شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

 

 

تا اطلاع ثانویه تعطیلیم.

 

+ آرتین ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

 

سلام سلام سلااااااااااااام

میدونم خیلییی دیر کردم.

به وبلاگها سر نزدم و جواب کامنتها رو هم ندادم... واییییی!!

نگین کوچولومون اومده و کلی ما رو از دل تنگی در آورده

خودمم امتحانام داره شروع میشه. از ٢۵ ژوژمان (نمایشگاه) داریم و تند تند باید کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم... بعدشم که پاسپارتو (قاب کردن)یه عالمه دارم که برام کابوسه.. امیدوارم که این مسئولیت خطیر رو بتونم بندازم گردن بابایی!!:)))

خوب حالا از خوذمون بگم...

اول که یه قرار وبلاگی کوچولو داشتیم که کلی خوش گذشت. داشتم میرفتم خونه مامانم که شایلی جون اس ام اس زد گفت ساعت ۶ بوف جام جم قرار داریم. منم چون ماشین دستم بود گفتم حتما میرم.

مامان شایلی جون و شاینا کوچولو عشقم رو دیدم...  عین عکساش شیرین و شیطون و دوستت داشتنیه...از اونجاییکه دل به دل راه داره اونم نشسته بود تو بغلم و تکون نمیخورد... خیییلی خوشمزه بود ایین دخمللللل....  خنده هاش خیلی شیرین و شیطنت آمیز بود.  با آرتین هم کلی جور شدن و سیب زمینی خوردن... اوووو یه بوس هم از لب آرتین کرد:)))

الهام جون و غزل کوچولو بگم... البته غزل خانوم.... ماشالا اونقدر خانوم و با نمک بود که حد نداره. یه کیف دستش بود با یه علوسک توش که مثل خانومها دستش گرفت بود و یه کلاه سرش بود که اصلا درش نمی آورد... مثل این خانوهای کوچولوی با کلاس خیلی با وقار وایستاده بود و شیطنتهای عجیب و غریب پسر منو نگاه میکرد!!!‌ خدا میدونه تو دلش چیا میگفته!!!:)))))

فرانک جون و غزل کوچولو رو هم دیدیم. من قبلا افتخار آشنایی باهاشون رو نداشتم اما خیلی خوشحال شدم که واسه اولین بار دیدمشون و بااشون آشنا شدم.خودش خییلییی خانوم و مهربونه و  ماشالا چه دخمل شیرینی داره فرانک جون. عین خودش خانوم و آروم... موهاشم خیییلییی ناز بود.. اونم فکر کنم از شلوغی و شیطنت پسر من در تعجب بود...!!:)))

بهار جون و امیر کوچولوی توپولی هم که از سوئد اومده بودن تو جمعمون بودن. بهار جون خیلی خانوم و ناز بود  پسرش ماشالا تپپپپللل از اونهایی که دلت مبخواد بگیری رونهاشو بخوری!!! دستش رو میخخورد... اونقدر خوشمزه که انپار دار لواشک میخوره...داشتم وسوسه میشدم که ببینم چه مزه ای میده اون دستهای کوچولوی توپولی اش!!:))چند دقیقه که بغلش کردم واقعا لذت بردم... یادم رفته بود بغل کردن نینی ۶ ماهه چه جوریه... یادش بخیر وقتی آرتین ۶ ماهش بود.

آرتین هم که از اول تا آخرش آتیش سوزوند... سیب زمینی های غزل  کوچولو رو میخورد... آب میوه میخورد و همه رو لباسش میریخت .. مجبور شدم لباسش رو عوض کنم.... آخرشم همه اش در میرفت بطرف پله ها! خلاصه ماجرایی داشتیم با این پسملک.

اینم گزارش قرارمون...

ایشالا تو قرار بعدی تعداد بیشتری از دوستان رو ببینیم.

بلاخره من ریسک کردم و فرهای وروجک رو خودم کوتاه کردم.. .دیگه داشت غیر قابل کنترل میشد!!! بنظرم بد نشده.. شما چی میگین؟؟؟؟

آرتین بازم چند تا کلمه جدید یاد گرفته.

مَد..... اومد

moon.....ماه

ump (آمپ).... up (بالا)

آقا..... آقا

بیم.......بریم

تقریبا همه دستوراتی که به انگلیسی بهش داده میش رو متوجه میشه و انجام میده.

یاد گرفته که دور خودش بچرخه و میگه چَخ!!!

بوس فرستادن رو یاد گرفته...

اما هنوز بوس نمیکنه... بوش میگم kiss فقط لپشو میاره جلو!

بابایی اش (بابای بابایی) براش 2 تا جوجه اردک خریده...

از اونجاییکه بابا و خانواده اش (بجز عمو احسان) نسبت به حیوونها خیلی حساسن و از هیچ گونه جک و جوونوری خوششون نمیاد و این داره یواش یواش توی خون آرتین هم میره منو بابایی تصمیم گرفتیم براش جوجه اردک بگیریم... اول که ازشون میترسید..

حالا اگه دست من باشه میاد نازی اش میکنه اما وقتی راه میرن ازشون میترسه...

امیدوارم بتونم این ترسو ازش دور کنم.

این چند وقته هم هر وقت فرصت کنیم میریم باغ وحش ارم یا پارک ملت. فعلا رو غریزه حیوان دوستی آرتین داریم شدیدا کار میکنیم!

یه گزارش تصویری کوچولو....

 آرتین و شاینا در حال سیب زمینی خوردن!

 

 

نی نی های ناز نازی...غزل خوشگله... امیر توپولو و آرتین متعجب!

غزلهای ناز نازی

آرتین و غزل خوشگله

 

شاهکار هنری آرتین....

چند روز پیش آرتین ماژیک سی دی رو اتفاقی  ورداشت و در حدود ١٠ ثانیه اثر هنری زیر رو از خودش بجا گذاشت!! هر کار کردم پاک نشد!!!!

چند روز بعد داشتم کار میکردم یهو دیدم وااای بازم دستشه و داره نقاشی میکنه....

عصری بابایی اومده خونه میگه نسیم به نظرت این خط خطی ها بیشتر نشده؟؟؟‌منم گفتم نهههههههه..!!!!!! حالا اینو بخونه میفهمه که وروجک چیکار کرده !!

 

 

پ.ن. الان یک هفته میشه آرتین شدیدا بهانه گیر شده. وقتی منو آرتین با همیم خوبه اما تا کس دیگری رو میینه بهانه گیری اش شروع میشه. دائم بغل میخواد و انتظار داره هر چی میخواد بهش داده بشه. اونقدر غز غز میکنه و میگه بیییااااا (یعنی اینو میخوام) که ناچار میشیم بهش بدیم.

البته من با تمام سختی جلوشو میگیرم اما دیگرانو نمی تونم کاریشون کنم.

نمی دونم این نشونه لوس شدن و پر توقع شدنشه یا مشکلی داره یا....

از مامانهایی که تجربه ای در این زمینه دارن و راهکاری دارن ممنون میشم که بهم بگین.

+ آرتین ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من