شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
۴ شنبه خونه مامانی بودیم که بابایی زنگ زد و گفت عموش دعوتمون کرده خونش تو همدان...
قرار شد بابایی ساعت ٣ بیاد که بریم خونه و وسایلو جمع کنیم و راه بیفتیم طرف همدان...
بابایی که اومد آرتینو دادم دستش و سریع هر چی دم دستم بود ریختم تو ساک.. واسه آرتینم تا اونجاییک میتونستم باس برداشتم آخه اصلا نمی دونستم که هوا اونجا قرار چطوری باشه..
رفتیم رفاه و نپی و دستمال مرطوب و چند تا بیسکویت واسه پسری برداشتیم...
بعدش راه افتادیم سمت همدان...
توی ماشین عمه و عمو و بابایی روزه بودن اینه که ما هم هیچی نمی شد بخوریم...کلی تشنمون بود.. ولی پسری جای هممون آب خورد!!
ساعت حدود ٨ و نیم بود که رسیدیم خونه پدربزرگ بابایی... افطار شده بود و هممون نشستیم که افطار بخوریم... چون کلی گرسنه بودیم و تو راه خسته شده بودیم یه عالمه خوردیم بعد یهو دیدیم دارن شامو میارن!!! اوووه .. داشتیم میترکیدیم.. من که فقط ٢ قاشق خوردم واسه اینکه زحمت کشیده بودن...
بعد از شام نشستیم به سریال دیدنو حرف زدن.. پسری رو هم خوابوندم و با خیال راحت تا ١-٢ بیدار بودیم...
هوای همدان خیییلی سرد بود... تا صبح لرزیدیم... شانس آوردم که واسه پسری لباس گرم برداشته بودم.
صبح روز بعد بابایی و عمو ها تو حیاط کلی گردو چیدن و پسری هم از تماشای شیطنتهای بابایی ذوق زده بود و جیغ و داد میکرد...
چون همه خواب بودن ما رفتیم کمی پاساژ گردی که طبق معمول همه شون بسته بودن ساعت ١١ صبح!!! خداییش تهران با تموم مشکلاتش خیلی زنده است... ما دلمون گرفت وقتی همه جا رو بسته دیدیم...
چون که همه فامیل بابایی روزه بودن ما گفتیم که نهار بیرون میخوریم اما شانسمون یچ رستورانی باز نبود... بلاخره یکم کالباس گرفتیم و نشستیم تو پارک به خوردن.... البته این پلیسا هم اومدن گیر دادن که اینجا روزه خواری نکنین!!!! آخه مسافرا کجا باید غذا بخورن وقتی هیچ رستورانی باز نیست!! چی بگم والا!!!!
بعد نهر و کمی استراحت برگشتیم خونه بابایزرگ... عمو های بابایی داشتن از تهران می اومدن و خلاصه همه بودن...آرتینی هم دائم بغل اینو اون بود و کلی بهش خوش گذشت....
صبح روز بعد صبحونه رو خوردیم و تصمیم گرفتیم برگردیم تهران... اول یه سر رفتیم لالجین و کاسه و کوزه خردیم! آخ که من چقدر عاشق اینجور چیزام.. مخصوصا سفال خام...
بعد از نهار راه افتادیم سمت تهران و ساعت ۶ رسیدیم...
اینم یه سری از عکسای آرتین
آرتین و بابایی در حال کندن گردو و بازی تو حیاط

موقع نهار تو پارک.. آرتین عاشق خوردن نونه!!
اینم آقا پسری که از هوای خوب صبحگاهی و حیاط بزرگ داره لذت میبره:)
تو برگشت آرتین یه بستنی خورد و یه بستنی لیوانی هم تو دستش بود که یهو دیدیم ظرفو با دهنش سوراخ کرده و بستنیو داره میخوره!
راه
آرتینم ٨ماهگی ات مبارک....
عزیز دلم.. روز به روز برامون شیرین تر میشی...
خیلی از حرفامونو میفهمی و نسیت بهشون عکس العمل نشون میدی..
خیلی بازی ها رو یاد گرفتی... بلدی توپ رو قل بدی یا از بالای سرت پرتاب کنی..
ماشینتو عقب و جلو میبری و میگی بوووووم بوووووووم!! چپه اش میکنی و چرخاشو میچرخونی...
گوشی تلفن رو که دستت میگیری میگی ااااااا (الو!!!)
خرابکاری ها رو که دیگه نگوووووووو.... گاهی موهام سیخ میشه تو هوا...
وقتنی بابایی دعوات میکنه و میگه: نه آرتین!! اخم میکنی و زل میزنی تو چشاش!! و معمولا دیگه اون کارو نمی کنی....
عاشق خوردن نون خالی هستی.... هر جا نون ببینی میخوای و قشنگ واسه خودت گاز میزنی و می جوی!
هنوز ۴ دست و پا نمیری... ۲-۳ قدم ور میداری و دوباره رو زمینی...
۲ تا دیگه از دندونهای بالاتم آماده در اومدنن... حالا کی بیان نمی دونم ولی آب دهنت زیاد میریزه و یکم امروز تب داشتی...
تو این روزها که بابایی روزه میگیره تو هم همیشه سر سفره افطار میشینی ... امروز صبحم با بابا یی ات سحری خوردی.. نون با چایی شیرین!!!
اینم یه سری از شیطنتهات....
۲ تا مبل رو چسبوندیم به هم که با خیال راحت بیبی تی وی ببینی و بازی کنی... غافل از اینکه از رو دسته میتونی آویزون بشی!!!


آرتین میخواد به هر قیمتی که شده کامیونش رو بگیره!!!
عشق شدید پسری به مطالعه!

آرتین و کامپیوتر!
امروز دلم گرفته هیزاااااار تا...
دوست ندارم تو وبلاگ پسری که باید سر شار از زندگی و امید و شادی باشه حرفهای غمگین بزنم اما چیکار کنم دیگه...
اون اوایل که زایمان کردم شیرم خوب نبود... شیر خودمو میدادم با کمکی.... ۴ ماه طول کشید... اواخر دیگه آرتین فقط شبها شیر منو میخورد... خیلی تلاش کردم..
غصه میخوردم.. هر دفعه که میرفتم تو آشپزخونه شیر خشک بیارم گریه میکردم...برام خیلی مهم و همینطورم لذت بخش بود که شیر خودمو بدم به پسری...
خیلی ه بهم حرف میزدن و سرزنشم میکردن که تو باید شیرتو بدی.... برام مهم نبود کسی چی میگه ولی این خواسته خودم بود و به شدت می رنجیدم که کسی منو نمی فهمه و براش مهم نیست که چقدر تاثیر بدی روم میزارن با این حرفها ... هر دفعه میرفتم خونه کلی گریه میکردم....
تا اینکه یکی از دوستهای خوبم.. مامان آزاده.. یه خانوم دکتری رو بهم معرفی کرد که حسابی کمکم کرد.. ١ ماه نشده کلا شیر خشک قطع شد و فقط شیر خودمو میدادم...خیییلی خوشحال بودم... نمی دونم کسی می فهمه یعنی چی یا نه ولی من و ابرا سیر میکردم...
هنوز ١ ماه نگذشته بود که برای ناراحتی که داشتم به دکی مراجععه کردم و گفتن باید شیرو قطع کنی و دارو بخوری... دنیا رو سرم خراب شد... صبر کردم.. تحمل کردم تا حالا...
ولی الان واسه اولین بار ١ وعده شیر خشک دادم به پسری...
دلم گرفته...
نمی خوام از شیر بگیرمش...
شاید تا اون حس آرامش رو که موقع شیر دادن بهت دست میده تجربه نکنی ندونی که چی میگم...
وقتی وسط شیر خوردن زل میزنه بهت و یه لبخند مهربون تحویلت میده....
دلم نمی خواد ولی مجبورم...
وروجک مامان سلام...
بازم من دیر کردم... ولی خبرای دست اول دارم...
اول همه که دیروز ٢ تا دندون بالات زده بیرون... خیلی بامزه ان....
٢ شب بود که نمی خوابیدی و همه اش گریه میکردی....
بعدم اینکه چند قدمی ۴ دست و پا رفتی...البته زودی ولو میشی رو زمین ولی واسه شروع خوبه.. کلی خوشحال شدم!
وقتی بهت میگیم بای بای تو هم میگی بَ بَ...
بابایی رو آبَ بَ صدا میکنی و منم که فعلا هیچی.. البته ماما میگی اما با منظور نه!
جویدن رو یاد گرفتی و همه چی رو حتی سوپ و فرنی رو مثل پیر مردها می جوی.... خیلی بامزه است!!
.
.
.
منو بابایی واسه اولین بار تو رو تنها گذاشتیم و رفتیم کنسرت.. همه اش دلم پیشت بود.. ولی مامان بزرگت گفت یکم بهونه میگرفت ولی شام خوردی و رفتی آب بازی بعدشم خوابیدی.... شب ١٢ اومدیم خونه کلی بغلت کردم.. خیلی دلم واسه ات تنگ شده بود!!!
هفته پیش عموی بابایی و بقیه فامیل اومدن تهران و عموی بابایی عمل داشت... چند روزی همه دور هم بودیم... بیرون میرفتیم.. پارک.. خرید... گردش و....
همه اش تو پیش دختر عمو های بابایی بودی و من فقط موقع غذا و عوض کردن میدیدمت!!!! کلی شیطونی کردی از اینکه اینهمه دورت شلوغ بود لذت می بردی.. اولین ۴ دست و پاتم خونه عموی بابایی رفتی...

جمعه شب دیگه اومدیم خونه...
شنبه خونه مامان بزرگت بودیم ..عصری رفتیم بهار... خیلی هوا گرم بود.... تو رو سوار یکی از این ماشین های موزیکال کردیم.. خیلییی خوشت اومده بود....

شبم خونه مامان بزرگ موندیم .. لثه هات خیلی اذیت میکرد و حسابی درد میکشیدی.....بابایی هم دندون درد داشت!!!من تنهایی بودم خیلی واسه ام سخت میشد خدا رو شکر مامان بزرگ کلی کمکم کرد...
مامان بزرگ برات یه روروئک خرید که خونون که هستیم تو آزادانه بچرخی واسه خودت....روروئکش خیلی سبکه و تو مثل برق و باد سالن رو بالا و پایین میری.. در حقیقت پرواز میکنی!!!تو آشپزخونه میری و... خلاصه کلی کیف می کنی چون رورورئک خودت سنگینه و زیاد نمی تونی رو فرش حرکتش بدی....



١ شنبه صبح رفتیم شهروند و تو یه ماشین واسه خوت انتخاب کردی و منم برات خریدمش... ماشین که نه.. کامیون!!!


عصری هم با بابایی رفتیم خرید و شب اومدیم خونه ساعت ٩ بود... برق نداشتیم... بردیمت تو خونه و شمع روشن کردیم ولی تو ترسیدی از تاریکی... گریه میکردی.. بدنت داغ داغ بود و درد هم داشتی. تو اون تاریکی نتونستیم استامینوفنت رو پیدا کنیم.. مجبور شدیم بریم بیرون تو پارک... یکم اونجا نشستیم و برق پارک هم رفت... خیلیییییییی عصبانی بودم... و دلم برات میسوخت که تو این درد و گرما باید از تاریکی هم بترسی.... نیم ساعتی تو تاریکی مطلق پارک نشستیم تا برقمون اومد....خلاصه اش که بیسیار بیسیار شاکی بودم از بانیان این بی برقی ها که اونطور ما ٣ تا رو ١٠ شب تو خیابونها با یه بچه گرین آواره کرده بودند.... خدااااااااااااااا...
دیروزم از صبح نشستیم به تمیز کاری خونه و تو هم کلی همکاری کردی...یه خونه تکونی حسابی...بعد از اینکه من کلی کار کردم تو خسته شدی و خوابیدی!!!

تازگی ها علاقه ات به غذا های ما بیشتر شده.. تو اکثر غذاهامون نمک و ادویه نی زنم که اگه تو دلت خواست بتونی بخوری.... دیگه غذاهای شیرین مثل سرلاک و فرنی و... دوست نداری...و خیلی سخت میخوری... عاشق برنج... عدس... انواع و اقسام آب خورشت ها!! نون خالی!!! آش هستی...
دیشب مامان بزرگت(مامان بابایی) آش پخته بود و یه کاسه از آبش بهت دادم البته بدون کشک.. خیلی خوشت اومده بودتازه از کاسه منم یکم ناخونک زدی!!! بعدشم چلو گوشت میل فرمودین!!!!
ماه رمضانم از امروز شروع شد... یادش بخیر پارسال ...بعد ار افطار که می نشستیم سریال ببینی تو با قدرت هر چه بیشتر منو شوت میزدی... یادته؟؟؟
دستمو میزاشتم رو شکمم و از دونه دونه حرکاتت لذت میبردم...
حالا امسال ٨ ماهه شدی... یه پسر شیطون بلا که حرکات و شیطونی هاشو به چشمم می بینم!! ![]()