شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

خاطره زایمان ...2

ساعت ۵ بود که گفتن آماده شین بیاین طبقه بالا یه اطاق زایمان خالی شده!

ماما گفت شامتم الان بخور چون دیگه اونجا چیزی نمی ونی بخوری...

من از بس دلشوره داشتم ١ قاشق خوردم و ولش کردم...

بابایی هم اصلا نخورد...

وسایلمو با کمک بابایی جمع کردم و رفتیم بالا...

بردنمون تو یه اطاق بزرگ و تمیز... همه چی داشت... مجهز... اطاق زایمانم بود...

 

contraction ها ادامه داشت.... اما به شدت شب قبل نبود...

منو بابایی همه اطاق رو بررسی کردیم...همه چی داشت... مجهز مجهز...

 

لباسمو عوض کردم و خوابیدم رو تخت...

بعد ار معاینه گفتن هنوزم به اندازه کافی باز نشده... پاره شدن کیسه آب میتونه باعث تحریک و شروع زایمان بشه...

کار سختی بود مخصوصا موقع دردها که انقباضات کار دکتر رو سخت میکرد و درد رو شدید تر...اما بلاخره کیسه آبم رو پاره کردن..

خوابیدم و منتظر موندم... هنوز رو مونیتور بودم..

دردها شدیدتر میشد اما موقع درد صدای قلب نینی کم میشد و بعد از درد یه دفعه زیاد میشد! به ماما گفتم.. چک کرد...

گفت زیاد مهم نیست... دردها و انقباضات به نینی فشار میاره.....

اما رفت دکتر رو آورد... و سرم induction ((تسریع زایمان) رو برام زدن..

دکتر نگران بود... منم نگرانتر... دائم ماما ها و دکتر های مختلف میومدن تو اطاق.. نظر میدادن و میرفتن... مامانم هنوز نرسیده بود و بابایی هم بدتر از من نمی دونست چیکار کنه....

پوزیشنم رو چند دفعه تغیر دادن.. ایستاده... نشسته... دولا... که ببینن صدای قلب نرمال میشه یا نه... اما نمی شد...

خیلی ترسیده بودم... مامانم هم رسید و ناراحت بود کلی از وضعیت بوجود اومده...

اون اواخر فاصله دردهام کم شده بود... و مدت دردهام طولانی... در طول مدت درد ضربان به 0 میرسید....

داشتم دیوونه میشدم... گفتم باید برم دستشویی.... کمکم کردن از تخت اومدم پایین...

رفتم تو دستشویی و تا تونستم گریه کردم.... از خدا کمک خواستم...

گفتم حضرت علی اصغر که این نینی رو بهم دادی خودتم سالم برسونش دستم...

اومدم بیروم و دوباره خوابیدم...

نمی خواستم بابایی رو بیشتر از اونی که بود نگران کنم.... سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم...

دکتر که اومد تو گفتم تو رو خدا... آیا راه دیگه ای نیست که نینی سالم بیاد و اینهمه اذیت نشه؟؟؟

دکر گفت مسئله ای نیست... برای خیلی ها این مسئله پیش میاد... اتفاقی نمی افته...

گفتم دیگه نمی تونم... گفتن بی حسی برات میزنیم...

گفتم با درد مشکل ندارم... بخاطر قلب نینی...

گفت میتونی سزارین کنی... انگار این کلمه از دهنش در رفت چون سریع حرفشو عوض کرد... گفتم باشه... سزارین....(اونجا به هیچ وجه الکی سزارین نمی کنن!)

گفت مطمئنی؟ شک کردم... اصلا فکرم کار نمی کرد.. نمی دونستم چی درسته... انگار مغزمو فریز کرده بودن...

مامانم اشاره زد بگو آره.. گفتم آره... گفت عوارض داره... خطرناکه...و کلی از بدیهای سزارین...

گفتم باشه.. نمی کنم!!

مامانم گفت بهترین راه همینه... بابایی هم گفت... گفتم اینطوری خدایی نکرده بلایی سرش میاد...

گفتم باشه میکنم! دکتر گفت مثل اینکه مامانت و شوهرت دارن مجبورت میکنن!!! 

وای نزدیک بود بزنم زیر گریه.. چون واقعا قدرت تصمیم گیری نداشتم... 3 روز بیخوابی.. درد... و حالا اوضاع نینی اینطوری بود...

گفتم فرصت میخوام....

مامانم و بابایی کلی باهام حرف زدن و راضی ام کردن....

دکتر رو صدا کردم گفتم 100% سزارین میخوام...

 کلی ورقه آوردن که امضا کنم که با مسئولیت خودم بوده.... بعد یکی اومد از معایب سزارین گفت و نوع بی حسی و.....

بابایی جا و مچ بندهای نینی رو نشونم داد و گفت ایشالا زودی میاد اینها رو بهش میبندن!

....

زیاد ترس نداشتم...

بردنم تو اطاق عمل... همه ماماها آشنا بودن و تو این چند روز همه اش پیشم بودن..

نشوندنم رو صندلی... روبروم یه تخت بود...

یکم دولا شدم و آمپول اپیدورال رو تزریق کردن... درد نداشت.. فقط یه فشار بود رو ستون فقراتم...

یهو احساس کردم پاهام گرم شد... خوابوندنم رو تخت...

دو تا دستهام دو طرف بود... بابا میثم اومد تو اطاق.. لباس آبی تنش کرده بودن..

.

(بابایی موقع عمل همه اش دستمو گرفته بید!)

داشتم میلرزیدم... نمی دونم از سر ما بود..ترس یا هیجان یا اثرات آمپول....

یه پرده سبز کشیدن جلوم... هیچی حس نمی کردم... فقط تخت رو یکم به کج کرده بودن طوریکه سرم یکم پایین تر بود و پاهام بالا و شکم بزرگم باعث میشد که نفس کشیدن برام مشکل بشه...

2-3 تا ماما بالا سرم بودن و چند تا همراه 2 تا دکتر تو قسمت عمل..

هنوز 10 دقیقه نگذشته بود که ماما بالا سرم گفت الان دیگه میاد بیرون...

سرش یکم زیادی رفته بود تو لگن و بیرون آوردنش یکم طول کشید...

گفتم گریه نمی کنه؟ ماما گفت معمولا بچه های سزارین گریه نمی کنن...

2:08 دقیقه صبح....یه دفعه صدای گریه اومد... وااااااااااای صدای گریه بچه خودم بود.. اون موجودی که 9 ماه و نیم تو وجودم نگه داشته بودم و شب و روزم رو باهاش گذروندم...

نمی تونم بگم چه احساسی داشتم.... نه میتونستم گریه کنم و نه بخندم... فقط داد زدم.. گفتم باورم نمیشه! 

گفتم میخوام ببینمش... اوردنش... یه کوچولوی کبود که چشماشو بسته بود و دهنش رو تا آخر باز کرده بود و گریه میکرد...

از دور یه لحظه نگاهش کردم و بردنش...

بابا دستمو همچنان گرفته بود...ناراحت بدیم که چرا کبود شده... نگران بودم...

چند لحظه بعد آوردنش پیشمون.. دادنش دست بابایی.... یایایی بغلش کرده بود و نینی گریه میکرد... نمی دونسم چیکار کنم... همونطور که خوابیده بودم انگشتمو بردم طرفش.. انگشتمو گرفت... صورتشو نگاه کردم...واااااااااااااااااااااای... قشنگت ترین موجود دنیا بود...... یه صور کوشولو که از تو حوله زده بود بیرون... انگشهای ظریف و کشیده... هنوز داشت گریه میکرد... گفتم مامانیییییی... گریه نکن.... یهو اروم شد... گفت میثم صدامو میشناسه.... گریه کردم...

ماما  بابایی و نینی رو فرستاد بیرون که کارهای آخر رو انجام بدن....

لرزشم بیشر شده بود اما عاشق شده بودم... عاشق یه کوچولوی تازه از راه رسیده...

بعد از جراحی که حدود 20 دقیقه طول کشید منو بردن تو اطاق ریکاوری...

خیلی ازم خون رفته بود و میرفت... بهم سرم زدن که رحم رو جمع کنه و خونریزی کمتر بشه...

فشارم پایین بود و ضربان قلبم خیلی نا منظم... اما همه فکر و ذکرم اون عشق کوچولوم بود که با خیال راحت تو بغل مامانم خوبیده بود..

از شدت لرزش نمی تونسم بگیرمش اما بلاخره با کمک مامانم و ماما اینکارو کردم... نینی رو لخت کردن و گذاشتن رو سینه ام...  به اصطلاح خودشون skin to skin کردن...

میگن به رابطه مامان و نینی کمک میکنه... ترشح شیر و نینی رو هم آروم میکنه..

وای اونم یه حسی داش غیر قابل وصف.... پوست نرم و ابریشمی اش یه حس خاصی رو توم زنده کرد.... تو ابرا بودم...

خیلی جالب اینکه ضربان قلبم هم نرمال شد...

بهدش اولین شیر مو بهش دادم.... عین معجزه بود چطور با اون دهن کوچولوش دنبال شیر میگرده و مک میزنه....

بردنم تو یه اطاق دیگه... چند ساعتی موندم... بابایی رو فرستادم خونه که استراحت کنه... مامانم پیشم بود... وقتی بردنمون تو بخش مامانم رو هم فرستادم که بره.. گفتم میخوام بخوابم...

سر گیجه بدی داشتم و سرمو نمی تونستم تکون بدم...دراز کشیدم و نینی رو نگاه کردم...عین فرشته ها خوابیده بود...

3 روز دیگه موندم بیمارستان و  بعد با فرشته کوچولو اومدیم خونه.

 

+ آرتین ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تولد ٢ تا فرشته کوچولو...

 

تولد 1  سالگی دو تا از فرشته های از وبلاگی که خیلی دوستشون داریم...

شاینا کوچولوی مامان شایلی

 شایان کوچولوی مامان حوریه

 

Happy  1st

Birthday

+ آرتین ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خاطره زایمان ...1

با نزدیک شدن به روز تولد آرتین همه خاطره های تلخ و شیرین و دلهره ها.. شوق و ذوق ها و انتظارها برام زنده  میشه..

روز ١٠ اردیبهشت ١٣٨۶ بود که از طریق بیبی چک فهمیدم که یه مهمون کوچولو دارم. روز بعدش رفتم واسه آزمایش خون و عصرش رفتیم جواب رو بگیریم... من و بابایی هر دو میلرزیدیم.. نمی دونم مال ترس بود یا دلهره یا.... وقتی جواب آزمایش رو باز کردیم نمی دونستم چیکار کنم... بخندم.. گریه کنم...؟

طبیعتا خیییلی خوشحال بودم.. اما شادی آمبخته با ترس و دلهره.. ٩ ماه زمان کمی نبود... بعدا چی میشه؟؟‌آیا از پسش بر میام؟ آیا مامان خوبی میشم؟؟ نینی ام چطوری میشه؟؟ دختر یا پسر؟؟ همه اینها یک دفعه اومد و سرم...

همون شب با جعبه شیرینی رفیتیم خونه خانواده ها مون و خبر و بهشون دادیم.

بعد از اون روز تا یه مدتی گوشه گیر شدم... مقداری حالت تهوع و دلزدگی از غذا ها و بوهای مختلف حالمو بدتر میکرد...

٣ ماه اول که تموم شد یواش یواش بهتر شدم..  و شروع کردم به برنامه ریزی... پیدا کردن اسم دختر و پسر.. خریدهای کوچولو و.....

بابایی و تمام این مدت خیلی کمکم کرد و بهم آرامش داد..

و ماه ششم بودم که تصمیم گرفتیم همراه پدر و مادرم برم انگلستان و طبیعتا همونجا هم زایمان کنم...

٢٩ هفته بودم که پرواز کردم .. یه سفر طولانی ١۵ ساعته...

١-٢ هفته ای رو خونه دوستی موندیم تا خونه گرفتیم...

روزهای آسونی نبود... یه جورایی غریب شده بودم با اونجا!

 همه جا رو پیاده یا با اتوبوس میرفتیم..اونم تو سرما...

اما یواش یواش حس کردم این پیاده روی های طولانی بهم کمک میکنه و از اونجاییکه شدیدا گرمایی شده بودم سرما اصلا اذیتم نمی کرد ...

تو ایران تاریخ زایمانم رو ٢١ آذر داده بودن... ولی اونجا ٢۵ دسامبر که میشد روز کریسمس..

خلاصه من از ٢١ آذر هر روز منتظر بودم.. ساکمو بستم.. هر روز دوربین رو شارژ میکردم..

اما روزها و شبها میگذشت.. من سنگین تر میشدم و از نینی خبری نبود..

داشتم نگران میشدم... هر روز مامان بزرگم.. خاله هام .. خواهرام... خانواده بابایی... دوستام.. همه ازم میپرسیدن چی شد؟؟ واسه جلو گیری از سوالات بیشتر تلفنها رو جواب نمیدادم وتو status مسنجرم نوشته بودم"هنوز خبری نیست!!!"

هر چند روز یه بار ماما میومد خونه و چکم میکرد... میگفتن سرش کامل اومده تو لگن و هر لحظه دیگه باید بیاد!

25 دسامبر گذشت.... new year هم شد... 10 روز بعد از تاریخ due (تاریخی که بچه باید به دنیا بیاد) رفتم بیمارستان (10 روز گفتنش آسونه.. هر لحظه اش برام یه سال میگذشت!) 1 ساعتی رو مونیتور بودم.. همه چی خوب بود فقط سرویکس 2 سانت باز شده بود!  دکتر گفت که فکر کنم باید هر لحظه بیاد اما اگه نیومد 1 شنبه ساعت 5 بعد از ظهر اینجا باش که اینداکشن رو شروع کنیم (اینداکشن به یه سری کارها میگن که واسه شرو زایمان انجام میدن.. سرم.. ژل مخصوص و پاره کردن کیسه آب!) یه سری کارها هم گفت بکنم که شاید  contraction هام شروع بشه...

از اون شب بعد از معاینه یه سری دردها اومد سراغم... شب میومد و صبح از بین میرفت.. با بابایی میرفتیم پیاده روزی 5-6 ساعت! روی بلکه این کوچولو زودتر بیاد بیرون!

روزی که باید میرفتم بیمارستان دردهام همه روز ادامه داش.. به فاصله 5 دقیقه...

اما نزدیک غروب کم شد دوباره..

ساکمو اماده کردم...واسه هزارمین دفعه...لباس پوشیدم... هی میرفتم جلو آینه... دلهره داشم خیلی... بابایی هم رنگ صورش عین گچ بود!  اونم آماده شد و مامانم هم اومد... زنگ زدیم آژانس اومد..

بابام از زیر قران ردم کرد... معلوم بود نگرانه.. گف این دفعه بدون جیگیلی نیاییییی!!!

هوا تاریک شده بود.. فکر کنم موقع اذان بود... دعا میکردم همه اش...

رسیدیم بیمارستان... سریع تختمو بهم دادن... یه اتاق 4 تخته بزرگ که با پرده از هم جدا شده بودن... یه مونیتور داشت که تلویزیون.. اینترنت.. تلفن و... خیلی چیزا توش داشت...

همه تختها نینی داشن.. هر کی از کنارم رد میشد یه نگاهی به شیکمم میکرد و لبخند میزد! فکر کنم فکر میکردن 6 قلو دارم!!!

مامانم و بابایی تا 8 موندن... دکتر هنوز ویزیتم نکرده بود.. فقط رو مونیتور بودم...

گفتن که اونها باید برن ... وای نمی خواستم

اولین بارم بود تو عمرم که قرار بود تو بیمارستان بخوابم... میترسیدم... عین بچه ها!

میخواستم گریه کنم اما واسه روحیه بابایی که نگرانی تو چهره اش موج میزد دلداریش دادم و گفتم من اینجا اکی ام... تو برو استراحت کن و فردا بیا...

خودمو سرگرم کردم با جدول... همه تو اتاق با نینی هاشون سر گرم بودن و من تهنای تهنااااا...

رفتم به همه نینی ها سر زدم... کوچولو بودن و ظریف.. صداشون موقع گریه میلرزید...

وای که دلم ضعف میرفت.... دلم نینی ام رو میخواست... 

ساعت حدود 12 خواستم بخوابم ... دردهام شروع شد.. هی شدیدر میشد.. گفتم تو رو خدا قطع نشه و زود نینی ام بیاد...

ماما رو صدا کردم... گذاشتم رو مونیتور که شد دردها رو ببینه... بالا بود.. گفت اگه ابنجوری ادامه پیدا کنه همین امشب زایمان میکنی... گفتم شوهرم چی؟؟ میخوام باشه..

گفت به موقع اش خبرت میکنیم بگی بیاد....

دردهام 2 دقیقه 1 بار بود... یعد شد 1 دقیقه... فقط فرصت میکردم یه نفس عمیق بکشم وسطش که دردمو یکم آروم میکرد...

خوابیده دردم زیاد بود... رفتم تو  canteen  یا سالن غذا خوری قدم میزم... ماما هم اومد پیشم.. باهام راه میرفت و حرف میزن و دائم دردهامو کنترل میکرد...

خیلی خوابم میومد... رفتم دراز کشیدم... دردهام و گریه نینی ها نمی ذاشت بخوابم..

اما  1 ساعتی تونستم بخوابم.. بعدش دکتر اومد.5 صبح .... یه مرد هندی بود... معاینه ام کرد.. گفت دردها خوبه اما سرویکس کم باز شده...

کم کم دردهام کم شد.... هر 10 دقیقه 1 بار... رفتم صبحانه خوردم..

بابایی حدود  8 اومد پیشم....  دکتر بعدی یه خانوم بود.. معاینه کرد و گفت باید اینداکشن رو امروز شروع کنیم...

فقط باید یه اطاق زایمان خالی بشه...

بابایی طفلک نهار هم نداشتت.. رفتم چند تا از این ساندویچ 3 گوشها با یه بسته سالاد کش رفتم از تو آشپزخونه واسه اش(آخه و بیمارستان به همراه غذا نمی دادن!)

منو بابایی تا 5 نشستیم منتظر اطاق زایمان........

+ آرتین ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تشکر....

آرتینم...

امروز آخرین روز ترم دانشگاهیم بود...

امروز همه دوستها و همکلاسیهام درسشونو تموم کردن و من به خاطر مرخصی گرفتن ٢ ترم دیگه دارم.. تهنای تهناااااا!!!

ولی ازت ممنونم که مامانو کمک کردی که درسشو بخونه... اونقدر پسر خوبی بودی که من با خیال راحت تو رو پیش مامان بزرگهات میزاشتم واسه ساعتها ...

و از بابایی .. مامان بزرگها... بابا بزرگها... عمه و عمو ها ممنونم که از تو به بهترین صورت ممکن نگهداری میکردن که من موقع رفتن نگرانی تو رو نداشته باشم.

چند روز دیگه امتحانات پایان ترمم تموم میشه  خیلی احساس خوبی دارم که باخره تونستم درسمو ادامه بدم...

امیدوارم بتونم بعد از اینم ادامه بدم...

فعلا که با بابایی تو رقابتیم... بابایی میخواد کنکور بده ... براش دعا کن قبول بشه و درسشو ادامه بده...

شیطون کوچولوی خوش اخلاق من... دوستت دارم بیشتر از همههه آسمونها...

پسرم در حال سشوار بازی!! خیلی دوستش داره.... البته وقتی خاموشه.. وقتی روشنه ازش فرار میکنه!

دیییززززهَ!!!

+ آرتین ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خبر....

امروز بعد از خوب ساعت ١٠ آرتین کنارش دراز کشیدم و طبق معمول داشتیم با هم بازی میکردیم...

یکم قلقلکش دادم .. غش غش می خندید...

یهو دیدم یه سفیدی بزرگ تو دهنشه... دو باره قلقلکش دادم.. اشتباه نکرده بودم...

دندون آسیا سمت چپش جوونه زده بود.... دستم کردم تو دهنش که لمسش کنم... دیدم نوکش لثه اش رو سوراخ کرده و زده بیرون.. سمت راست چیزی معلوم نبود ولی اونور هم زبری یه جوونه دندون رو حس کردم...

طفلک حالا میفهمم چرا این چند روزه اینقدر بی قرار و ناراحت بوده....آرتینی شد ١٠ دندونه!

گلکم.. ٢ تا دندون جدید و ١١ ماهگیت مبارککککک

+ آرتین ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

پسرکم در آستانه ١١ ماهگی...

دیگه چیزی به ١ سالگی گل پسرم نمونده.. انگار همین دیروز بود...

قرار بود ٢١ آذر به دنیا بیاد.... بعد ٢۵ دسامبر.. روز کریسمس...

اما تصمیم گرفت ١٨ دی بیاد! وای انگار همین دیروز بود................

تو این ماه به نظرم پیشرفتهای چشم گیری داشته با وجود اینکه ٢-٣ دفه مریض شد..

همچنان شیطون اکتیو و بازیگوش و کنجکاوه و دلش میخواد از همه چی سر در بیاره که این به معنی اینه که مامانی همیشه باید دنبالش باشه و مواظبش...

با اینکه سخته و گاهی خسته میشم اما شیرین ترین کار دنیاست وقتی دنبال یه پسر کوچولو میدویی که کلی شیطونی تو سرشه و نمی دونی تو قدم بعدیش کجا رو هدف گرفته!

الان سر پا وایمیسته.. دست میزنه و میرقصه و دوباره میشینه... دستمم بگیره میتونه قشنگ راه بره اما به تنهایی هنوز شروع نکرده..

هنوز بیصبرانه منتظر اولین قدمهای مستقلش ایم...

دایره لغاتش داره روز به روز بزرگتر میشه...

الان  کلمه شیه(چیه) رو میگه... و به نقطه مورد نظر اشاره میکنه

میره دو در حموم میشینه و میزنه به در و میگه آپ!!! (یعنی منو ببرین آب بازی!!)

وقتی یک... دو.... رو میگیم... سه رو خود آرتین میگه...

به من و ٢ تا مامانی هاش میگه مام!!!

وقتی صداش میکنم آآآآررر.... تییین... اونم دنبالم میگه اااااا...تییییییی!!

موقع توپ بازی دنبال توپ میکنه و میگه وووپ.... وووپ

به شدت بابایی شده و باباش که میاد خونه از بغلش تکون نمی خوره.. دیگه شامشو تو بغل باباش میخوره....دلم میسوزه بابایی شاماشو دیرتر از بقیه و معمولا سرد میخوره!

قبل از خوب اگه بابایی اون دور و برا باشه آرتین میپره رو سر و صورتش و یه کشتی حسابی با باباش میگیره در حد اینکه خیس آب میشه! منم فقط نگاهشون میکنم و میخندم.. خیلی با مزه ان!! فکر کنین آرتین به اون کوچیکی باباشو خلع سلاح میکنه از بس که انگشتای کوچولوش میره تمام اعضای صورت بابایی رو دستکاری میکنن...

بعدم خسته و کوفته سرشو میزاره رو دست بابایی و چشماش آروم آروم بسته میشه!

این هفته بلاخره موفق شدم یه محل نسبتا مناسب واسه اسباب بازیهای آرتین درست کنم... از اونجاییکه خونمون یکمی ریزه میزه است پیدا کردن فضاهای مثبت کاری بس مشکله!!!

اما آرتینم مثل اینکه از جای جدیدش راضیه و هال همیشه ریخت و پاش نمی مونه.

آقا پسرمون روشن و خاموش کردم وسایل مختلفو یاد گرفته مثلا چراغ... اونقدر اونو روشن و خاموش میکنه که بسوزه! همینطورم تلویزیون و رسیور و....

سعی میکنم بهش چیزی نگم.. چون بدتر حساس میشه و ادامه میده.. عوضش حواسشو پرت میکنم... معمولا توپ بازی جواب میده!

چند روزی میشه آرتین جیغهای خیلی بلندی میکشه.. یه چیزی تو مایه های بنفش!!

اولش موقع خوشحال و ذوق کردنش بود و یا تو راهرو ها و راه پلهه ها که از اکو صداش خوشش میومد.. اما الان داره تبدیل به یه عادت میشه.

هر چی رو که میخواد براش جیغ میزنه.. من خودم تقریبا سعی میکنم جیغهاشو ignore کنم گرچه باید اعتراف کنم که فوق العاده سخته که بشینی نگاه کنی وقتی بچه ات واسه یه چیز خیلی ساده که میتونی بهش بدی داره جیغ میزنه...اما نمی خوام به این مسئله عادت کنه و فردا یه راهی بشه واسه رسیدن به اهدافش....

وای اگه کسی تجربه ای داره بهم بگه....راستی.. به نظرتون به اطرافیان چی بگم؟؟

یه مسئله دیگه هم هست... اوایلش خوشحال بودم که آرتین با همه خوب ارتباط بر قرار مبکنه و غریبی کردن تقریبا تو کارش نیست... بغل همه میره... باهاشون بازی میکنه و....

اما الان وقتی جایی میریم محاله بیاد بغلم.. اصلا محلم نمیده! وقتی تنهاییم با هم اوکیه ولی وقتی بابایی میاد یا هر کس دیگه اصلا به کل منو فراموش میکنه و حتی وقتی میخوام ببوسمش جیغ میکشه و خودشو میکشه کنار!!!

5 شنبه ارتینی رو گذاشتم و رفتم دانشگاه.. وقتی برگشتم آرتین از دیدنم ذوق نکرد... اصلا بغلم نیومد.. چند دفعه خواستم بغلش کنم اما گریه کرد... راستش دلم خیلی گرفت...

درسته که معمولا نینی ها به مامانهاشون نیاز دارن اما منم به نینیم نیاز دارم... دوست دارم بغلش کنم... بوش کنم... بوسش کنم...  ته دلم باهاش قهر بودم و اگه کسی نبود مطمئنا یه دل سیر گریه میکردم....

نمی دونم این کاراش عادیه یا نه؟ شاید دارم کاری رو اشتباه انجام میدم و شایدم زیادی حساسم.... هورمونهای مادریم 2 باره گل کرده!!!:)))

حالا عکس:

بالا رفتن آرتین از پله ها....

یه روز ماستی!

باغ وحش ارم:

اووووووووووههه!!

بابایی داره گور آسیایی رو واسه آرتینی تشریح میکنه!

عمو نیما عکس نمی نداخت!

پیک نیک..

بعد از یه عالمه شیطونی...

یه لحظه رفتم تو آشپزخونه... داشت میگفت آپ.. آپ... برگشتم دیدم رفت تو حموم و شامپوشم دستش گرفته!!

 

بلاخره پسرمون برنده شد و رفت آب بازی.!!

سرشو میکرد تو آب و قل قل میکرد.. یکمی هم آب خورد!

آرایشات مامان!! پسرمون باید از همه کارا سر در بیاره!!

مهر بابایی!

اینم آرتین و محل بازی جدیدش..

اینو عمه مریم خرید.. آرتین خیلی ذوق میکنه وقتی باهاش راه میره! قیافشو ببینین تو رو خدا!!

آرتین و مامانی اش(مامان باباش) دارن تمرین ضرب میکنن!

فعلا...

+ آرتین ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

-ورووجک ما باز اوف شد!

جمعه من و بابایی و آرتین تقریبا همه روز رو خونه بودیم..

خونه رو حسابی جمع کردیم (هر ١-٢ هفته یه سری از وسایل خونه باید حذف بشه که جلوی دست آق پسری نباشه! )

اما آرتین...

 تا تونست شیطونی کرد...

کمد لباسهاشو خالی کرد...

لوارم آرایش منو دست کاری کرد...

قبل از اینکه برسم گرد و خاک پشت تلویزیون رو تمیر کنم.. آرتین سر و صورت و دستاش به طرز خفن ناکی سیاه شده بود...

بعد تر نهار بابایی خواست یکم استراحت کنه ولی آقا پسری که خواب ظهرشو سیر کرده بود و حسابی سر حال ترجیح داد که اجزای صورت بابایی رو  یکی یکی کشف  و از نزدیک لمس کنه!

اینه که بابایی بیچاره علاوه بر نخوابیدن صاحب یه صورت چنگولکی شد!

عصر رفتیم پارک ارم و آرتین با بابایی اش سوار یه قوی تو آب شدن!!! ( من اصلا دوست ندارم وسایل بازیی سوار شم... فقط ماشین bang bang!!)

آرتین اون شب خیلی خسته بود اما اصلا نمی شد بخوابونمش.... حدود 2 ساعت طول کشید تا خوابید..

صبح که بهش صبحانه میدادم دیدم لبش یکم پوسته پوسته شده... بعد از یکم دیدم کل دهنش اینطوریه...

زنگ زدم به دکتر گفت بیارش..

دکتر خودش نبود و جایگزین فرستاده بود....گفت برفکه و طول میکشه که خوب بشه..

ولی موقع معاینه اشک پسری رو در آورد شدییییید! خانوم دکتر خودش اونقدر ملایم رفتار میکنه که آرتین آخ هم نمیگه...

وقتی اومدیم بیرون منشی دکتر گفت تجویز خود خانوم دکتر اینه که علاوه بر قطره هر روز 3-4 بار دهنشو با جوش شیرین شستشوبدین....

رفتیم خونه مامانی و بابایی اش و آرتین که عمه و عمو ها رو دید دوباره شد پسمل شیطون همیشگی

امروزم که قطره ریختم اثری از دونه های سفید نبود ولی میدم تا قطره هه تموم بشه..

 

حالا از کارهای جدید آقا پسری....

از 15 تا پله خونه مامانم میره بالا...

وقتی اهنگ Clappy clappy handies رو براش میخونیم دست میزنه( تازه دست زدنو یاد گرفته)

یه کتاب گرفتم واسه اش عکسای وسایل خونه رو داره... وقتی براش میگم و بعد میگن فلان چیز کووووو؟ نشونم میده!

هر چیز داغی رو مه میبینه میگه "دییییزززهَ " نمی دونم لهجه اش کجاییه!!! وقتی میگم آرتین اونو دست نزن صورتشو مچاله میکنه و میگه "دییییزززهَ "

غذاهای داغو فوت میکنه و همیشه یه چاشنی "دییییزززهَ "  هم بهش اضافه میکنه!!!

به من میگه "مام" و به بابایی میگ "باب"!!!

اسم هر کی رو میبریم تو عکس یا حضوری بهشون اشاره میکنه!

وقتی چیزی رو میندازه یا کاربدی می کنه خودش میگه اوووووهههه!!!

به خاله نهالش  میگه نننننننههههههه! به عمه مریم اش هم میگه امممم!

نمی دونم چرا اسم همه رو مخفف میگه!!!

انگلیسی رو خوب میفهمه ولی من نمی تونم دائما باهاش انگلیسی حرف بزنم... گاهی قاطی میشه.یعنی یادم میره.. طبق عادتم 2 تا زبونو قاطی حرف میزنم.. مثلا میگم ball et کووووو؟؟؟ بیارش! نمی دونم دقیقا باید چیکار کنم!! کسی راهکاری داره بهم بگه!

الان رفته سر وقت کیف من... برم تا همه چیم تیکه پاره نشده!!

+ آرتین ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

سکوت.....

 

 

به یاد بهار....

 

+ آرتین ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من