شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

 

۵ شنبه صبح من کلاس داشتم اما نمیشد آرتینی رو بذارم و برم...

خلاصه اش تصمیم گرفتم پسری رو وردارم و برم مهمونی.. مامان آزاده نهار دعوتمون کرده بود

بابایی به علت یه سری مسائل ساعت ۱ اومد دنبالمون... منم با کلی خجالت  شرمندگی حدود ۱:۳۰ بود که رسیدم اونجا....

خاله های خوشگل همه جمع بودن..خیلی خوش گذشت.. غذاهای خوشمزه شمالی مامان آزاده.. کلی زحمت کشیده بود با بچه کوچیک...

آرتین خدا رو شکر خوش اخلاق بود و فقط یه دفعه که میخواستم عوضش کنم یکم گریه کرد.

تمام مدت رو بغل خاله های مهربون بود و تا تونست جیغ زد... خندید...تف کرد و ذوق کرد.

کیوان پسر شیرین آزاده هم آقا بود.. اصلا اذیت نکرد... وای که چقدر بامزه ماست میخورد...

دختر عموی آزاده یه دخمل ناز و عروسک داشت که پسری تا میدیدش حسابی ذوق میکرد!! چشم مامانش روشن!!!

بابایی اومد دنبالمون ..آرتین تا بابایی رو دید شروع کرد به جیغ زدن و ذوق کردن...بابایی خوشحل بود که آرتینی دیگه کامل میشناسدش!!

رفتیم خونه مامانم...

بابایی رفت کوه

اینم یه عکس.... آهای من از کیوان عکس ندارم.. یکی برسونه.................

+ آرتین ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

ختنه سوران!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آرتین اون شبو تا صبخ خوابید...طفلکی رنگش پریده بود حسابی.. ۶ صبح پاشد... من یه تشت و پر آب کردم..یکم نمک ریختم توش و بابایی آرتینو ۱۰ دقیقه ای اونتو گذاشت...

خیلی بهتر شده بود.. بابایی و آرتینی خوابیدن باز ولی من شروع کردم به مرتب کردن خونه... به خاطر پوشک نبستن آرتین کلی شستنی داشتیم....

حدود ۱۰ بود که پاشدن... صبحانه خوردیم و آرتینو آغشته کردیم به وازلین و بستیمش...

حدود ظهر بود که مامان بزرگ بابایی اومد یه سر خونمون... گفتیم نهار بمونه...گفت میرم و میام ولی نیومد دیگه!!!!

نهار طاس کباب درست کردم... چند وقته از برنج زیاد خوشم نمیاد دیگه و همه اش عاشق غداهای نونی هستم...

اونم خوردین..خداییش خیلیی خوشمزه شده بود...

شاید به خاطر خستگی زیاد اونقدر بهم مزه داد! دیگه بریده بودم...

بعدشم مامان بزرگش(مامان بابایی) زنگ زد ببینه آرتینو ختنه کردیم یا نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا شب بازم تنها بودیم.....

+ آرتین ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

چند روزی نبودیم.

۳ شنبه هفته پیش من و مامان و بابام آرتینو بردیم مطب آقای دکتر غروبی...

از اونور هم باباییش.. بابا بزرگش عم و عموش و مامان بزرگ باباییش هم اومدن... کلی آدم بودیم!!

اول که وایسادیم دکتر اومد بعدشم دکتر گفت وقتی مریضها رو ویزیت کرد بعدش کار آرتینو انجام میده... خانوم منشی ۲ تا شیاف براش گذاشت.. من گفتم الانه که گریه اش بره هوا ولی آرتین فقط خندید!

یه ذره هم دارو بهش دادن... من و بابایی که کلی استرس داشتیم.. من دستام یخیده بود و ثانیه به ثانیه تشنم میشد...

خلاصه نوبتش شد... من و بابایی رفتیم تو... آقای دکتر گفت اگه مامان و باباش بالا سرش باشن خیلی بهتره... بقیه اومدن ولی خواهش کردم که برن چون با حرفهای دیگران آدم ترسش چند برابر میشه!

خلاصه بابایی پاهای آرتینی رو گرفت و منم بالا سرش بودم... راستش شنیده بودم که نمی ذارن مامانها بیان تو... ولی من قصد داشتم که اصرار کنم برم.. درسته دلم طاقت نداشت ولی چطوذی می تونستم پسری رو تنها بذارم وقتی بهم نیاز داشت؟؟

۴ تا آمپول پر زدن بهش که جیغش رفت هوا.. من دستاشو گرفتم.. صورتشو نوازش میکردم و باهاش حرف میزدم.. تازه گریه هم میکردم!!!

طفلک پسری چه دردی میکشید.. یه شیشه شیر واسه اش آماده کرده بودم که همونجا بهش دادم.. آروم شد و بی حس شده بود...

دکتر کارشو شروع کرد.. هر از گاهی از گوشه چشمم نگاه میکردم و کلی دلم میسوخت.. فکر کنم بیشتر ار یه ربع طول نکشید.... وقتی خانوم منشی وازلین زد و پوشکش رو بست دیگه احساس کردم میخوام غش کنم....ولی خدا رو شکر تموم شده بود 

 اومدیم بیرون... و راه افتادیم به طرف خونه...راستش من اولین تجربه ام بود..وقتی دیدم آرتین میخنده دادمش بغل اینو اون... غافل از اینکه هنوز بی حسه

خدا نشستیم تو ماشین..آرتین شروع کرد به گریه.. هنوز ۵ دقیقه نشده بود که جیغ میزد از درد...من ترسیده بودم.... بابابزرگش هم کلافه و عصبانی بود... چند دفعه ای هم داد زد سرم که بهش شیر بدم..

خوب چیکار کنم که نمیگرفت... شیشه اش هم تو اونیکی ماشین پیش بابایی بود..

بابابزرگش اول همت ماشنو نگه داشت که بابایی رو پیدا کنیم... آرتین جیغ میزد..من پیاده شدم و بردمش تو هوای آزاد تا بابایی پیداش بشه... دلم خون بود از جیغاش....

میخواستم منم جیغ بزنم... بابایی رسیدووو گفتم شیشه آرتین کوووو؟؟؟ بابا بزرگش باز عصبانی شد و داد زد

آخه تو شلوغی همتوووبا جیغای آرتین  ترس و وحشتی که من داشتم مگه میشد آروم بود؟؟

دلم میخواست گریه کنم اما همه نگرانیم فعلا آرتین بود...عمه زودی شیشه رو پیدا کرد و با یه سری چیزای دیگه اومد پیش من عقب نشست...من و عمع جون به زور چند ثانیه ای آرومش میکردیم....

پستونک..شیشه...هر چی که فکرشو بکنی..یواش یواش یحال شد..

اومدیم خونه سریع بازش کردم... یه ملافه کشیدم روش...خوابید ولی آروم نبود هنوز...

رفتم چای بزارم که همه گفتن ما میریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من موندم و بابایی و پسری!!!!!

ساعت ۹:۳۰ بود..ما شام هم نداشتیم...

بابایی رفت یه تن ماهی خرید... منم مواظب پسری بودم....

یه شیاف دیگه بهش زدیم... یه پتو کشیدیم روش و پاهاشو بستیم ۲ طرف تختش...

اونم عمیق خوابید..

من و بابایی هم تن ماهی مونو ۱۲ شب نوش جان کردیم!

اینم عکسای قبل از ختنه...

+ آرتین ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

سلاااام دوستای گلم...

خوبین؟؟؟

اومدم خبر بدم که من امروز قراره که دوماد بشم!!!!

نمی د.مک چیه ولی مامانیم کلی نگرانه..

دعا کنین زودی بیام...آحه دلم میتنگه!!!

+ آرتین ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

این هفته قرار گداشته بودم با خودم که اگه مامانی ۵ شنبه بره دانشگاه باهاش قهر کنم و دیگه حرف نزنم باهاش...
مامانی مثل اینکه زودتر نقشه ام رو خونده بود چون صبح به بابایی گفت این هفته درس و دانشگاه تعطیل... خلاصه کلی خوشحال شدم...
زودی حاضر شدیم و راه افتادیم طرف جاده چالوس.. میخواستین بریم باغ لاله رو ببینیم...
هوا عالی بد.. خنک.... من تو کریرم داشتم باپاهام بازی میکردم و آواز میخوندم...
تا گچسر رفتیم بعدد فهمیدیم ۲ روز پیش تموم شده...
مامانی و بابایی غصه خوردن

ولی خیلی خوشحال بودیم که جاده رو با هم اومدیم..

 بابایی عاشق جاده چالوسه...
من شیرم و خوردم ... رفتیم یه رستوران تو راه که کنار رودخونه بود.... من نشستم تو کریرم و دستمالهای رستورانو کشیدم بیرون...بعد هوس کردم برم سراغ ماءالشعیر بابایی....
تا دهنمو باز کردم که بخورم بابایی ازم گرفتش و زنبوری(یکی از عروسکام) رو داد دستم....
سرمو گرم کرد و خودش همه اشو خورد!!! ولی خیلی خوش گذشت:)

+ آرتین ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

این بازی جدیدمه... آهنگم میزنه.. ولی مامانی میگه هنوز خیییلی زوده واسه ام...
پاهامم به زمین نمیرسه هنوز... راستی من ۴ ماهمم تموم شد...

+ آرتین ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

امروز واسه اولین بار پامو گذاشتم تو دهنم... ولی نذاشتم مامانی ازم عکس بگیره.. چون همه رو میاد میزاره اینجا!!!

+ آرتین ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

سلام....

با عرض معذرت از همه خاله هایی که سراغمونو تو این مدت گرفتن..

این ویروس لعنتی زورش به من و آرتینی هم رسید و حسابی انداختمون..

دست تنها هم که خیلی سخته.... خلاصه خدا رو شکر رفت پی کارش!

بعدشم به دلیل یه سری مسائل جانبی!!‌زیاد حس و حال نوشتن نبود.... فکرم درگیر بود و اصلا نوشتنم نمی اومد

هنوزم حس نوشتنو ندارم ولی دلم نمیاد که خاطرات پسری رو فراموش کنم..

اینه که ... ادامه میدهیم!

+ آرتین ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

امروز صبح زود در یک اقدام غیر منتظره منو مامانی رفتیم پارک پیاده روی...
هوا عالیییی بود:) جای همه خالی... یه پا ورزشکار شدم واسه خودم..

+ آرتین ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

۵ شنبه با مامانی  و بابایی رفتیم خونه هنرمندان...
خیلی خوش گذشت.. آهنگ میزدن واسه نینی ها...منم تا تونستم دست و پا زدمو جیغ کشیدم..
همه بهم میگفتن هنرمند کوشولو!!!
بعدش رفتیم عکسها رو دیدیم... من از توشون هندونه و نینی رو شناختم!!!

 

+ آرتین ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

۴ شنبه با مامانی رفتیم خونه خاله آزاده و کیوان توپولوووو...
مامانی اونقدر حرف زد که یادش رفت ازمون عکس بگیره!!!
کیوان یه عالمه کارایی بلد بود که من بلد نبودم!!! .ولی من بلاخره کیوان و پسونک خورش کردم!!

+ آرتین ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

آرتین کوچولو در هفته کتاب و کتابخوانی!!

!

+ آرتین ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

- بابایی: پسری هندونه دوست داری؟؟ خوشمزه است..


- پسری: این چیه؟؟ چرا اینقدر رنگش پریده؟؟


-بابایی: نخور اصلا.. همشو خودم میخورم...


-پسری:(تو دلش)وااای کاش خورده بودم.. چه بویی داره.. ای بابایی شکموووو...


آخرش بابایی به پسری یه قطره از آبشو میده تا جیگرش خنک بشه!

+ آرتین ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

اون روزیکه آرتین کوچولو رو دادن بغلم فکر کردم هیچوقت نمیشه موجودی رو به این اندازه دوست داشت..و این یعنی آخر عشق!.
اما با گذشت روزها.. با بزرگ شدنش..با شیرین کاریاش.. گریه ها و خنده هاش... روز به روز عشق و علاقه ام بهش بیشتر میشه..
عشق بیشتر از اینم اندازه داره؟؟؟


الان دیگه پسری 3 ماه و 3 هفته است... هفته دیگه 4 ماهش تموم میشه 6 کیلو و 100 گرم وزنشه و 67 سانت قد داره!... عین برق گذشت.. اونقدر سریع که همه کارهای جدیدشو نمی تونم ثبت کنم...
 
کارایی که آرتین الان میکنه:


1.       دیگه به همه میخنده.. فقط کافیه یکی بهش نگاه کنه... شروع میکنه به خندیدن... خیلی وقا هم خجالت میکشه و سرشو تو بغل من قایم میکنه یا دستاشو میگیره جلو صورتش که مثلا قایم بشه

2.       گوووو و بوووو که میگفت... الان نهههههه( با جیغ)..بهههه ...اههههه. هم به زبونش اضافه شدن... گاهیم یه چیزای عجیب و غریبی میگه که من هیچوقت نمی فهمم!


3.      قهقهه های بلند میزنه.. به کلمه جان... گوووو...و ککککککک خیلی حساسه و وقتی اینارو بهش میگیم انگار که دارن قلقلکش میدن!!!
4.        پسری به مقدار زیادی قلقلکیه و دست به شکم یا زیر بغلش بزنی قهقهه میزنه!


5.      اسباب بازیاشو کامل میشناسه... همه رو خیلی دوست داره.. مخصوصا میمونشو"آرچی" (این اسمو مامان جونش روش گذاشته و بابایی هم رسم اش کرد!!)


6.     آب و حمومو خیییلی دوست داره.. دیروز واسه اولین بار با اردکاش هم بازی کرد تو آب..حمومو فقط با بابایی میره.

7.       پستونکو از دهنش در میاره و دوباره میکنه تو... گاهی هم بر عکس میذاره که باید کمکش کنم.

8.       موقع بازی به پاهاش خیلی توجه میکنه.. یا تو هوا تکونشون میده یا اینکه دستشو میگیره به پاش و میکشه طرف خودش.

9.       آب دهنش دائم سرازیره... تف بازی هم یاد گرفته که مقتی بیفته به تف بازی زمین و زمانو خیس میکنه!!!

10.   نینی تو آینه رو خیلی دوست داره و وقتی میبینتش همش از هیجان جیغ میزنه و دستو پاشو شوت میکنه اینور و اونور

11.   تو خیابون .. کامپیوتر و بقه جاها هم به نینی ها زیاد نگاه میکنه:)

12.   بیرون که میریم زل میزنه به مردم و بهشون میگه بووووو(همراه با تف!!)...بعضیا خیال میکنن من یادش دادم اینطوری  بکنه!!

13.   ساعت 7 میزارمش تو تختش.. خودش میخوابه  تا صبح ساعت 7.. هر چند ساعت واسه شیر بیدار میشه.

14.   موقع شیر خوردن دیگه خودش شیشه رو میگیره.. یعنی دادم دست منو میکشه کنار..

15.   خییلی گرماییه و اگه وقع خواب یه چیزی روش بندازم به 2 ثانیه نکشیده همه رو میزنه کنار!

16.   موقع خوابیدن آواز میخونه یا غر میزنه تا خوابش ببره

17.   تقریبا دیگه میشینه...با کمک خیلی کم.

18.   هر چی که میخوایم بخوریم دهنشو عین ماهی باز میکنه که یعنی منم میخوام!! و میگه ا ا ا

19.   از اونجاییکه لثه هاش اذیتش میکنن دائم دستش تا مشت تو دهنشه.. نمی دونم این دندونا کی میخوان بیان بیرون.
 

20.   دیگه من و بابایی رو کامل میشناسه... گاهی که تنهاش بذاریم باهامون قهر میکنه!.......


فعلا همینا به ذهنم میان!!

+ آرتین ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

ماجراهای آرتین.. حموم و اردک!

+ آرتین ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

مامانی این روزا کلی درس داره ولی من حوصله ام سر میره و دلم میخواد بازی کنم...وقتی زیاد طول میکشه منم عصبانی میشمو همه چیزا رو میندازم زمین... بعدش دیگه مامانی درسو بی خیال میشه 

+ آرتین ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

 (از طرف مامانی)

دوستت دارم فندوق کوشولووو....

آخه تو عزیز قصه هامی

  آخه تو شعر رو لبامی

آخه جون تو بسته به جونم

......

+ آرتین ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

امروز ۲ تا واکسن زدم با قطره...

ولی بازم خوش اخلاقم

 

+ آرتین ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

پیش مامان جونیی مثل همیشه خیلی خوش گذشت

+ آرتین ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

بابایییی بریییم حمووووومم.. من حاضرم.. آب بازیییی

+ آرتین ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

منو بابایی حس فضولیمون گل کرده بود رفتیم سر وقت کیف مامانی

 

 

+ آرتین ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

مامانی رفت دانشگاه  من و تتها گذاشت البته پیش مامان جونم بودم و کلی با هم بازی کردیم. وقتی مامانی اومد باهاش قهر بودم.. البته کلی خوشحال شدم ولی خودمو گرفتم و بهش نخندیدم!! مامانی یه عالمه بغلم کرد و بوسم کرد منم دیگه طاقت نیووردم و یقه مامانی رو گرفتم و تا تونستم تو بغلش ذوق کردمو جیغ زدم...بعدش مامانی بهم یه کتاب خوشگل داد..یه بعبعی ناز توش بود. خاله مهناز دوست مامانی واسه من خریده بود

+ آرتین ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من