شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

گزارش تولد......

 

این هفته واسه 3 تاییمون خیلی خوب بود.... یه هفته آروم و بدون تنش و آخر هفته هم کلی خوش گذشت...

 

4 شنبه دانشگاه داشتم اما باید میرفتم پاس آرتین رو میگرفتم..

اینه که شال و کلاه کردیم.. آرتین رو گذاشتم تو آغوشی و رفتیم جمهوری...

از اونجا یه سر رفتیم اون پاساژ بزرگه که همه اش مال بچه هاست .....اسمشو نمی دونم

ولی هیچی به درد بخور نداشت... از تو کل اونها فقط یه مغازه پیدا کردم که خوب بود....

با اینکه ایرانی بود ولی لباسهای پسرونه اش جینگیلی نبود!!!

واییی یادم رفت بگم چند رور پیش رفتم پاسداران... یه سری لباسهای بیس بال پسرونه و دخترونه فوق العاده قشنگ داشت... واسه

دخترا لباسهایی مثل

CHEER LEADER

  هم داشت...

خییلی ناز...

فقط پسرونه هاش فکر کنم 2 سال به بالا بود... اینقدر غصه خوردم!!!!!

خوب بگذریم!!!

آها بعدش  با هم رفتیم انقلاب... یه کتاب فروشی خوب میشناسم که مال نینی هاست.... تازه باز شده... رفتیم با هم و آرتین 2 تا کتاب انتخاب کرد... البته آرتین 200 تا ورداشت.. من 2 تاشو گلچین کردم!!!!

تو همه این مدت آرتین خیلی ماه بود.. براش خوراکی برده بودم و بهش میدادم.... 1 ساعتی هم خوابید... تنها کاری که کلافه ام میکرد این بود که همه اش سرشو خم میکرد عقب و آسمونو نگاه میکرد.... کمر مامانی اش شیکست...

یه مغازه خوبم پیدا کردم پر از وسایل آموزشی نی نی ها....اونجا هم یه گشتی زدیم...

بعد رفتیم طرف سید خندان که بریم پیش بابایی

بابایی نبود.. رفتیم توشرکتش و منتظرش شدیم ... آرتین هم کلی با همه بازی کرد

بابایی که اومد رفتیم شهروند ....بعد از خرید و کلی بازی راه افتادیم سمت خونه

..............................................

5 شنبه ظهر منو آرتین دعوت بودیم خونه خاله سارای مهربون...

خیلییییییییی خوش گذشت.. نهار فوق العاده ای پخته بود .. اما آرتین خییلییی شلوغ کرد... همه اش میخواست دست به

همه چی بزنه...

بعدش از اون من رفتم دانشگاه و آرتین با بابایی و عمه و عمو احسان رفتن...

شب که اومدم با  بابایی رفتیم سراغ خرید کادو های جشن تولد فردا..

.................................................

جمعه هم دومین جشن تولد گروهی نینی ها بود... این تولد مال بچه های پاییز بود ولی از اونجا که تولد آرتین تو دی ماهه  مال آرتین رو هم با بچه های پاییز گرفتیم(البته این شازده ما قرار بود 21 آذر قدم رنجه بفرماین!!!)

جشن خیییلی خوش گذشت... یه عالمه نینی با مامان و باباهای مهربونشون..

تو قرارهای قبلی که آرتین و خیلی از نینی ها حتی نمی تونستن بشینن اما این سری همه بزرگ شده بودن... آقا کیان خوشگلمون که راه هم میرفت...

باهره جون مامان امیر پارسا خیلی زحمت کشیده بود و همه چی عالی بود...

 کیک خیلی خوشگل و فوق العاده خوش مزه بود...

باهره عزیز ایشالا بتونیم برای خودت.. همسر مهربونت و پسر ناز و گلت جبران کنیم

تولد همه نینی های پاییزی مبارررررررررررک

 

 

 

 اینم گزارش تصویری....

شایان حوریه.. آرتین و امیر پارسای باهره

 شایان ناز و آروم و آرتین (دارن سعی میکنن دست کنن تو چشم و چال همدیگه!)

 

آرتین و یاس گل خوشگل و ناز

کیان خوش تیپ خودمون

آرتین و در گیری با کلاه تولدش... ۳ چرخه علیسان رو کش رفته!

 

 

 امیر پارسا کلی مهربونه با آرتین کوچولو و مواظبشه

 تارای ناز مامان سارا.. طاهای خوشگل و آرتین غر غرووو!

امیر مهدی ناز نازی

طاها و علیسان درگیرن!

مشتری زیاد شده واسه تنها وسیله نقلیه موجود در مجلس!!

طاها ی افروز.. علیسان مامی... رومینا ی توپولو ی شبنم و آرتین خودم!

سورنای ناز و شیطون لاله

آرتییییییین؟؟؟؟؟؟؟

نینی ها با مامانهاشون

 امیر علی خوش تیپ سامی

 دانیال خوشگل وشیطون ساناز

 ما!!!

پسرم بادکنک می خواد!

باباهای مهربون...

نینی ها میخوان شمع تولد فوت کنن!

 بازم خودمون!

رومینا ناز نازی شبنم و آرتین با باباهاشون

 مادرانه!

 مادرانه۲!

۳ تا پسر شیطون و باباهاشون... کیان.. علیسان و آرتین

پ.ن.شایلی جون مامان شاینا. اون مغازه کتابهای نی نی ها آدرسش اینه......

میدان انقلاب. روبروی تربیت بدنی دانشگاه تهران. جنب بانک صادرات.ساختمان ۱۴۸۴.... یه پاساژ کوچولو و باریکه و جلوش یه فلش زده واسه لوازم گرافیکی افق

+ آرتین ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

10 ماهگیت مبارررک...

با حس چند تا ضربه پاشدم.. یواشکی گوشه چشممو باز کردم...
آرتین شیطون با دست میزد رو سر و صورتم که بیدارم کنه...
چشمامو بستم که بازم بزنه...
خیلی شیرین بود...
 نفسهای گرم و کوچولوش میخورد به صورتم..                                                    دلم نمی خواست چشمامو باز کنم...

یواشکی نگاش کردم دیدم داره بهم میخنده... چشامو کامل باز کردم ..

سلااااااااااااااااااااااممممممم... صبح به خییییییر....

دهن کوچولوش به خنده باز شد و ٨ تا دندون مرواریدیش پیدا شد.....

بغلش کردم...

یه مامان چه چیزی بهتر از این میخواد موقع بیدار شدن؟؟

..............................

آرتین از شنبه مریض بوده... خیلی بیحال بد.. تب بالا و... دکی میگفت سرما خورده... اونم از من گرفته (بلاخره ثابت شد که من مامان بدی ام!!!!!)

امروز اینطور بیدار شدنش حسابی بهم انرژی داد

.............................

 

 

 

+ آرتین ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

7 سال....

 

قند عسلییییییییییییییییییییییییی.. گل پسرییییییییییییی

بلاخره ١٠ آبان اومد و ٧ امین سالگرد منو بابایی و اولین سالگردمون که خدای مهربون تو رو به زندگیمون هدیه داده ....

وای آرتین... میدونی... ٧ سال رو با پستی و بلنی هاش پشت سر گذاشتیم... ١٩ سالمون بود همه اش! بابایی ات ٢ سال سر بازی رفت بعدشم یه خونه کوچولو و خوشگل گرفتیم و زندگی شیرینمون رو شروع کردیم.... همه روزها آسون و شیرین نبود اما خوش گذشت واقعا...

الانم با اومدن تو .. با صدای خنده هات.. ذوق کردنات...شیطونیهات و همه چیزت زندگیمون چند برابر زیبا شده...

بابایی مهربون.. همسر عزیزم...برای همه چیزای خوبی که تو این سالها بهمون دادی و تمام تلاش و محبت بی پایانت.. برای اینکه این همه سال با همه خوبی ها و بدی هام ساختی و روز به روز مهربونتر شدی... از اینکه همیشه کنارم بودی تو سختیها و گرفتاریها... از ایتکه پیشم بودی و بزرگترین دلگرمی ام موقع تولد پسرمون و بابت همه چیییییییییییییییییی ازت ممنونم.. دوسسسسست دارم

قربون هر دوتون برم

 

قربون خنده های شیطونت که دنیای هر دومونی

روز سالگردمون رو می خواستم یه روز خاص باشه واسه 3 تاییمون اما نشد...

صبح رو خونه بابا بزرگت (بابای بابایی) بودیم و عصری با بابایی.. عمه.. عمو نیما و بابا بزرگت رفتیم کاخ سعد آباد ..میراث ماندگار... هوا خیلی سرد شده بود... ولی خوش گذشت.. من تنها نگرانی ام سرمای زیاد و ناگهانی واسه تو بود که خدا رو شکر مثل اینکه زیاد سردت نشده بود.... 

مامانی هم با یه خانوم مینیاتور کار خوب آشنا شد که کارشو خیلی دوست داشتم و شاید برم پیشش... هوووورااااااااااااا...

اینم آرتین و بابایی که از موسیقی زتده لذت می بردن... صورت آرتین اگه اونطوریه به خاطر بیسکویت های بایه که نوش جان کردن و به علت سردی هوا مامانی صورتشو پاک نکرده... یه وقت خیال نکنین پسرم اینطوریه همیشه....

1 شنیه بلاخزه دندون 8 امت هم در اومد..چند هفته بود آب دهنت خیلی میومد... البته هنوزم قطع نشده...

خبر بعد اینکه من بلاخره دانشگاه ثبت نام کردم.... خیلی خوشحالم چون فکر اینکه درسمو نیمه کاره گاشتم خیلی عذابم میداد... الان 2 ترم عقبم... دوستام دارن تموم میکنن و من هنوز 2 ترم دارم... برام دعا کن این چند ترمم راحت بگذرونم .. توام که میدونم پسر گلی هستی و مامانی رو حسابی کمک می کنی... از ترم دیگه همه درسای عملی ام هم دوباره شروع میشه(الان فقط عمومی گرفتم) و باید خییییلییی کمکم کنی

خوب خالا از کارات بگم...

اولا که از شدت شیطت دست و پای منو بستی.. میخوام عوضت کنم از دستم در میری... میرم تو آشپزخونه دنبالم میای و به هیج وجه نمیشه بیرونت کرد!!! عاشق اینی که با سوراخ چاه آب ور بری... تا ازت غافل میشم درشو بر میداری و دستتو میکنی اونتوووو!! ااااهههههههه... بعدش باید ببرنت حموم و سر تا پاتو بشورم..

بهت میگیم بوم بوم کووووو؟؟ ماشینتو میاری...

میگیم خانوم اردکه کووووووووووووو؟؟ کتاباتو میاری (آخه پدر بزرگت هر روز کتاب خانوم اردکه رو برات میخونه)

موقع غذا مدام میگی بّ بّ...

دیروز داشتم غذاتو فوت می گکدم که خنک یشه.. تا اومدم بزارم دهنت تو هم شروع کردی به فوت کردن...

دستشو ول میکنه و وایمسته..

هر چی که داغ باشه میگه دیییییییززززز....

بهت میگم GIVE ME FIVE....(بزن قدش)...دستتو میزنی به دستم

میگیم ARTIN R U DANCIIIING?? شروع میکنی به رقصیدن

مبگم  POCKI OUT TOUNG...  زبونتو میاری بیرون...

بماند که با انجام هر کدوم از این کارات چقدر واسه ات ضعف میکنم..

هفته پیش خونه یکی از دوستای دبیرستانم دوره داشتیم.. وای که چقدر خوش گذشت... 3 تامون نینی داریم و این اولین بار بود بعد از نینی دار شدن همدیگه رو میدیدیم... یکی دیگه از همکلاسیهان هم تازه باردار شده و کلی براش خوشحالم...

دو تا نینی ها دختر بودن و تو تنها پسر ولی خوشم اومد چقدر رفتارت با دخملا خوب بود.. نینی کوچبکتر(زینب) دخمل خوبی بود و 1 ماه از تو کوچیکتره...نینی بزرگتر(مبینا) گاهی تو رو میزد و گازت میگرفت اما تو بهش لبخند میزدی و باهاش دوباره بازی میکردی.. البته من هواتو داشتم همه اش اماخوبه که اهل دعوا و بد اخلاقی با نینی های دیگه نیستی...

آرتین.. زینب و مبینا... ببینین خونه رو به چه روزی در آوردن!

 

 

خرابکاری های پسر من!!!

 

 

 

آرتین عاشق بوم بوم اشه....

 

 

 

 

پارک چیتگر.. عمه آرتین رو با یه نینی جدید آشنا کرد و کلی با هم توپ بازی کردن..

ارتین طبق معمول در حال اووووووووو گفتنه!!!

 

روز بارونی و سرد.. آرتین عاشق این آهنگه است...کلی باهاش رقصید...

پ.ن. ممنونیم از خاله نگین مهربون که کلی ما رو شرمنده کرد و واسه آرتین یه عالمه چیزای خوب فرستاد... مخصوصا اون موبایله.. اونقدر ذوق زده شدم وقتی دیدم یادت مونده آرتین موبایل دوست داره.. مرسییییییی  NEEEEEEEEEG

زودی بیا که دل هممون واسه ات تنگیده هزااااااااار تاااااا

پ.ن.2. کسی میتونه بگه چطوری فیلم بزارم رو سایت؟؟

+ آرتین ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من