوچولو اومدن پیشمون.. کیوان خیلی بچه ساکت و آرومیه... خوش به حال مامان آزاده... آرتین اونقدر شلوغ کرد از بس که ذوق زده بود از دیدن کیوان که کیوان ازش ترسید و رفت بغل مامانش... همه اش هم هر دو با هم گیر میدادن به یه اسباب بازی و هر دو میخوواستنش!! آخر سر با صلح و صفا بازی کردن اما آزاده زود رفت...


دیگه لوازم آرایش برام نمونده این روزها... همه دست آرتینه... رژ لب رو دوست داره و تیوپ کرم... هر جا میخواد بره باید یه کرم هم دستش باشه!! رژ رو هم میگیره دستش و میاره جلو دهن من که مثلا برام بزنه!!!
اینم آرتین+ کرم من+ یک سری جرکات موزون!!

تازگیها یه خنده های با مزه ای میکنه که من عاشقشونم... دماغشو جمع میکنه و دندونهاش معلوم میشه.. قیافه اش حسابی شیطون و با نمک میشه!


آرتین این روزها دیگه داره حسابی مستقل میشه... تو خونه دیگه تنهایی هر جایی که بخواد میره... خونه مامان بزرگهاشم همینطور...
کمدها رو خالی میکنه.. کمد لباسهاش روزی ١٠ بار حداقل جمع میشه!!!

اسباب بازی هاشو روزی ١٠٠٠ بار میریزه و تمام قفسه ها رو خالی میکنه!
محل بازی شو جارو میکنه

با دستمال همه جا رو تمیز میکنه... سفره پاک میکنه!

لیوان آب رو خودش بر میداره و میخوره
قاشقش رو از دستم میگیره و سعی میکنه خودش بخوره. البته من یه کوچولو ته قاشق رو میگیرم که کمکش کنم.
میدونم پسر کوچولوم یواش یواش داره بزرگ میشه و روز به روز نیازش بهم کمتر میشه. دلم واسه کوچولوییاش داره میتنگه.
فعلا....
پ.ن. امشب آرتین اولین قدمهای کوچولو و مستقلشو برداشت و منو بابایی رو غرق در شادی و هیجان کرد.

گلکم... عزیزکم..
پسر شیطون بلاااااام...
بلاخره اون روزیکه خیلی منتظرش بودم رسید و تو پا تو دومین سال زندگی ات گذاشتی...
خیلی خوشحالم و در عین حال باورش برام مشکله که نی نی کوچولویی که تا چند وقت پیش همه خواسته هاشو با گریه بیان میکرد الان ١ ساله شده ! بزرگ شده... دوره نوزادی اش تموم شده و شده یه مرد کوچولو!
فرشته کوچولوی من... ١ سالگی ات مبارک.....
امیدوارم همونطور که تو زندگی من و بابایی و همه اطرافیانمون رو غرق در شادی و لذت کردی ما هم بتونیم برای تو زندگی شاد و خوبی رو فراهم کنیم...
خیییلی بی نهایت تااااااااااااا دوستت داریم


سلام....
این چند وقته سرم خیلی شلوغ بوده و در حال تهیه و تدارک واسه جشن تولد آرتینی بودم...
تولدش 18 دی ماهه ولی چون مصادف میشد با روز عاشورا زودتر برگزارش کردیم..
5 شنبه 5 دی روز کریسمس جشن تولد 1 سالگی اش رو گرفتیم.
با تمام استرسی که برای برگزاری این مراسم داشتم اما خدا رو شکر همه چی در کمال آرامش و خیلی راحت برگزار شد.
البته خیلی از این آرامش رو مدیون خانواده هامون و بابایی بودیم که حسابی کمکمون کردن...
شام رو مامان بزرگها تهیه کردن.. تزئینات بوسیله بابایی و عمو ها انجام شد... خاله نهال... عمه مریم و زندایی بابایی برای پذیرایی و ... کمک کردن..
و تشکر ویژه از عمه مریم که بدون حضور و راهنمایی و کمکهای به موقع اش همه چی اینقدر خوب پیش نمی رفت.
مراسممون ساعت 5 شروع شد و تا 12 شب ادامه داشت...
فکر میکردم آرتین تو شلوغی و موسیقی کلی دست بزنه و برقصه اما فقط نگاه میکرد..
اون اواخرش که خوابش گرفته بود و کمی بهونه گیر شده بود.. البته روز بعد دیدم که 2 تا لثه پایینی اش ورم کرده و دندونهای کرسی پایینی در شرف در اومدنن..
من موافق حله حوله خوردن نیستم اصلا اما آرتین اون شب چند ایی پفک و کمی هم popcorn نوش جان کردن و اونطور که پیدا بود عاشق هر دوش بود!



غذا هم حسابی خورد.. برام تعجب آور بود... حضور 2 تا دوست کوچولوش شهداد و پانیذ اشتهاشو چند برابر کرده بود!



محبت نینی گونه!...پانیذ همه اش آرتینو بغل میکرد و میبوسید


آرتین و عمو احسان

شیطنهای آرتین


آرتین و عمو کوشا

پدر و پسر!

آرتین فوت کردن رو یادش رفته بود و منو بابایی بجاش شمع رو فوت کردیم..


ساعتهای اول ورود گل پسری


بعد از اولین حموم.. موهاش سیخ سیخی شد!



اولین حموم توی خونه











اومدن به ایران

تو فرنگستون به این صورت آروغ بچه رو میگیرن!


۵ شنبه ساعت ٣ قرار وبلاگی داشتیم تو شهر بازی بوستان...
که البته ما کمی دیر رسیدیم اما خیلی از جاش خوشم اومد...
واسه آرتین خیلی خوب بود...
از دوستهایی که اومده بودن..
سمیرا جون و رژین کوچولو...
نیمفادورای خوب و مهربون
ژاله جون و گل پسرش
ساناز جون و دانیال خوش تیپ
باهره جون و امیر پارسا شیطون
عسل کوچولو و مامانش
آرش کوچولو و مامانش
سپند توپولو و مامانش
اینم چند تا عکس....

به ظاهر تاب بازی میکنه ولی با دقت همه نی نی هارو زیر نظر داره!

از بس که پسرم اهل مطالعه است کتاب سپند رو برداشته... آقا سپندم که کلی واسه خودش دانشمنده و کتابخون.. شاکی شده از این حرکت آرتین!

آرش شیطون که کلی بپر بپر کرد اونجا...

معلوم شد که آرتین و سپند تنها کتابخونامون نبودن ...در اینجا آرتین و رژین رو در حال تبادل نظر علمی می بینید!

محمد مهدی شیطون ژاله جون... در حال شیطنت و بپر بپر!

عسل خانوم خوشگل و ناز

دانیال خوش تیپ و ناز وخییلی بلااا!! وقی عکس انداختم ازش بهم چشم غره رفت که یعنی چرا انداختی!!! منم هول کردم گفتم ببخشید!!!:))))

سرسره بازی...

یه فرمون پیدا کرده بود و به هیچ عنوان ول کنش نبود