شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
دیروز (دوشنبه) تصمیم گرفتیم دوباره بریم نمایشگاه کودک...
شب اختتامیه اش بود.
سارای عزیز... آزاده و کیوان و نسا و آرتین کوچولوش ما رو همراهی کردن...
به بچه ها خیییلی خوش گذشت...
ما هم گریزی زدیم به دوران کودکی و شیطنتهای اون روزها!
آرتین کوچولو. آرتین و کیوان

یه پسر شیطون از راه رسید و همه چیپس ها رو صاحب شد! تا....

خاله سارا به داد وروجکها رسید و چیپس رو از اون پسرک شیطون پس گرفت!




ژست سوارکاری!!!



وروجکهای ماشین سوار
کیوان با سرعت داره میره!!! ژستشم گرفته!


اسب سواری نه!!! ماشین بزررررگ میخوام!


خاله سارای مهربون واسه همه بچه ها فرفره خرید .. مرسی سارا جوووون

آرتین طبق معمول هیجان زده است از دیدن ماشین پلیس..

و آقای پلیس هم به هیجان اومده از شوق بچه ها!
پ .ن. الان داشت ققنوس رو نگاه میکرد...
جی هون افتاده بود زمین و گریه میکرد... جی یون مین بغلش کرد..
آرتین رفته چسبیده به تلویزیون میگه اشکال نداره... گیه نکننننن... بیا من!!!(بیا بغل من!!!)
پ.ن.٢ مریم جون مامان آرتین کوچولو... وبلاگ جدبدت و پسوردت ررو گم کردم:(
پ.ن. ٣ یاپراک عزیز آدرس وبلاگ جدیدت رو برامو میزاری؟ هر کاری میکنم نمی تونم وارد بشم!
پ.ن.۴ آیا کسی از مامانهای عزیز جایی رو برای ۴ شنبه سوری برای بچه ها سراغ داره؟؟؟ راستش از سر و صدای ترقه و.... خوشم نمیاد ولی دوست دارم آرتین رو جایی ببرم تا با سنتهای این شب آشنا بشه!
ادامه مطلببعد از ٢-٣ هفته فراهم کردن مقدمات برای خونه جدید و جمع آوری وسایل و اسباب کشی بلاخره دیروز بیشتر کارهامون تموم شد!
رنگ اطاق آرتین مونده و شستن مبلهامون که توی پستهای قبل هنر نمایی وروجک رو روی دسته مبلها مشاهده کردین!!!
همیشه فکر میکردم اسباب کشی با بچه کوچیک خیلی سخته اما تو این چند هفته آرتین واقعا همکاری خودشو نشون داد....
روزهایی که ساعتها توی آشپزخونه در حال شستن ظرفها و جابجایی اونها بودم و آرتین تنها تو هال با یه ماشین سرگرم میشد و صداشم در نمی اومد... هر کارتنی رو خالی میکردم میگفت منم کمک!! و کمکم میکرد!
گاهی هم از اون وسط واسه خودش چیزهایی پیدا میکرد که تبدیل میشد به پارکینگ ماشین کوچولوش!!!


دیشب هم برای اینکه خستگیهای این چند وقت از تنش در بیاد بردیمش نمایشگاه کودکان.... خوب بود و خیلی بهش خوش گذشت... از نقاشی کردن و خمیر بازی پیش بقیه بچه ها خیلی لذت میبرد.... توی خونه سازی هم یه دختر وروجک شیطون ه از آرتین کوچیکتر هم بود دائم میومد ساختمونش رو خراب میکرد.. آرتینم طفلک فقط نگاه میکرد... دلم میخواست حداقل میتونست بهش بگه نکن!!!!


توی این چند وقتی آرتین توی حرف زدن خیلی پیشرفت کرده... گاهی من میمونم بعضی حرفها رو از کجا میاره!
- بابا رفته حموم.... آرتین با حوله اومده پیشم میگه میثم حمومه... خشک بشه... بعد میره میکوبه به در حموم... میثم بیا خشک بشی!
اومد بیرون میگه تمیز شدی؟؟ خیس کردی؟؟؟!!!!؟؟؟
- میاد بغلم میکنه و بوسم میکنه اونم با صداااا!!! بعد میگه میزه داد؟؟؟ (مزه داد؟)
- آرتین میگه پسسس میخوام!(صدای در نوشابه) میگم نه... سرشو کج میکنه.. تو چشمام نگاه میکنه...
یه ذیه.. یه دیه پسسس میدی؟؟ فقط یه ذیه.. آیه؟؟؟(یه ذره.. آره؟) یه ذیه میدی؟؟؟ میسی!!
کلا این روش آب کردن دل منو تو هر موردی که باهاش مخالفت کنم انجام میده! نه گفتن چقدر سخته!!!!:(((
- تازه لاک زدم.... نسیم صابون زدی؟ قشنگههههه.. دستا قشنگهههههههههه
- غذاشو نصفه خورده اما سیر شده...قاشق بعدی رو بهش میدم...
مییی خوام (نمی خوام)... خسسسه ام!!(خسته ام) منظورش اینه که سیرم!
- داشتم ظرف میشستم اومده میگه دستا تثیفه.... اَخههههههه.... بشوَم دستا رو؟؟(با گردن کج)
میگم بیا بشور.. میزارمش پیش ظرفشویی... نیم ساعت میگذره.... دستاش چروک شده... لباسهاش خیس و منم سر تا پا خیس... بسه دیگه بیا پایین... نهههههه دستا هنوز تثیییییفههههه!!!!
- بهش میگم آرتین چرا ماشینو انداختی؟؟؟ دستشو میگیره طرفم.... بببیییین!! (با تحکم!) این ماشینها همه مال منهههه!!!
- استراحت میکردیم و آرتین رو تخت در حال پریدن بود... آرتین نکن مامان میافتی....
یه ذیه دیگه؟؟ نسیم بخند... میثم بخند.... خندیدیییییی؟؟؟؟؟
- با مامانم در حال حرف زدنیم.. آرتین دراز کشیده میگه مام بیا بخواب... مامانم هونطور که داره به حرفهای من گوش میده سرشو میزاره پیشش و دراز میکشه.. آرتین: نسیم داد نزن!!!مام خوابیدههههههههه(انگشت اشاره ریزه میزه اش هم گرفته جلوی صورتم!)
- زمین که خیسه بهم میگه موباظب باش... لیزههههههه!! نیفتی!!!
- همیشه پارک که میرفتیم بهش میگفتم نباید بر عکس از سرسره بری بالا... باید از پله بالا بری.. چند وقتی بود پارک نرفته بودیم... اینبار که رفتیم یه نینی داشت بر عکس میرفت بالا... آرتین رفته انگشتشو به علامت دعوا میگیره طرفش... نهههههه می یشه (نمیشه) ... فهمیدم با اینکه مدتها از این آموزشم گذشته و تمرین هم نداشته اما حرفم کاملا تو ذهنش مونده... وروجک حتی ادای منم در میاره!!!!

شب نمایشگاه بهش یه آبرنگ و خمیر توتو هدیه دادن... از اون روز عاشق خمیر شده و دائما باهاش چیزهای مختلف میسازه.... یاد گرفته خمیر رو با دو دستش فیتیله کنه... براش یه صورت گرد میسازم و چشم و دماغ و دهنش رو براش میزاره....
٢ هفته پیش آزاده دعوتمون کرد برای تولد کیوان.. اتفاقا همون روز تولد یک سالگی یکتا کوچولو و تپلمون بود. تولد هر دوشون مبارررررک....خیلی خوش گذشت...و آزاده خیلی زحمت کشیده بود
اینم چند تا عکس از تولدددد...

کیوان عاشق فوت کردن شمع تولد

یکتای سفید برفی



آرتین و کیوان در حال اسب سواری

یاسی خوشگل و ناز

آرتین. کیوان و یکتا در حال بررسی بشقابها!
از همه دوستانی که توی این مدت فرصت نشد به خونه های قشنگشون سر بزنم معذرت میخوام.... امیدوارم تا هفته آینده هم اینترنت خونه وصل بشه
