شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

6 ماهگی ات مبارک!

  فندوقم.... بلاخره ۶ ماه.. نصف ١ سال گذشت...  

اصلا باورم نمیشه...یعنی ۶ ماه دیگه ١ سالت میشه؟؟

دلم میخواست یه مهمونی واسه ۶ ماهگی ات بگیرم.... آخه تا حالا نشده واسه ات یه مهمونی بگیریم...

کوچولو.... خونه مامان بزرگت میخواستم بگیرم.... کلی فکر و آرزو داشتم قبل از اینکه به دنیا بیای اما هیچکدوم عملی نشد....میخواستیم وقتی اومدیم ایران مهمونی بگیریم اما اونم نشد...(نمی خوام تو وبلاگ تو وارد مسائل سیاسی بشم!)  

خلاصه اینکه مامانی و بابایی ات کلی کارا دلشون میخواست بکنن اما نشد... اما بدون که خیییلی زیاد دوستت داریم....

٢ شنبه رفتیم دکتر.... وقتی رفتیم تو منشی گفت وقتتون هفته دیگه است!!! نمی دونم چرا تاریخش یاذمون رفته بود.. شانس آوردیم مطب زیاد شلوغ نبود.. خانم دکر دیدت... وزنت ٨٠٠ گرم اضافه شده و ٧٢۵٠ هستی....غذای کمکی ه قرار شد که شروع کنی.... کتابشو نداشتن رفتیم از خاله آزاده گرفتیم...

خانم دکتر گفت از نظر حرکات و حرف زدن هم نمره ات بیسته بیسته!  

میشینی... یکم خودتو نشسته جلو میکشی.. یکم سینه خیز میری... غلت کامل میزنی...همه چیز رو بر میداری... پرت میکنی.... خرابکاری تفریح مورد علاقه ات شده....خانم دکتر گفت خیلی از این کارها رو باید ٢ ماه دیگه انجام بدی!!  

حرفهاتم که بجز حرفهای صدا دار حرفهای بی صدا مثل ررررر.... ده ده.....انواع و اقسام کلامات با گ.... و کلی چیزای دیگه رو میگی...

تلویزیون رو هم خیلی دوست داری...البته ما فقط میزاریم baby tv  رو ببینی.. تو هم همه کارتونها و آهنگهاشو میشناسی و با شنیدن آهنگهاش دست و پاهات تکون میخورن و میچرخن... نمی دونم این مقدمه رقصه یا نه!!!

منو بغل میکنی حسابی و گاهی صورتمو میخوری....  

شبا باید بغلت کنم و دستمو بزارم زیر سرت تا بخوابی... بد عادت شدی حسابی... ولی هنوز با تاریکی هوا خوابت میگیره....

این چند دفعه ای که همدان رفتیم 2 تا نینی تو فامیل بود که تو باهاشون حسابی دوست شدی...

هر دو دختر بودن یکی 3 ماهه و یکی هم 5 روز از خودت کوچیکتر بود.... یه دفعه خوابوندمت رو شکمت و تو خودتو سینه خیز سعی کردی برسونی به اون مهرنوش کوچولو!!! آبرومونو بردی که پسریییی!!!   

از بس هم ذوق میکردی و جیغ میزدی اون طفلک رو ترسوندی... همه اش لبهاش آویزوون میشد!!!

خلاصه کلی آتیش سوزوندی....

همه دختر عمو ها . زن عمو های بابایی هم حسابی عاشقت شده بودن... ایشالا ایندفعه که رفتیم واسه خوب شدن صفا کوچولو بریم که همه خوشحال باشن....  

خاله نگین اومد و کلی برات چیزای خوشگل آورد... بعدا عکسشو میزارم....اینم یه عکس با نگین جون

فعلا این یه عکس که با نگین انداختی...

2 شنبه رفتیم بیرون...من بستنی خوردم.. البته یواشکی ولی تو یه دفعه دیدی  و لیوانش رو ازم گرفتی و این بلا رو سر خودت آوردی!!!

اینجا به کیوان شیطون بلا تولد 1 سالگی اش رو تبریک میگیم.... ببخشید دیر شد.. خاله آزاده خودش میدونه در گیر بودیم... منتظر تولدیم آزاده!
  






+ آرتین ; ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

بابایی منم بلتم رانندگی کنم!

راه برگشت از همدان..... من کلی خوش اخلاق بودم!

 

ببینید چقدر صاف میشینم!!

 

اینم صبح زوده که پاشدم خونه بابا بزرگ بابایی..همدان(جد بزرگ!)...چشام هنوز پف داره..

+ آرتین ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

عمه طیبه بابایی نتونست دوری دختراشو تحمل کنه و روز ٣ شنبه واسه همیشه از روی این زمین خاکی به طرف خدا پر کشید.... امیدوارم که پیش دختر هاش همیشه خوشحال و شاد باشه

+ آرتین ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

چند روز بینهایت تلخ

آرتین گلم....
4 شنبه شنیدیم که عمه بابایی تصادف کرده و متاسفانه 2 تا از دختر هاش(صبا و زهرا) که واقعا فرشته بودن واسه همیشه از پیشمون رفتن....
ما همگی رفتیم همدان... روزهای خیلی تلخی بود.....این اولین سفر تو به شهر بابات بود:(
عمه بابایی و دختر کوچیکش تو کما هستن و فقط داریم براشون دعا میکنیم...
از همه مامانها و نینی های مهربون هم میخوایم که واسه عمه بابایی و فرشته صفا کوچولوی که٧ ساله دعا کنن

+ آرتین ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

آرتین رانندگی میکند!

آرتینی این روزها خیلی شیطون شدی..شیرین و با نمک شدی....کم مونده درسته قورتت بدم!

واسه چیزی که بخوای گریه میکنی و بهونه میگیری.. اصلا جرات نداریم دیگه چیزی رو از دستت بگیریم...

یه مقدار زیادی هم لوس شدی... گریه های الکی میکنی یا الکی سرفه میکنی.... وقتی ادا تو در میآرم خودتم میخندی!!!

حرفهای جدیدت... دییییییی..... دییییشششش(همراه با تف!! وقتی بازی میکنی)

یه سری چیزا هم میگی که من عمرا نمی تونم ثبتشون کنم از بس که پیچیده اند!!!

عاشق آهنگی و دستو پات با آهنگا دائما میچرخه!

چند روز پیش خونه مامان بزرگت بودیم.. دیدم خودتو از روی صندلی ات سر دادی رو زمین!!!

دیگه قشنگ میشینی... البته بازم باید مواظبت باشیم که یه دفعه خودتو پرت نکنی عقب...

موهات حسابی در اومده و کم کم داری قیافه نوزادی ات رو از دست میدی و یه پسر کوچولو میشی....

عاشق توپی...وقتی با توپ بازی میکنی اونقدر هیجان زده میشی که دیگه نمیشه نگه ات داشت!! نکنه میخوای فوتبالیست بشی؟؟؟؟؟ منچستر دیگه؟؟

وقتی بابایی رانندگی میکنه همه اش بهش آویزون میشی و دلت بغل میخواد....گاهی هم فرمونو میچسبی که رانندگی کنی... علاقه زیادیم به دنده داری!!!!!

از چرخهای ماشین هم خیلی خوشت میاد.. نمی دونم چه چیز جالبی توشون میبینی!!!1

بابایی مه میاد به کلی منو یادت میره... میدونم خییییلی دوستش داری.... اونم خیلی دوستت دارهههه

 

این ۵ شنبه خاله نگین میاد ایران... هوررراااا.....

هفته دیگه هم مامان بزرگت از مکه میاد..... فکر میکنم ۲ هفته خیلی شلوغی رو پیش رو داشته باشیم....

همیشه دوستت دارییییییییمممم

+ آرتین ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

اولین روز مادر من!!

 

روز زن و روز مادر رو به همه زنها و مادر های مهربون تبریک میگم...

همینطور به مادر عزیزم که همیشه برامون الگوی صبر و استقامت ومهربونی و فداکاری بوده.......

دوستت داریم مامان

nasim jan omidvaram keh haroozet shad beshe va hamishe labkhand roye labhaye baharit be vofoore dideh beshe va mesle baroon bahary por enrjibashi va msel aftabe bahry be zendgi mano artin noor va sorro bebakhshi, mamani joonam man ham roozto tabrik migam va yek boose gondeh mikonam , man kheili doost dashtam keh khodam barat benevisam vali khoob be babaei migam keh beneveise kheili kheili doosted daram mamaniiiiiiiiiiiiiii joanm bos bos bos eingeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeh;P

soltane ghalbam to hasty :)

+ آرتین ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من