شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
درپی یک تصمیم سریع دسته جمعی 4 شنبه صبح راهی شمال شدیم.
میخواستیم اول از جشنواره لاله ها دیدن کنیم که جاده رو به علت یه مسابقه دوچرخه سواری بسته بودن.
از جاده رشت رفتیم. همه جاده بر خلاف گذشته که بیابان بود سر سبز و شاداب و پر از گلهای وحشی و شقایقهای آتشین زیبا بود.
وسط راه صبحانه خوردیم و حدود ظهر رسیدیم رشت. تا رامسر رفتیم و نهار خوردیم.
بعد هم تا نور...
خیلی طولانی شد ولی به اون صورت خسته نشدیم.
هوا فوق العاده عالی بود. باد ملایم میوزید و عطر بهار نارنج همه جا رو پر کرده بود.
اولین بار بود توی این فصل از سال میرفتم شمال.
وقتی جا بجا شدیم آرتین رو بردیم توی محوطه که با وسایل بازی کنه.
منو بابایی و عمه وعموها هم به هوای آرتین سوار همه چی شدیم!!!

بعدش رفتیم لب دریا...
دریا خیلی آروم بود و نسبتا خنک. اما آفتاب خوبی داشت.
آرتین بر خلاف دفعه پیش که 24 ساعته تو آب بود این دفعه از آب یکم میترسید.
تا میبردیمش طرف آب پاهاشو جمع میکرد!
شاید به علت سردی آب بود.
خلاصه با کمی بازی... و عمو احسان که براش ماهی میگرفت بیشتر علاقه مند شد.
بیشتر از همه با عموش میرفت تو آب... البته فقط پاهاشون تو آب بود چون یه مقدار خنک بود.
نزدیک غروب برگشتیم تو ویلا. شام آرتین رو دادم.
آرتین خواب آلود بود. رو پام خوابونمدش. موقعی که چشماش داشت گرم میشد یهو تصمیم گرفت بره بازی کنه... خودشو از رو تخت انداخت پایین و بدو بدو رو شروع کرد. البته سر و صدای عمو ها هم بی تاثیر نبود!!!
تا دیر وقت اونقدر اینطرف و اونطرف دوید که خیس آب شد. بابا بغلش کرد و بردش توی اطاق خواب وذر کمتر از 2 دقیقه خواب بود!!!!
قبل از سفر آرتین کمی سرفه میکرد و اون شب کمی بدتر بود. چند بار با سرفه اهش بیدار شدم و پهلوش نشستم. تمام شب رو در حال درست کردن شیر و عسل.. آب پرتقال.. ابلیمو با عسل بودم... صبح که پاشدم خیلی خسته بودم.
با یه دوش کوچولو و هوای ملایم صبحگاهی و عطر بهار نارنج و یه قدم کوچولو تو محوطه کلی سر حال شدم .
بابایی نهار برامون یه جوجه کباب خوشمزه درست کرد.
بعد از نهار و تمیز کاری رفتیم لب دریا.
چای و تنقلات با خودمون بردیم و بازی کردیم. اینبا آرتین رو گذاشتیم تو شنها و حسابی شن بازی کرد.
آفتاب که داشت غروب میکرد هوا خنک شد و منو آرتین برگشتیم تو ویلا.
شامشو خورد . تمیزش کردم و میخواستم بخوابونمش اما اونقدر رفت و آمد زیاد بود که آرتین همه اش بیدار میشد.
آخرش اونم از خوابیدن منصرف شد و رفت سراغ بازی کردن.
فردا صبحش راه افتادیم به سمت تهران. یه سری هم به نمایشگاه لاله ها زدیم.
فوق العاده زیبابود و خیلی هم شلوغ. انگار تو بهشت بودیم!
اما گرمای هوا و شلوغی نمی ذاشت اونطور که دوست داشتیم از گلها لذت ببریم.
بعد از خوردن نهار حدود۴ رسیدیم تهران.
سفر خیلی خوبی بود. و به بابایی و آرتین هم حسابی خوش گذشت.
دیروز آرتین رو برای سرفه هاش بردم دکتر که گفت حسلسیته..
خودم که فکر نمی کنم.. یعنی مطمئنم یه کوچولو سرما خورده. فعلا همون دیفین هیدرامین رو بهش میدم.
توی ١۶ ماهگی آرتین ٧٩ قدشه و ١٠.۵ وزنش.
دکتر گفت قدش خیلی خوبه وزنش هم مناسبه. ولی فکر کنم کم باشه. من چیکار کنم آرتین هر چی میخوره اونقدر اینور و اونور میدوه که ١٠ دقیقه ای همه اش سوخت میشه!
خلاصه که میخوام تو برنامه غذایی اش یه تغییراتی بدم. اگه کسی پیشنهاد و نظری داره واقعا استقبال میکنیم!
این چند وقته اونقدر دایره لغات آرتین زیاد شده که نمی تونم ثبتشون کنم!
از کلمات جدیدش....
اَپ..... اسب
آساسووور.... آسانسور!
bird.... bid
nose ..... nooose
toes..... toes
جی جی... ناف!
نی نی.... نی نی
مشی.... مرسی
داخه... جیزهههه.... داغه
هاپ...dogiiii....سگ
تاب بایی... تاب بازی
banana.....na na
عَس... عکس
با گوشی عمه مریم کلی عکس میگیره و میاد نشونمون میده میگه عس!!
اسمهایی که میگه...
ماما..... بابا... منو بابایی
مااااا!! ! ..... مامان بزرگها و بابا بزرگها
مَ مَ... مریم....
عَزی... عزیز مامان بزرگ بابایی
اسی.....احسان (عموش) نمی دونم کی بهش گفته اسمشو کوتاه کنه...به هر حال سلیقه پسرمون اینه!!
گاهی عمو میگه اما خیلی کم.
ایا..... بیا... اینجا
ایه.... اینه
ااااخ....به چیزای کثیف میگه
مامانم 2-3 هفته پیش بهش گفته بود تو شومینه دست نزن اخههه.... امروز رفتیم اونجا سریع رفته سراغ شومینه و میگه اخخخخخخههه
آتی دا.... آرتین جان(اینو مامانم با آهنگ براش میخونه خودشم اینو با همین اهنگ تکرار میکنه)
داشتیم برنامه آشپزی نگاه میکردیم آرتین همش میگفت جیییززززههه!
وقتی بخواد نارضایتی اشو بیان کنه پشت سر هم "نه...نه" میگه...
با آهنگ Head sholder knees and toes... میرقصه و ااشونو در میاره.. دستاشو میبره بالای سرش.. هی زانو هاشو دولا میکنه و دستاشو میزاره رو پاهاش!
حموم که میریم ازم یاد گرفته یه ظرف بر میداره و روی من آب میریزه.
توپ رو تو جهت درست پرتاب میکنه.
ماشیناشو همه به ردیف میچینه.
توی پوشیدن و در آوردن لباس کمک میکنهو
وقتی میگم دستت و بده یا پاتو بده دقیقا متوجه میشه و میده.
به تقلید از بابایی ریششو میزنه!!!:))
موهاشو شونه میکنه. هر کاری که ببینه تقریبا تقلید میکنه.
داره دستوراتو شروع میکنه. جوی تلویزیون می ایسته و میگه اااااااا... یعنی روشن کن...
ممکنه دلا و راست هم بشه که یعنی head sholder....رو برام بزار!
وقتی آب میخواد میره تو آشپزخونه و صدام میکنه که آب بدم!
تو عید یه ظرف اجیل گذاشته بودیم تو بوفه و هر از چند گاهی چند تا به آرتین میدادیم.
الان که آجیل بخواد میره جلوی بوفه و داد میزنه به به!!
دیشب با بابایی رفتن تو سوپر... به به خواسته و بابایی بجاش براش نون کشمشی گرفته بود. وقتی اومد تو ماشین بغل من روشو کرد اونور و زل زد به بیرون. هر چی صداش میکردیم محلمون نمی داد! شدیدا باهاهمون قهر کرده بود و آخرش بابایی رفت براش یه به به خرید و زبون پسرم دوباره باز شد!!
خیلی طولانی شد...
چند تا عکس از سفرمون....
آرتین و دوست مارمولکش!!!












---
------------------------------------------------------





یه دشت لاله زیبا تقدیم به همه دوستهای گل:)

-----------------------------------------------------------------------
خاله نگین داره میاد و به شدت همه مشعوفیم. دلمون واسه این خاله کوچولوی ناز یه ذره شده بود.
دو سال پیش....
١٠ اردیبهشت ٨۶ منو بابایی فهمیدیم که یه فندوق کوچولو داریم.
یادش بخیر... چقدر خوشحال بودیم و تا حدی هم نگران!
٩ ماه توی وجودم رشد کرد. ثانیه به ثانیه با هم بودیم. تو غم و شادی...
هر لگد کوچیکش برامون شادیبخش بود.
هر چه بزرگتر میشد و لگد هاش محکمتر منو بابایی که دیگه تمام حرکات رو میتونست به چشم ببینه و حس کنه هیجانمون بیشتر میشد.
انتظار... هیجان... درد و.... یه معجزه.
یه پسر کوچولوی ٣٣٨٠ گرمی!
و الان ٢ سال مثل برق گذشته و اون فندوق کوچولوی ما یه وروجک ١۶ ماهه شده!
این آهنگو دیشب گوش میدادم. یاد روزهای اول افتادم. اولین آهنگ وبلاگ آرتین بود و من عاشقش بودم.... چقدر با احساس و زیبا خونده شده. My Precious One
--------------------------------
جمعه رفتیم واسه آرتین صندلی ماشین خریدیم. تو کریرش دیگه جا نمی شه و منم تنهایی جایی با ماشین نمی تونستم برم.
همه میگفتن که امکان نداره آرتین بشینه ولی در کمال نا باوری الان هفته است که تو صندلی اش میشینه و کلی هم لذت میبره... ماشینها رو نگاه میکنه و آخرش هم خوابش میبره.
من خودمو برای ١-٢ هفته رانندگی همراه با گریه آماده کردم ولی خدا رو شکر پسری از صندلیش کاملا راضیه. از اونجاییکه آرتین زود عرق میکنه و تو کریرش که مینشیت پشت سرش و لباساش خیس خیس میشد این صندلی ور طوری گرفتیم که ضد عرق باشه. هوا طوری زیرش جریان داره که از عرق کردن بچه جلوگیری میکنه.
خلاصه که حسابی دستم باز شده. مرسی باباییییییی مهربون:)
اینم وروجک ما که خوابش برده....

امروز این سایتو میدیم.... مطالبش جالب بود...
برای اینکه ببینین نینی ها از نظر جسمی.. هوشی و ... در چه وضیعیتی هستن خیلی مفیده و خیلی هم مقاله های جالب داره.
http://www.niniland.com/index.php?option=com_content&task=view&id=148
آرتین ا حالا شمارش تا ٣ رو بلد بود.. الان ۴و ۵و ۶ رو هم میگه.. البته قاطی میگه گاهی.
آهنگ همه کارتونهای مورد علاقه اش رو همراهشون میخونه!!!(البته به روش خودش)
پازلهاشو کما بیش یاد گرفته که درست کنه.
الان دو روزه وقتی یه کار بدی میکنه بهش میگم آرتیییین!!! اول یه ذره عصبانی میشه! منو دعوا میکنه... بعد چشماشو میماله و یهو خودشو میندازه تو بغلم و محکم بهم میچسبه!
چند روزه دائم تلفن رو بر میداره و به همه زنگ میزنه.... هر وقت واسه 1-2 دقیقه غیبش میزنه مشغول صحبت با یکیه!!!!
مثل اینکه دندونهای عقب رو داره در میاره چون شکمش زیاد کار میکنه و دائم هم پاهاش میسوزه... آب دهنشم که دیگه نگو!
نمی ذاره ته دهنشو ببینم... امیدوارم این 4 تا آخریا زود در بیان و خیالمون راحت بشه.
برم استراحت کنم که فردا صبح باز شیطنتهای ورووجکم شروع میشه.
شب همگی به خیر و خوشی
پ.ن. برای دوستان عزیزی که راجع به صندلی پرسیده بودن باید بگم که مارک چیکوه و از بهاز خریدم.
٢ هفته ای بود که پروژه عکاسی داشتم و وقت نمی شد برم عکس بگیرم تا اینکه جمعه صبح بابایی گفت حاضر شین بریم عکاسی..
بسی خرسند گشتیم!
اول قرار بود بریم کاخ سعد آباد.. بعد پارک ملت.. عمه مریم پیشنهاد داد بریم کاخ گلستان.
تا بحال نرفته بودم.. تو هفته هم اون دور و برا اونقدر شلوغه که نمیشه پامونو بزاریم..
خلاصه رفتیم کاخ گلستان. چه جایی بود. وسط شلوغ ترین گحل تهران و اونهمه دودو ترافیک یه تیکه بهشت..
بهمون اجازه عکاسی از داخل کاخ رو ندادن اینه که از باغ عکس گرفتم .. چه باغ زیبایی بود.
آرتین که فوق العاده لذت برد و همه اش دستش تو حوض آب بود. چند بار مجبور شدیم لباسش رو عوض کنیم!



بعد از گرفتن عکسها رفتیم تالار آیینه... فوق العاده بود.
سالنهای بزرگ.مبلمان فوق العاده مجلل. فرشهای زیبا و ... همه عظمت شاهانه ای که یک روزی در اونجا بوده رو نشون میداد. بعد از این همه سال هنوز اون ابهت و عظمت حس میشد. و از دیدن اونجا فوق العاده حس غرور بهمون دست داد.
--------------------------------------------------------------
تو این هفته آرتین کلمه اِده(بده) رو یاد گرفته.
eyes. nose va toes رو روی بدن خودش و دیگران نشون میده.
این روزها یه ذره نگران لوس شدنشم! هر چی بخواد و بهش ندیم یا ازش بگیریم جیغ و داد میکنه... یه چیزایی بهمون میگه و ما رو میزنه. نگرانم که این اخلاق روش بمونه. اگه راهکاری به ذهنتون میرسه بهم بگین.
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!!!
شیطنتهای این هفته ورووجک!
هنر نمایی روی زمین!

بدون شرح!

بعد از چند ثانیه!

یه سری از این ماشین کوچولو ها گرفتم براش... صبخ تا شب اینها رو با نظم خاصی میچینه و باهاشون بازی میکنه!

سعی میکنم این روزها که هوا خوبه بعد از ظهر ها آرتین رو ببرم پارک بازی کنه و هوا بخوره.
اگر آرتین دخمل میشد......!

امروز یه قرار وبلاگی داشتیم تو بوف جام جم.
البته اول با مامان آزاده و مامان فرشته و بقیه دوستان قرار داشتیم بعد سارا جون مامان تارا بهمون خبر داد که یه قرار وبلاگی هم تو همون روز و همون ساعتی که ما هستیم گذاشته شده. اینه که ما افتخار حضور در هر دو قرار رو پیدا کردیم.
خیلی از مامانها و نینی هایی رو که ندیده بودیم این دفعه دیدیم.
اول از همه آرتین کوچولوی آمریکایی همراه مامان مریم مهربون و خاله نازش دیدیم ... وای که چقدر با نمک و شیطون بود و حساب مستقل!
بعدش هم یکی یکی مامانها از راه رسیدن.
دانیال کوچولو و ساناز جون. تارا کوچولو و سارا جون. آدرینا کوچولو و آزاده جون. آئین کوچولو و مامانش. لاریسا کوچولو و آیدا جون. هنا کوچولو و مامانش. آرین کوچولو و مامانش. باران کوچولو کوچولو و مامانش. فرزان کوچولو و مامان آزاده.
امیدوارم کسی رو از قلم ننداخته باشم. تعداد ماشالا زیاد بود و خیلی از مامانهای عزیز رو اولین بار بود که میدم و حافظه منم که ضعیییییییییییف!!!
خلاصه روز خوبی بود.
مامان آزاده به خاطر بارون و خرابی هوا یکم دیر اومد ولی از دیدنشون کلی خوشحالیدیم!
مامان فری هم نیومد:(
آرتین ظهر خوب نخوابیده بد و زیاد سرحال نبود. از اون طرف هم ماشین دانیال رو دیده بود و حسابی عاشقش شده بود. همه اش میخواست اونو داشته باشه با اینکه 2 تا ماشین برده بودم واسه اش. دانیال کوچولو لطف کرد و ماشینشو داد به آرتین که بازی کنه اما موقع رفتم و از دست دادن ماشین تا میتونست جیغ زد و گریه کرد!!
اینم یه چند تا عکس از شیطنتهای نینی های شیطون بلا
آرتین و تاب بازی!!

دو تا آرتین شیطون!

عشقولانه از نوع آرتینی!!

آرتین. آدرینا. تارا. آراد.آرین.دانیال و لاریسا.... عکس انداختن از اینهمه وروجک شیطو یک جا خیلی سخته... دیگه ه بزرگی خودتون ببخشین که هم پشت به دوربینن!!!

آرتین. آدرینا. دانیال. آرین

آرتین. آدرینا.تارا. لاریسا

آئین و دانیال

آدرینا خوشگل

آرتین و فرزان

آرتین بازی با ماشین دانیال رو به هر چیزی ترجیح داد!

تو روزهای بارداریم وقتی فهمیدم نی نی ام پسمله... همه اش میگفتم دلم میخواد پسملم خییییلییی شیطون باشه! از دیوار راست بکشه بالا!
مامانم میگفت آخه چرا؟؟؟ میگفتم پسر ساکت که مزه نمی ده.. پسر باید شیطون بلا باشه... اذیت کنه و همه چیو به هم بریزه!!!
با بابایی شبها مینشستیم و رویا میبافتیم راجع به شیطنتهای بی پایان پسر کوچولومون!
حالا این ورووجک ما از روزیکه حرکاتش رو تو شکم من شروع کرد تا به امروز ثانیه ای دست از شیطنت بر نداشته!!!
این چند وقت بیشتر خونه بابایی آرتین(بابای بابایی) بودیم. من زیاد نمی تونستم پیشش باشم و اونجا با عمو ها و عمه و مامانی و بابایی حسابی خوش بود.. هر روز گردش و ددر و......
و حالا اومدیم خونه!
اما این وروجک ما روزی شونصد بار کلید رو بر میداره و میره وایمیسته جلوی در... سعی میکنه کلیدو بزنه تو در!!! و ددر ددر از زبونش نمیوفته.
منم مجبورم به هر بهانه ای ببرمش ددر. دیروز صبح بردمش خرید و تو پارک حسابی بازی کرد...
عصری دوباره بردمش پارک. یه مقداری بازی کرد اما آفتاب خیلی شدید بود و واقعا اذیت شدیم... از اونجاییکه همه کلاههاش براش کوچیک شدن رفتیم دنبال کلاه که یکم جلوی نور مستقیم خورشید رو بگیره...
اولش یه سری سنگ رو زمین دید هی دولا میشد که برداره و پرتشون کنه! هر چی میدید میخواست...
یه دفعه که از دستم در رفت از تو طلا فروشی آوردمش بیرون!!!!
یه بارم که رفتم واسه اش یه آبمیوه بگیرم در رفت طرف خیابون.. سکته کردم! سریع گرفتمش و تا میتونست صورتمو چنگ زد و روسریمو از سرم در آورد!
کم مونده بود بشینم اون وسط گریه کنم!
با هر جون کندنی بود رسیدم خونه بعد از ٣ ساعت! اما برام توبه شد که دیگه تنهایی باهاش خرید نرم.. حتی ٢ تا کوچه پایین تر....
فقط پارک!
شیطنتهاشو دوست دارم... ١ ثانیه نباشه اونقدر دلم میگیره که حد نداره.
زندگی بدون خنده هاش.. بدو بدو هاش.. اداهاش با مزه اش ... نگاهای شیطنت آمیز و وجود گرم و پر انرژیش برامون سرد و بیروحه.
خدا رو شکر میکنم به خاطر داشتن چنین نعمت بزرگی و امیدوارم که بتونم همیشه براش همراه و دوست خوبی باشم.
---------
امروز ورووجکم چند تا قله جدید رو فتح کرد. موفق شد به نتهایی از رو میز بالا بره و بشینه روش.. میزمون هم شیشه ایه و احتمالا باید به فکر کنار گذاشتنش باشیم!
از تخت بالا کشیده و این خیلییی خطر ناکه. از یه طرف چون رو تخت میپره و یهو ممکنه با کله کبارک بیاد پایین! بعدم که کشو و آیینه کنار تخته و تا میره رو تخت میر سراغ کشو که بره روش بشینه.
آخریشم که از صندلی کامپیوتر رفت بالا!!!
دیگه تدابیر امنیتی فایده ای نداره و ٢۴/٧ چشمم باید دنبالش باشه!!!:)))
دندون ١۶ هم هفته پیش در اومد و الان آب دهنش خیلی زیاد شده . احتمالا داره اون عقبی ها رو در میاره اما اصلا نمی ذاره نگاه کنم.
غذا شو دیگه خیلی به سختی میتونیم بش بدیم. شدیدا اصرار داره که قاشقش رو خودش دستش بگیره. انصافا هم خوب میتونه بخوره و غذا رو نمی ریزه اما وقتی شیطنتش گل کنه ماست رو با آب و سالاد و برنج و هر چی که باشه مخلوط میکنه!
عاشق آهنگ BASS سامیاره... با عمو احسان روزی 20 بار با هم میبیننش! یاد گرفته موقع پخش آهنگ انگشت اشاره اش رو م تکون میده!!!
الان دیگه انواع چرخ رو میشناسه و تا میبینه میگه " دَخ!"
اینقدر علاقه اش به ماشین زیاده که میخوام اتاقشو cars theme بگیرم...:دی
١-٢ هفته است که بطور خودکار به پستونکش میگه "می می"!
از دعوا و صدای بلند خیلی بدش میاد... حتی اگه به شوخی یه نفر رو بزنم یا بحث کنم یا با صدای بلند حرف بزنم شاکی میشه و داد میزنه.
اسم خودشو دیگ خیلی واضح میگه... آددددییی!
گاهی هم با آهنگ میخونه آآآآ دیییی دیییی (آرتین تین!!!)
هر چی که بخواد بهش میگه اییاااا (بیا!) مثلا منتظره بیبی انیشتین رو ببینه هی به تلویزیون میگه ااایااا!
بهش میگیم مثلا مامان کو یا بابا کو بهمون اشاره میکنه و میگه ایناااااااا! البته همه فامیل رو که زیاد میبینه به اسم میشناسه
مسواکش رو خودش میزنه. من براش یه کوچولو خمیر دندون میزنم و بعد تا نیم ساعت مسواکه دستشه. نمی ذاره من بزنم براش. بنظرتون آیا لازمه که خودم درست براش مسواک بزنم یا جویدن و کشیدن مسواک روی دندونها و لثه ها کافیه؟؟؟
دیگه از وصل شدن بیبی تی وی محبوبمون نا امید شدیم اینه که بسنده کردیم به دی وی دی های بیبی انیشتین و کارتونهای مناسب ام بی سی ٢.... خیلی وقتها کارتونهاش زیادی خشنه و اونها رو به هیچ وجه نمی ذارم ببینه. اما چند تا برنامه محبوب داره.... Barny..... Postman Pat..... Thomas.... Pooh....Bob the builder.... کارتونهای خیلی آروم رنگی و شادی هستن.




ای روزها شدیدا بغلی شده... یه ذره بازی میکنه و بعد بدو بدو میاد طرفم و بغلم میکنه.... دستای کوچولوشو حلقه میکنه دور گردنم و صورتشو میچسبونه به صورتم...... خدااا اینقدر مزه میدههههههههههههه....!!
دکتری بهم میاد؟؟؟

یَفت (رفت!)

پوه میبینه دی کمال آرامش!

صعود به روی تخت و متعاقب اون کشو های بغل تخت!

اینم صعود روی میز!
