شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

مهمونی+ سفرنامه اصفهان

روز ٣ شنبه یه دور همی کوچولو داشتیم. منو آرتین از اومدن دوستای گلمون خیلی خوشحال بودیم. فرشته. سارا. مامان سارا. آزاده و عسل  و دوستش اومدن خونمون.

آرتین هم حسابی با کیوان کوچولوی مهربون بازی کرد. این دفعه بر خلاق دفعه پیش کاملا صلح داشتین و آروم با یه اسباب بازی خودشونو سر گرم میکردن.

البته آرتین از اینور به اونور میرفت و هر چیزی که دم دستش بود پرتاب میکرد مخصوصا میوه ها رو!!یه دفعه هم در یه ظرف سرامیکم رو انداخت رو زمین! البته چون رو فرش بود بلایی سرش نیومد!! اما کیوان خیلی آقا و آروم بود و اصلا اذیت نکرد.

بعدشم مامان عسل با آرین نیکلاس گل اومدن. آرین خیلی ناز و خوشمزه بود. خیلی خوشمزه تر از عکساش! آرتین و آرین از تو شیکمهای مامانهاشون با هم دوست بودن و این اولین ملاقات حضوری شون بود!! آرین واقعا جیگرهههههههههه

 

خلاصه روز خیلی خوبی بود.

شب هم مامانی و بابایی و عمه و عموهای آرتین عازم یزد بودن. اومدن پیشمون و بعد از شام رفتن به طرف یزد. تا بابایی اونها رو برسونه خونه رو مرتب کردم و وسایل سفر رو جمع کردم. آخه قرار بود ما صبح بریم اصفهان واسه تعطیلات.

صبح ساعت 6 پاشدیم و 7:30 راه افتادیم. منو آرتین عقب نشستیم. از اونجاییکه وروجک ما تو کریرش نمیشینه مجبور بودم همه راهو حواسم بهش باشه. دائم بلند میشد و پشت صندلی ها ماشین بازی میکرد.

جاده همه اش بارون بود و باد. هوا باحال بود خیلی.

حدود 12:30 رسیدیم اصفهان. رفتیم جامونو گرفتیم. تعریف رستوران شهرزاد رو شنیده بودیم. نهار رو رفتیم اونجا. انصافا جای خیلی خوشگلی بود اما غذاشو اصلا خوشمون نیومد!

بعد برگشتیم که استراحت کنیم. منو بابایی دراز کشیدیم اما آرتین انگار اصلا خوابش نمی اومد. همه اش از تختها میرفت بالا و روشون می پرید! بابایی آرتین رو دستگیر کرد و آوردش که بخوابه! اونقد شیطونی کرد که خوابید ولی دیگه خواب ما پریده بود!

یه چایی خوردیم و برنامه ریزی کردیم واسه بازدید.

شب سردی بود. رفتیم پل خواجو که مجبور شدیم بدو بدو برگردیم از بس که سرد بود.

 

بعدش رفتیم میدون نقش جهان. گفتیم شاید گرمتر باشه. اکثر غرفه ها بسته بودن و تک و توک آدم پیدا میشد. باد شدیدی هم میومد. یه دور زدیم بعد سوار ماشین شدیم.

برای خرید گوشت و مرغ و تخم مرغ و... به مشکل برخوردیم. برام جالب بود تو شهر به اون بزرگی قصابی خیلی کم بود. سوپر شاید 1 دونه تو هر محله و میوه فروشی هم تقریبا نبود!!! خلاصه وسایل مورد نیازمون رو با زحمت فراوون پیدا کردبیم و برپشتیم. البته به توصیه جناب قصاب گوشت نخریدیم بجاش مرغ گرفتیم.

شاممونو از تهران آورده بودیم. گرمش کردیم و خوردیم.

 آرتین زود خوابید بعد بابایی مشغول آماده کردن جوجه شد واسه نهار فردا.

صبح 7 پاشدیم. بعد از دوش و صبحانه راه افتادیم. اول میدون نقش جهان.

اول همه عالیقاپو رو دیدیم. فوق العاده بود اما به نظرم تو رسیدگی بهش خیلی سهل انگاری شده بود. همه دیوارها یادگاری نوشته بودن و نقوش روی خیلی از دیوارها پاک شده بود. اما واقعا زیبا بود. مخصوصا ویویی که شاه داشت به میدون.زمان شاه عباس صفوی ساخته شدهو  5 طبقه بود. طبقه سوم که یه بالکن خیلی بزرگ داشت رو به میدون شاه نشین بود. زبقه پنجم هم محل نوشیدن شراب و ساز و آواز بود که طوری ساخته شده بود که صداها بدون اکو و خیلی طبیعی پخش میشدن. راهنما میگفت که زمان قاجار خیلی از این نقوش با گچ پوشیده شدن و روشون دوباره نقاشی شده بود.

مسجد شاه... اونم فوقالعاده بزرگ با معماری بینظیر. 3 تا گنبد داشت. مناره هاش خییلی بلند بودن. وروودی مسجد زاویه 45 درجه داشت که در جهت قبله قرار میگرفت. این مسجد در وسط یکی از ایوانهاش حالت اکو داشت. گنبد بالاش 2 پوسته ایه . کاشیکاریای این مسجد بی نظیر بود و   اثری از یادگاری و کنده کاری روی دیوارها و سقف نبود!

خیابون قهر و آشتی... پشت این مسجد یه سری کوچه های تنگ بود که به گفته راهنمادر خونه ها طوری باز میشد که همسایه ا مدام چشم تو چشم بوئن و نمی تونستن با هم قهر کنن!!! کوچه های ایت محله سر پوشیده بود و چند تا پنجره کوچیک نور رو به در خونه هدایت میکرد.

مسجد شیخ لطف الله... عاشق رنگ گنبدش شدم. خیلی زیبا بود. یه راهرو باریکو  آروم و تاریک با یه نور پردازی زیبا به سمت سالن اصلی نسجد میره که پره از کاشیکاریهای بی نظیر... قابهای گنبدی فیروزه ای رنگ دور تا دور مسجد رو گرفته و پنجره هایی دکه در بالای گنبد قرار داره نور پردازی فوق العاده ای درون مسجد بوجود میاره. به نظر خودم با اینکه کوچیک بود اما فضایی بی نهایت معنوی داشت.

آخرشم با کالسکه دور میدونو زدیم! آرتین شدیدا ذوق میکرد!

بعد از اون رفتیم چهل ستون. آب حوض رو به دلیل مرمت تخلیه کرده بودن. آرتین اونجا اصرار داشت خودش حتما راه بره. توی کاخ هم بی نظیر بود.. معماری.. نقاشی ها. طلا کاریهای فوق العاده زیباااا.متاسفانه اونجا هم خیلی از بین رفته بودن. اجازه نداشتیم اونجا با فلاش عکس بگیریم. من فلاش ذوربینو قطع کردم. عکسامو گرفتم بعد خاموشش کردم. وقتی روشن کردم که عکس بگیرم یهو فلاش زد! وای سکته کردم! گفتم الان میان میگیرنم!!! ولی هیچی به رومون نیاوردیم و رفتیم بیرون. اتفاقا عکسش واقعا عالی شد!!! هیییههیییهیییی

 

از اونجا رفتیم هشت بهشت.بیشتر نقاشی ها از بین رفته بود. یه حوض آب وسط بود که به 4 طرف راه داشت. پنجره های چوبی بسیار زیبا بودن.

اونجا خاله نهال و عمو کوشا هم اومدن و بعد از بازدید کاخ تو محوطه باغش نشستیم.

 

 

آرتین اونجا با یه نینی دیگه دوست شد به اسم آقا یونس! هر دوشون از دیدن آب هیجان زده بودن. آرتین انگشتاشو به طرف 2 تا فواره وسط حوض گرفته بود و نشونشون میداد.

 

 بعد از 8 بهشت برگشتیم خونه. نهار و یکم استراحت و گفتیم بریم کلیسا رو هم ببینیم.

کلیسای وانک...تو محله جلفا بود. هم خود محله و هم کلیسا فوق العاده قشنگ و آروم بودن. داخل کلیسا پر بود از نقاشی های مربوط به پیامبران . نمی ذاشتن عکس بگیریم . فضاشم خیلی معنوی و آروم بود.

 شب یه سری به سی و سه پل زدیم اما هوا کمی سرد بود و پل هم خییلی شلوغ! نمی دونم اونهمه آدم اونجا چیکار میکردن.خلاصه برگشتیم.

جمعه صبح 6 بیدار شدیم. صبحانه خوردیم و 8 راه افتادیم به سمت تهران. ساعت 10 رسیدیم به کاشان. اول رفتیم حمام و باغ فین... یه باغ خیلی باصفا و آروم. همه جا صدای جریان آب بود و با وجود گرمای زیاد کاشان  سایه درختها نسبتا اونجا رو خنک کرده بود. آرتین مثل همیشه دنبال آب بود.. ماهی های تو آب رو میدی و داد میزد یاییییی!(ماهی!) خود حموم خیلی بامزه بود. پر از راهرو های تنگ و تاریک.

 

 از اونجا رفتیم تپه های سیلک...

سیلک یکی از قدیمی ترین تمدنهای جهانه با قدمتی ٧۵٠٠ ساله.یه زیگورات یا پرستشگاه که زیر تپه ها دفن شده. ÷له ها .. دیوارهاو... احساس میکنی تو زمانهای قدیمی... وقتی به دیوارهای کاهگلی دست میزنی و  آجرهای دست سازشون رو میبینی احساس قدرت بهت دست میده و غرور. اما از اینکه اونجا به اون صورت رها شده دلم خیلی سوخت. مقداری از سفالها روی زمین ریخته بود. خلاصه اینکه... گاهی قدر نمی دونیم!!!!

بعد از اونجا رفتیم یه خونه قدیمی به اسم تاج... خیلی قشنگ و جالب بود. عاشق درهای چوبی و پنجره های رنگیش شدم. خونه ها هم خنک بودن و هم نور کافی داشتن. استادمون همیشه میگفت اگه تو ایران معماری ایرانی استفاده میشد مشکل گرما و سرما نداشتیم. معماری ایرانی واسه آب و هوای ایرانه.

بعد از اونم رفتیم خونه قیمی عامریها. خیلی بزرگ بود. 4 تا حیاط داشت ولی ما خیی خسته بودم. 2 تاشو دیدیم و برگشتیم.

 

 

سوار ماشین شدیم 12:30 بود. راه افتادیم و بعد از قم مهتاب نگه داشتیم واسه نهار. اونقدر آرتین شیطونی کرد که منو بابایی هیچ کدوم نفهمیدیم چی حوردیم.

ساعت 3 تهران بودیم.

+ آرتین ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()

یه فرشته کوچولو + شیطنتهای آرتین

چند روز پیش این کامنت رو دریافت کردم:

   
 
سارا
۱۱:٠۳ ‎ق.ظ
 - 
دوشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸٧
سلام نسیم
مبارک باشه خاله شدی. بغل

قربون پسر خوشکلت برم من تنهایی
چقدر دلم براش تنگ شده.  گل
 
اولش گفتم یعنی منظورش چی میتونه باشه. سریع رفتم به وبلاگ سارا دیدم وااااااااااای... فرشته مامان شده. خیییلیییی خوشحال شدم.
 
فرشته عزیزم ایشالا بارداری خوبی داشته باشی و نینی یه کپلی خوشگل و ناز و مهربون عین خودت باشه.
 
-----------------------------------------------------
 
این هفته ٣ روز رو پیش مامانم بودیم. آرتین باز داره دندون در میاره و گریه های شبانه اش شروع شده. یه کوچولو هم سرما خورده.
 
ولی با اینحال شیطنتهاش هنوز پابرجاست!!
داره میره پپپپپپپپِ (توپ!) ورداره!
 
 
صخره نوردی از روروئک!
 


 

آب بازی!

آقای مهندس!

تا حالا ندیدین مرد کار خونه بکنه؟؟؟

بلاخره نفهمیدم آرتین دست چپه یا راست!

خجالتیییی!

نماز خون کوچولو!

١ دقیقه رفتم تو آشپزخونه. بعد پشت مبلها پیداش کردم! کثیف و خاکی!

وروجک بعد از حموم! کلاه منو سرش کرده!!!:))

خونه مامانم گیر داده بود روی آهنهای روی تخت راه بره!!! اونوقت تو دستش چیه؟؟ ببععله! رژ لبهای من یا به قول خودش عَط‌(عطر)!!!

 

آرتین انگشتشو کرده تو رژ لب من و مالیده به تمام سر و صورتش!

چیییییییییییهههه؟؟ پسر مظلوم ندیدین؟؟!!

بای بای تا بعد!

+ آرتین ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من