شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

 

گل پسری سلام عزیزم.....

عید نیمه شعبان و به تو و خودم و بابایی و همه و همه تبریک میگم کلییییییییییی

٧ سال پیش تو یه همچین روزها و حال و هوایی جشن نامزدی و عقد منو بابایی بود....  

اون موقع همه اش ١٩ سالمون بود و کلی کوچولو بودیم:)  

٧ سال سرشار از خوبی رو پشت سر گذاشتیم با همه بالا و پایینهاش و الانم که تو اومدی شیرینیهای زندگیمونو صد چندان کردی  

پارسال تو این روزا تو هنوز تو شیکم مامانی بودی.. همه اش ۶ ماهت بود... روز نیمه شعبان تخت و کمدت رو آوردن و منو بابایی کلی خوشحال بودیم...

امسالم که خدا رو شکر تو این روز خوب ٣ تایی با هم بودیم و از لحظه لحظه با هم بودنمون لذت بردیم.

اینم سفر ۴ روزه ما:  

۴ شنبه بود که منو بابایی تصمیم گرفتیم بریم یه طرفی خوش بگذرونیم...

گفتیم بریم شمال... داشتیم برنامه ریزی میکردیم که دایی مامان بابایی(دایی محمود) گفت ما هم داریم میریم شمال و آخرش قرار شد که با هم بریم....

منو بابایی و آرتین واسه اولین بار با فامیلهای بابایی تنهایی رفتیم مسافرت...

۵ شنبه همه چیو آماده کردیم.... شب حدود ١ بود خوابیدیم و صبح ۵ بیدار شدیم.... یه دوش گرفتیمو راه افتادیم در خونه دایی محمود که همه قرار بود اونجا جمع بشن... ۴ تا ماشین بودیم...

از جاده رشت رفتیم.... حدود ٨ تو قزوین وایستادیم و صبحانه خوردیم بعد دوباره راه افتادیم ...

یه جایی از ماشین پیاده شدیم که همه برسن... رو زمین چند تا از این کرم ابریشما بود... همه که اومدن ما راه افتادیم یهو آرتین شروع کرد به گریه کردن... فهمیدم یه چیزیشه چون آرتین اصلا این اخلاقو نداره که اینطوری بدون دلیل گریه کنه... خلاصه هر راهی به نظرم اومد امتحان کردم.. به بابایی گفتم احتمالا یه جک و جونووری رفته تو لباسش... خلاصه آروم شد ولی وقتی رسیدیمو لباسشو در آوردم دیدم یه چیزی همه پشتشو خورده بود!فکر کنم از اون کرم ابریشمای بد جنس بوده!  

آرتین تو راه عالی بود .. یا میخوابید یا بی سر و صدا تو صندلیش بازی میکرد.

نهارو خوردیم.. یکم استراحت کردیم و بعد همگی راهی دریا شدیم...واسه آرتین یه تیوپ گرفته بودیم  که دو تا پاشو میکرد توش.... برای اولین بار آرتینو گذاشتیم تو آب دریا... اولش نگران بودم که بترسه ولی اونقدر ذوق زده بود و جیغ و داد میکرد مخصوصا وقتی بازی بچه های دیگه فامیل رو می دید...

آرتین و پانیذ و شهداد آماده میشن که برن دریا

شب شامو خوردیمو بیهوش شدیم....

شنبه بازم رفتیم دریا و تا دیر وقت لب ساحل بودیم.. شام خوردیم و حرف زدیمو خندیدیم و رقصیدیم و.... 

 

 

یکشنبه هم باز از صبح دریا بودیم..آرتینو بردم تو آب١ ساعتی بازی کرد بعد خسته شد.. شیر خورد و نیم ساعت خوابید.. وقتی بیدار شد دوباره حمله آورد سمت دریا! نهار خوردیم و بازم... حسابی سوخته بودیمو خسته... دوش گرفتیم بعد تا ١ شب لب ساحل بودیم و باز بزن و برقص و خنده و.... ساعت ١ تازه رفتیم تو و دنبال شام... تا همه کارو کردیم شد ٢ که خوابیدیم...

تو این چند روزه پسری تا تونسته ماما و بابا گفته.. شن بازی کرده.. انواع و اقسام غذا ها رو خورده و از همه مهمتر تا جا داشته آب بازی کرده!

      

٢ شنبه قرار بود برگردیم....از صبح همه چیو جمع کردیم.. صبحانه خوردیمو راه افتادیم به طرف جواهر ده رامسر...اونجا یه دشت خیلی قشنگ پیدا کردیم که خیییلی هم خنک بود و نشستیم واسه نهار و یه کباب خوشمزه خوردیم...

 

 

پسری آب کبابهای منو مک میزد و بقیه اش رو که یه تیکه گوشت بیمزهلاستیکی بود من نوش جان میکردم!!! اونجا طفلک آرتیم فلاسک آب جوش رو چپ کرد من ورش داشتم اما یکم از آب جوش ریخت رو زمین و آرتینی پاشو گذاشت روش.. خدا رو شکر جواب پاش بود اما کلی گریه کرد... مامانی بمیره واسه اون اشکای مرواریدیت که گوله گوله از چشات میومد پایین...

بلاخره ساعت ٢و نیم بطرف چالوس حرکت کردیم و ١٢ شب رسیدیم تهران!!!

خیلی خسته شدیم ولی سفر عالیی بود و به ٣ تامون واقعا خوش گذشت...

به امید سفرهای خوب و خوش آینده      

 

 

+ آرتین ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

آرتین از دیروز بای بای کردنو یاد گرفته اونم خیلی عالی....

دیروز خونه عمه بابایی بودیم و پسری دائم با همه بای بای میکرد....

به 4 دست و پا رفتنشم فکر کنم زیاد نمونده... حالتشو میگیره ولی تا میاد بره جلو میخوابه رو زمین!

اینم یه سری عکس.....

گزارش تصویری از بازی آرتین و بابایی تو پارک...

اینم بابا وقتی کوچک بود!!!

 

+ آرتین ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

آخر هفته....

۵ شنبه خیلی شلوغی داشتیم....

باید خرید میکردیم.. خونه دوستم قرار بود بریم و بابایی هم قرار بود بره همدان....

٧ پاشدم....

. به آرتین شیر دادمو عوضش کردم....

بعد باباییو آرتین رفتند حموم و منم از فرصت استفاده کردمو خونه رو جمع کردم...

 نهار گذاشتم...

صبحانه رو آماده کردم و واسه

آرتین سیب و فرنی درست کردم!!!!

آرتین و از حموم آوردم خشکش کردم و شروع کردم به دادن صبحانه.

. بابایی هم که اومد نشستیم صبحانه مون رو خوردیم....

بعدش سریع آماده شدیم و رفتیم شهروند که خریدای هفته مون رو انجام بدیم....

خوبیه شهروند اینه که اگه یه چیزایی رو یادم رفته باشه تو لیستم بنویسم اونجا یادم میاد!!

آرتین رو هم راحت میزارم تو صندلی ترالی و اونم کلی کیف میکنه!

خلاصه خریدامونو کردیم و اومدیم خونه.....

ساعت 2 بود....

 سریع برنج رو گذاشتم و غذای آرتینم آماده کردم و بهش دادم تا پلو آماده شد...

. بابایی هم آستین بالا زد  و طبق معمول رفت به آخر غذا یه سری ادویه و.... اضافه کنه!!!

نهارم خوردیمو آماده شدیم واسه رفتن....

بابایی منو آرتین رو برد خونه خاله فری که از مکه اومده بود ...

با خاله آزاده با هم رسیدیم.. بعدشم مامان سارا اومد...

نشستیم حرف زدیمو چیزای خوشمزه خوردیم ......

دیدن دوستا  بعد از چند وقت کلی میچسبه...

خاله فری زحمت کشید و واسه آرتین یه بلوز و شلوارک خیییلی ناز آورد.... دستش درد نکنه....

حدود 6:30 بابایی اومد دنبالمون که بریم خونه.... هنوز شک داشت که بریم همدان یا نه.....

1 روزه باید میرفتیم و بر میگشتیم.. هوا هم گرم بود و....

ولی بلاخره در یک افدام سریع تصمیم گرفت که بره..

من گفتم ما میمونیم... راحتتر میرین و میاین .. ولی بابایی کلی گفت که با هم باشیم و..تا ما هم راهی شدیم.. در عرض 20 دقیقه همه وسایلو برداشتم و خونه رو هم جمع و جور کردم و راه افتادیم..

منو آرتین و بابایی و عمه و بابا بزرگ....

8:30 راه افتادیم و حدود 12 رسیدیم...

اول رفتیم یه جایی یه ساندویچ خوردیم.. واقعا ساندویچ های بد تهران از اون ساندویچه بهترن!!!

رفتیم خونه بابا بزرگ بابایی... همه عمه ها و عموها و بچه ها اونجا بودن...داشتن واسه مراسم فردا همه چی رو آماده میکردن..

ما کمی نشستیم.. یکم کمک کردیم و بعد که دیدم آرتین خسته است رفتیم خوابیدیم

..........................................

جمعه صبح برنامه مسجد بود...

بعد از اون تو تالار برنامه داشتن.....

بعد از نهار برگشتیم خونه  پدر بزرگ بابایی....

میخواستیم بریم بیمارستان صفا کوچولو رو ببینیم بعد راه بیفتیم طرف تهران...

اما به پیشنهاد زن عموی بابایی آرتین رو نبردیم و گذاشتیمش پیش اونها...

منو عمه و بابایی و دختر عمو و پسر عموی بابایی رفتیم بیمارستان...

صفا رو که دیدم خیلی شوکه شدم.. اصلا باورم نمیشد اینطوری باشه... فقط دعا کنید که خوب بشه...

وااای.... سعی میکردیم باهاش عادی باشیم اما هر جند لحظه سرمون رو بر میگردوندیم که اشکامونو نبینه....

اصلا حرف نمیزد.. سمت چپ بدنش هم حرکت نمی کرد...

ایشالا خدا خودش خوبش کنه....

از اونجا اصلا روحیه ام رو از دست دادم...

برگشتیم... آرتین تو حوض حاج آقا کلی بازی کرده بود و سر حال بود....

خدا حافظی کردیمو راه افتادیم به سمت تهران....

حدود 10 شب رسیدیم...

شام نداشتیم...

یه پیتزا گرفتیم و زودم خوابیدیم..

 

آرتین کوچولوی من...

7 ماهگی ات مبارک....

تو این هفته حرفهات بیشتر شده.. یکی  دو باری ماما گفتی... بابا رو که دائم میگی ولی بدون منظور...

دندون بالاییات هنوز اون زیرن و جوونه نزدن...

هنوز چهار دست و پا نمیری....

ولی از حالت نشسته خودتو میندازی جلو و دائم هم از سر و کول ما بالا میری....

عصرها میبرمت پارک و کلی با هم بازی میکنیم تا بابایی بیاد... اونم میاد بازیییی...

این هفته بهت حبوبات دادم... عدسی دوست داشتی... آبگوشت بدون نخود هم درست کردم و خیلی دوست داشتی

سرلاک گندم و میوه برات گرفتم که اونم میخوری.....

امروز یه بیسکویت دادم دستت.. نصفشو خوردی.. بهت گفتم به مامانم میدی یکم....بعد چند دفعه دستتو گرفتم و بیسکویت رو آورم طرف دهنم... بعدش که بهت گفتم خودت بیسکویت رو میکردی تو دهنم.....

یه عالمه فشارت دادم از خوشحالییییی..

.دوستت داریم کوچولوی شیطوووووووووووووون

 

 

آرتین خندون...مرسی خاله فری واسه سوغاتی قشنگ

 

پسری که از تاب بازی لذت میبره!

بابایی داره یه سری نصیحت پدرانه به آرتین میکنه!

+ آرتین ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

عشق منی....

با بزرگ شدن آرتین و نیاز به مراقبت ٢۴ ساعته! کم کم آپ کردن داره واسه ام مشکل تر میشه!!!

٢ دقیقه تنها بمونه حوادث وحشتناکی رخ میده!!!ملاحظه کنید!!!

امروز گذاشتمش تو صندلیشو رفتم طرف آشپزخونه... دیدم جیغ زد... فکر کردم برنامه بیبی تی وی رو دیده و ذوق زده شده... ولی یهو دویدو طرفش(حس غریضی مادرانه رو داشته باشین!!!) دیدم آرتین رو زمینه... گریدم گرفتمش..گریه میکرد.... کلی دلم سوخت واسه اش.. بغلش کردم کلی .. بعدم بهش شیر دادم تا آروم شد...

بعدش بررسی کردم که ببینم چطوری این اتفاق افتاده...فهمیدم حتما یه جورایی خودشو بلند کرده!!! گذاشتمش تو صندلی و دیدم بله! تا میزارمش دستشو میگیره دو طرف صندلی و بلند میشه طوریکه صندلی چپ میشه... وایییییی.. من دیگه کجا میتونم پسری رو بزارم وقتی کار دارم!!!

اینه که ٢۴ ساعته درگیرم!!!

ولی خدا رو شکر کنترل خونسردیم تو این موارد خیلی بهتر شده.. قبلا خودمم میشستم پا به پاش گریه میکردم اما الان میتونم آروم بمونم و آرومش کنم...

اونطور که مطالعه کردم اون گریه هام مربوط میشه به حالتهای بعد از زایمان که قصد دارم راجع به اونم بنویسم...

این هفته بلاخره آش دندونی  پسری رو خوردیم که مامان بزرگ بابایی زحمتشو کشید....

یه قاشق کوچولو هم از آبش به خودش دادم که کلی خوشش اومد!!

 خومشزه بید!!

بابایی هم از کیش اومد با سوغاتی... دو تا بلوز و شلوارک ... یه ست قاشق و بشقاب و کاسه و یه حباب ساز واسه پسری آورد.... مامانش هم خودشو با حباب سازه راضی کرد!!!!!

منم واسه خودمون بلیط کنسرت همایون رو گرفتم که خیلی وقت بود منو بابایی میخواستیم بریم....

راستی.....

راجع به اسم آرتین میخواستم بگم....

آرتین در لغت به معنی پاک و مقدسه ..... برای ما آرتین یه هدیه مقدس بود از طرف خدا.....

و همینطورم اسم یکی از پادشاهای ماد بوده.... مادیا که میدونین تو همدان زندگی می کردن... بابایی هم همدانیه... اینه که..... اینههههههههههههههه

خلاصه موقع اسم گزاری کلی فکر از خودمون در کردیم تا آرتین شد اسم آقا پسری....

الانم که پادشاه خونه ماست

چند تا عکس:

محو تماشای بیبی تی وی

دو تا دندون موشی

شکلکهای عجیب و غریب!!

به به!

تا بعد!

+ آرتین ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

این روزها آرتین یه ذره بیقراری میکنه.. فکر میکنم از بالا هم دندون داره در میاره.. عجیبه که سر اولی اصلا اذیت نشد و سر دومی هم فقط یکم غر غر کرد... اما چند روزیه به طور عجیبی میخواد همه چیو گار بگیره.. همه اش تب میکنه.. البته خفیف.. راحت نمی خوابه....

باید اونقدر بغلش کنم تا بخوابه.. بعدم که خوابش برد کافیه جم بخورم ...بیدار میشه و گریه..طفلکم خیلی اذیت شده این چند روزه....

خدا کنه این دندون بد جنس زودتر در بیاد و راحت بشه...

مامانم میگفت دندونهای بالا بیشتر از پایین نینی ها رو اذیت میکنن.

عسلم ایشالا که خیلی زود خوب بشی...

الان چند روزیه بابایی نیست و اومدیم خونه مامان بزرگت....

روزها ما رو میبره بیرون که دلتنگ نشیم ولی شبا دلم میکیره... مخصوصا که تو خوابی و از شیطونیات خبری نیست...

امروز رفتیم گلستان گشت زدیم... یه تی شرت گرفته بودیم که میخواستیم سایزشو عوض کنیم...

ولی خوب تمام مرکز خریدو گشتیم واسه خودمون.... خواستیم بیایم بیروز مامان بزرگت بستنی خرید و تو تو یه حمله غیر منتظره شروع کردی به خوردن بستنی.. مگه جرات داشتیم ازت بگیریم!! فکر کنم درد لثه هاتو آروم میکرد واسه همین اینقد دوست داشتی... خلاصه تا چوبشو خوردی....

سر و کله و لباس من که پر ار لک های سفید بود به خاطر اون دستای کوچولو و چسبناک تو!!‌آبروم رفت تو خیابون!!!

تو ماشین نشستیم.. مامان بزرگت تو رو گرفت تا من بتونم سر و وضعم رو درست کنم که زدی عینک  آفتابیه مامان بزرگو شکستی!! شیطون بلا... مثل اینکه یواش یواش باید فکر دادن خسارتهای خرابکاری های شما باشم!!!

قربون اون دستها و سر و صورت چسبناکت برم... عاشقتم کوچولو

+ آرتین ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

باباییی..........

بابایی دلت واسه ام تنگ نشده؟؟؟؟

+ آرتین ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

من اومدم....

خبر .. خبر..!!!قابل توجه دوست جونام.....

بلاخره مامانی موفق شدخیلی اتفاقی از جوونه هام عکس بگیره!! (پیشنهاد میکنم از ذره بین استفاده کنین!)

                   

 

این روزها دندون دومم داشت در میومد یکم کسل بودم و غر میزدم.. همه اش بغل میخواستم...

الان دیگه در امده و خوب شدم....

روزهایی که خونه ایم با مامانی عصرا میریم پارک میشینیم.... با نینی ها دوست میشم و بازی میکنم.... عاشق دیدن هواپیما ها هستم... دراز میکشم و همه شونو با چشم دنبال میکنم..

بعد از سر و کول مامان و بابیی میکشم بالا و از خودم هی ذوق در وکنم!!!

آب که بخوام میگم آبووووووووووووو

عاشق اینم که با روروئکم دنبال جارو برقی راه بیفتم!!! مامانی گاهی کار داره جارو برقی رو روشن میزاره و میره دنبال کارش....!!

وقتی با بابایی میرم حموم اون واسه ام آواز میخونه و منم همراهی اش میکنم...خیلی قشنگ میشه! صدامون تو حموم رساتر میشه!!!

اینم گزارش تصویری از یه خرابکاری !!!! من نبودم که.. مامانی بود!!!!

           

یاد گرفتم پیانو بزنم... اونم حرفه ای... آوازم میخونم باهاش... فعلا عکساشو ندارم.. خاله نگین برده ولی میگم واسه ام بفرسته...

نگین جون دلموون واس ات تنگیدهههههههههههههه... چرا رفتیییییییییییییی

بابایی امشب میره ماموریت تا آخر هفته... منو مامانی واسه اولین بار تنهایییییم....بابایی مهربوونم زودی بیا با یه عالمه سوغاتی های خوب خوب.... منو مامانی خیلیییی دوستت داریییییم

+ آرتین ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بعد از 2 هفته!

اول از همه روز پدر رو با کمی تاخیر به 2 تا پدر بزرگهای مهربونم و بابایی مهربونم تبریک میگم.

امیدوارم بتونم پسر خوبی براشون باشم... دوستتون دارم

توی این 2 هفته.........

بلاخره غذا خوردنمو شروع کردم و خیلی هم از غذا خوشم میاد...

فرنی با انواع و اقسام میوه ها... حریره بادوم و سوپ غذاهایی هستن که الان میخورم.. چند باری هم که بیرون بودیم سرلاک خوردم....

عاشق غذا خوردنم و الان روزی 3 وعده کامل میخورم...

مامانی دیگه با این همه آشپزی وقت سر خاروندنم پیدا نمیکنه!!

آیس پک رو بازم خیلی دوست دارم!!

 

 

 

خاله نگین این هفته بر میگرده انگلیس.. دلم خیلی واسه اش تنگ میشه چون کلی با هم جور بودیم و بازی میکردیم... یه عالمه حرفهای جدید یاد گرفتم  ازش.. با هم کارتون میدیدیم و....

من رفتم تو چمدونش که منم با خودش ببره!!

شدیدا عاشق توپم..... تا حالاش ٧-٨ تایی توپ دارم .... توپ هر چی بزرگتر باشه بهتره!

 

 

مامان بزرگم(مامان بابایی) 1 هفته ای بیمارستان بود که بلاخره مرخص شد و خدا رو شکر خوب شده...

صفا کوچولو هنوز تو کماست... بازم واسه اش دعا کنین....

3 روز پیش واکسن 6 ماهگی ام رو با 10 روز تاخیر زدم!! خدا رو شکر اینم تموم شد....

واسه واکسن که وزنم کردن 8 کیلو بودم!! البته مامانی میگه وزنه اونجا دقیق نیست....

فکر کنم حدود 7800 باشم....

18 هم ماه دیگه میخوام برم دکتر که مامانی مطمئن بشه در مورد غذا خوردن همه کارو درست انجام میده...میگه این ماه زیادی اضافه کردم!

مامان بزرگم 2 روز پیش سوغاتی های مکه ام رو داد... یه ماشین و موتور.. چند تا لباس و یه لباس عربی با مزه!!

عکساشو بعدا میذارم... بعداااااااا!!!

شدیدا عشق رانندگی ام....دیروز مامان بزرگم (مامان مامانی) داشت رانندگی میکرد.. من همه اش بهش آویزون میشدم که منو بغل کنه.... وقتی بغلم کرد رومو کردم طرف فرمون و رانندگی رو شروع کردم!!

خیلی پشت فرمون جو گیر میشم.. احسا میکنم تو تریلی نشستم!! آوازم میخونم و دورو برم رو نگاه میکنم!!!

دیروز تولد بابایی بود....

صبح من اولین کادو رو بهش دادم .. دو تا مروارید سفید خوشگل!!! آره من روز تولد بابایی 2 تا دندون پایینم جوونه زد! مامانی اونقدر از خوشحالی منو فشار داد که جیغم در اومد!!!!

(مامانی علیرغم تمام تلاشش موفق نشد از جوونه دندونهای من عکس بندازه....!)

دیشب بابایی رو سوپرایز کردیم... بردیمش تاج محل و اونجا شام خوریم...

به من خیلی خوش گذشت.. یکم سوپ خورم و بقیه وقتو شیطونی میکردم.. همه اش به میزای دیگه نگاه میکردم... تا یکی بهم لبخند میزد ذوق زده میشدم و جیغ میکشدم و حرف میزدم باهاشون....

 واسه بابایی یه ادکلن هم گرفتیم و بهش دادیم... خیلی شوکه شده بود....

پارسال من نبودم... یعنی تو دل مامانی بودم... با هم یه کیک شکلاتی بزرگ از بی بی گرفتیم و فرستادیم محل کارش...

بابایی خیییلییی خوشحال شد

بابایی مهربون خیلی دوستت دارم.. امیدوارم همیشه سالم و خندون و شیطون مثل من باشی!!!

+ آرتین ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من