شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
آرتین شیطونم ١٨ تیر پنج شنبه ١٨ ماهه شد...
دلم میخواست خیلی زودتر براش مینوشتم اما تعطیلات ناگهانی غافلگیرمون کرد و عملا زمانیکه بابایی و پسری تو خونه مشغول شیطنت باشن وقتی برای پست گذاشتن نمی مونه!
قند عسلم همچنان با پیشرفتهای کلامی و اخلاقی اش روز به روز متحیرمون میکنه.
گاهی نگاهش میکنم و به نظرم میرسه خیلی بزرگ شده.
باورم نمی شه که 18 ماه پیش یه نینی کوچولویی بود که بجز گریه و شیر خوردن چیزی بلد نبود!
روزها خیلی سریع میگذره و این هفته هم تو خاک و خاشاک تهران حسابی گم شدیم!
روزهای غبار آلود هفته گذشته رو نیمی خونه مامانم و نیمی خونه مامان بابایی بودیم.
از اونجاییکه وسایلمون رو جمع کردیم برای اسباب کشی از خونه مون بجز یه 4 دیواری بیشتر نمونده! اینه که زحمتهامون افتاده گردن مامان بزرگهای آرتین!
امروز صبح رفتم واکسن ١٨ ماهگی آرتین رو + ام ام آر زدم.
با اینکه تو انگلیس میگفتن که ریسک اوتیسم هست و زدنش رو به خود خانواده ها واگذار کرده بودن اما امروز فهمیدم که ایران این واکسن اجباریه و بدون زدنش حتی مدارس هم ثبت نامش نمی کنن. خلاصه مجبور شدیم که اونم براش بزنیم.
ماه دیگه یاداوریشه و ایشالا آخریش!
تا حالاش که خدا رو شکر خوب بوده... امیدوارم امشب هم اذیت نشه.
۵ شنبه قراره یه سفر بریم شمال...
بعد از اونم همدان میریم. عروسی دختر عموی باباییه...
برمیگزدیم با یه عالمه عکس
----------------------------------------
کارهای جدید پسرکم...
ماشین شارژی اشو با دست و پا راه میبره!
به راه بردن ماشین پلاستیکی اش فوق العاده مسلط شده و شدیدا هم عاشقشه!
وقتی روی مبل نشستم میاد روی پاهام میشینه و ازم تاب تاب عباسی میخواد!!!
برای پایین اومدن از روی صندلی و تخت میتونه از جلو خودشو لیز بده و بپره پایین.
روی تخت و مبلها میپره.
چند وقتیه شروع کرده به زدن من اما الان این موضوع براش شده یه بازی....
گاهی بیرون.. تو خیابون و تو هر موقعیتی میزنه تو صورتم یا چنگم میزنه.. وای به حال زمانیکه یه چیزی دستش باشه مثل ماشین.. همچین میکوبه تو صورتم!!
این روزها هر چی ازش میپرسیم میگه نهههه؟؟؟؟اونم با حالت سوالی!!! خیلی با مزه است.
از پله ها که مبخواد بیاد پایین میگه دست! دستمو میگیره و میاد پایین
آهنگ twinkle twinkle little star رو خیلی بهتر میخونه... بیت اولش رو که میگه.. بقیه رو هم با حرفهای خودش آهنگشو میخونه.
باباش رو اکثرا می ثم صدا میکنه!!!!(میثم)
هر چی که میدیم دستش میگه میشی!!!(مرسی)
وقتی یه چیزی رو نمی خواد میگه بااااباااااااااا!!! (با حالت غر!) که بعدا فهمیدم منظورش "برو بابا" ه!!! خیلی با مزه میگه... البته من همینقدر که خوشم میاد از طرز بیانش اما ناراحتم که پسرم تو این سن یه همچین حرفی رو یاد گرفته چون ما اصلا اینطوری حرف نمی زنیم... حداقل جلوی آرتین خیلی مراعات میکنیم... حالا دارم سعی میکنم از سرش بندازم این حرفو.. گرچه با تشویق دیگران دوست داره دائم تکرارش کنه!
one. two.three رو کامل میگه... گاهی four رو هم میگه.
موقع بالا اومدن و پایین رفتن از پله ها همیشه در حال شمردنه!
وقتی به انگلیسی باهاش حرف میزنیم yes va No رو میگه.
میگه آییه (آره)
از حیوونا...
اَس... اسب
آپو..... هاپو
دودو.... جوجو
میو.....گربه (4 دست و پا میره و میو میو میکنه که ادای گربه رو در بیاره)
بعبعی
بی....bear
cat....dat
monkey...... mokeeey
duck... duck
dog..... dogeeei
cow..... E I E I O (وقتی عکس گاو رو میبینه و میگیم cow یاد آهنگش میفته و میخونه!)
اسمها رو بهتر یاد گرفته
نیما... عمو نیما
نَیا... خاله نهال
بقیه رو هم که بلد بود
به طبقه بالا و کلا پله میگه آپ
ماشا.... ماشالا!!!!:))))
دوغ.... دوغ
ن.... نون
از افعال
بُ(برو)
ایا(بیا)
بِییم (بریم)
آسو(پاشو)
باز(باز کن)
نیس(نیست)
یَف(رفت)
ایداست(اینجاست)
ایناس(ایناهاش)
ضمیر من رو تا حدی بلده.. مثلا میگه ایییی منهههه (این مال منه!)
بازم چیزهایی هست که میگه اما هر چی لغاتش بیشتر میشه ذهن من کنجایش کمتری برای به خاطر سپردنشون داره.
اما کماکان با هر کلمه جدید و حرمت شیرینش قند تو دلمون آب میشه!:)
سعی میکنم قبل از رفتن به خونه های قشنگ همتون سر بزنم
اینم چند تا عکس.....

وروجکم در حال نقاشی

هیجان زده از آثار هنری خلق شده!!


بازم نقاشی... بعد از ژوژمان من که چند هفته پیش بود آرتین قلم از دستش جدا نمیشه!

ژست تحویل نگرفتن مامان!

وروجکم بعد از یه عالمه شیطونی خوابش برده!

فکر میکنین این نگاه مظلومانه واسه چی باشه؟؟
بله..دیوار و کیس کامپیوتر رو ببینین!!!



اولین بلال زندگانی پسرم!

وروجکم خونه مامانم که همه سنگها رو از شومینه ریخته بیرون و دست و صورتش رو دوده ای کرده!!! مامانم مجبور شد همه سنگها رو از تو شومینه جارو کنه!!!

اینم ماشین آرتین که شدیدا عاشقشه!

عشقولانه پدر و پسری!

پسرم در قالب مامانش!


اسب سواری رو دسته مبل!!!


وروجک در حال تماشای تلویزیون
یه قرار وبلاگی داریم ٣ شنبه ساعت ۴.. جای همیشگی
اگه کسی جاشو نمی دونست بگه بهش بگم
منتظریم
----------------------------------------------------
دیروز ساعت ۴ بوف جام جم پر بود از نینی های شیطون و پر سر و صدا و مامانهای مهربونشون.
از پایین که اومدم فقط صدای بازی و جیغ و داد نینی ها شنیده میشد...
نمی دونم چند نفر بودیم اما تعداد خیلی زیاد بود.
اکثر مامانهای مهربون رو نمی شناختم و بعضی رو هم از طریق وبلاگهاشون میشناختم و دیروز افتخار دیدنشون رو داشتم.
دیدن دوستهای قدیمی تر هم واقعا خوشایند بود.
تولد پرهام کوچولو بود که ما شرمنده خودش و مامان مهربونش شدیم. از اونجاییکه اصلا از تولد اطلاعی نداشتیم دست خالی رفته بودیم. مامان پرهام جون یه کیک بزرگ و خوشگل گرفته بود. واقعا دستش درد نکنه. ایشالا ١٢٠ سالگی پرهام کوچولو
از دوستانی که بودن:
باهره جون و امیر پارسا. سمیرا جون و رژین. شایلی جون و شاینا خوشگله. ساناز جون . دانیال کوچولو. پریسا و پارسا کوچولو و مامانشون. پرهام جون و مامانش. امیر کوچولو و مامانش. هاله جون و ارشیا شیطونو...
اینم یه سری عکس از دیروز

























روزهای دردناکی بوده این روزها....
یه بهار خونین... بهاری که سبزی هاش با خون هموطنانم قرمز شد و برای ما درد و اندوه و دلشکستگی رو به ارمغان آورد.
برام تحملش خیلی سخت بوده یه جورایی نمی تونم کنار بییام با این اوضاع و آروم باشم... یه ناراحتی و دلهره همیشگی باهامه...
شاید باورم نمی شد... کسانی که برای رد شدناز یه در اونقدر به هم تعارف میکردن و قربونت برم و..... حالا بتونن بروی همدیگه اسلحه بکشن... بتونن همدیگه رو بزنن با بی احساسی هر چه تمامتر...
شاید فکر میکردم تو ایران همه خیلی با احساسن...
میدونم که تو دعوا و اختلاف به قول معروف شیرینی پخش نمی کنن اما تا این حد؟؟؟
انگار خشونت حد و مرزش رو گم کرده...
چه چیزی توی این دنیا ارزشش بالاتر از جون یه انسانه....
کدوم "انسانی" میتونه برای روز مادر خون قرمز فرزندشو براش هدیه بیاره...
شاید همون بهتر که درد این اتفاقات همیشه باهام باشه....
شاید یادم بمونه درد این مادر ها رو....
و هیچوقت دستم رو به خشونت روی فرزند کسی بلند نکنم.
تو این مدت که نبودم خاله نگین دوباره از ایران رفت...
خیلی دلش میخواست بمونه مخصوصا که نگران وضعیت فعلی بود و میدونم یه جورایی برای ما نگران بود.
اما خوشحال شدم وقتی فهمیدم که خونه جدید پیدا کرده.. یه خونه خوب + یه کار خوب و جشن فارغ التحصیلی اش هم چند روز پیش برگزار شد...
تا ٢ ماه دیگه هم وارد دوره phd میشه.... نگین هممون بهت بی نهایت افتخار میکنیم... بوووس
آرتین هنوز که میرو تو اطاق نگین میگه نینی؟؟؟.... نینی نیسسست!!!!
به نگین میگفت نینی!!
آرتین خیلی بهش عادت کرده بود... نگین یه دختر شیطون و شلوغو پر حرف البته گاهی..به خازر همین اخلاقاشه که جای خالیش برامون اینقدر معلوم میشه
منم آخرین امتحانمو 4 شنبه دادم.. نمی دونم چرا تو این اوضاع رئیس دانشگاه تعطیلمون نکرد... مخصوصا اینکه ما دقیقا میدون ان*قلاب هستیم و مرکز همه شلوغی ها. به هر حال بد نشد امتحانا.... حالا تا 2 هفته دیگه ثبت نام ترم آخرمه به امید خدا آخریش باشه... گیر این درسهای عمومی ام که به خاطر 2 ترم مرخصی ام همه اش قاطی شده.... امیدوارم که این ترم همه رو ارائه بدن و منم تموم کنم.
آرتین داره کمکم میکنه برای کارهای دانشگاه
برام تو فامیل هم مسئله ای پیش اومده که قادر به هضمش نیستم... گاهی خیال میکنم شاید خیلی سخت میگیرم.... اما بنظرم بعضی اشتباهات غیر قابل بخشش هستن.... دلم بد رنجیده... به خاطر آرتین و میثم سعی میکنم باهاش کنار بیام اما میدونم فراموش نمی کنم!
آرتین روز به روز شیطونتر میشه. تقریبا هیچی از دستای کوچیک و چشمای کنجکاو و شیطونش در امان نیست....


-از نقاشی کردن روی در و دیوارها.. دست و پاش گرفته تا خالی کردن کشوها و کابینت ها.... رفتن روی میزها و صندلی ها... زنگ زدن به اینور و اونور... نوازش کردن برگ گلهای خونه مامانم.... جیم شدن در 3 سوت!!!! پاره کردن لحاف.... کندن نوار دور مبلها....روشن و خاموش کردن انواع وسایل صوتی و تصویری... له کردن مورچه های بیچاره در حال دانه کشیدن!! و چنگ و چک و کتک که نثار من و بابایی بیچاره میشه!!!
-دو روز پیش خونه مامانم بودم.. یکی در زد.. فکر کردم مامانمه در رو باز کردم همسایه بود.. 2 ثانیه حرف زدیم یهو دیدم آرتین نیست... صداش کردم.. جواب نمی داد.. همه جا رو گشتم.. جیغ میزدم و دنبالش بودم... طفلک زن همسایه در رفت!! گفتم خداااا نکنه این منو سر گرم کرده یکی از اون در اومده آرتین رو دزدیده!!!! گریه ام گرفته بود.. دویدم بالا... یهو دیدم از رو تخت مامانم بلند شد با آرامش گفت» مااااااا؟؟!!!! (مامان؟؟) اون لحظه نمی دونستم گریه کنم یا بخندم!
-خونه خودمون یا مامانم که میره اولین کارش اینه که هر چی کوسن روی مبلهاست میندازه زمین.... مامانم میگه ببین یه فسقلی تو 10 ثانیه چطوری میتونه یه خونه رو زیر و رو کنه!!!!
-خوابش توی روز 1-2 ساعت بیشتر نیست و معمولا 7 صبح بیدار میشه و 9-10 میخوابه.
-برای خوابیدن میزارمش و تختش... چند دفعه اینور و اونور میشه و خودش میخوابه.. اکثرا دیگه تا صبح بیدار نمیشه... 
-از حرفهای جدیدش...
آشو(پاشو)
افت (رفت)
اومه( اومد)
اوشا... ایشان... اشی...( احسان!!)
مَیَم(مریم)
منو بابایی کماکان "ما" هستیم و وروجک تصمیم نگرفته تغییری تو اسمامون بده!
نَسی(نسیم) وقتی بابایی صدام میکنه آرتین هم دنبالش میگه نَسییییی؟؟
ایثَ(میثم)
منه(مال منه)
اُ (برو) همراه با حرکات دست که طرف رو به رفتن راهنمایی میکنه!
ایوَ (ایول!) اونروز آهنگ جیگیلی رو براش گذاشته بودیم اخرش گفت ایول.... یهو دیدیم آرتین هم میگه ایووووووَ!
شبها موقع تکبیر گفتن میره دم در یا پنجره وایمیسته و میگه اَبهَ(الله اکبر!)
دیروز کنترل دی وی دی پلیر رو آورده بم میده میگه ماااااا؟؟...بِ بِ... یعنی مامان بیبی رو برام بزار!!!(سی دی بیبی انیشتین)
برنامه Barny رو میگه بایی....
کارتون bob the builder رو میگه باب....
آهنگش که شروع میشه باهاش میخونه
Bob th builder can u fix it
Bob the builder yes we can.... قسمت دومش رو کاملا میگه ولی قسمت اولشو یه چیزایی از خودش میگه!!
آهنگ old Mcdonald. رو تقریبا بلده...
من میگم Old Macdonald had a farm
آرتین E-I-E-I-O
من: And on his farm he had a
آرتین: Duck!
آهنگ twinkle twinkle little star رو که میخواد براش بخونم میگه تیکی تیکی!!!!ا
- هفته پیش خونه مامان سارا بودیم . خیلی خوش گذشت... آزاده و کیوان.... مامان فرشته و یاسمین کپلی... و سارای ناز و مهربون هم بودن. یکتا کوچولو هم حسابی مهمون داری کرد و به کمک آرتین و کیوان زندگی مامان سارای مهربون رو زیر و رو کردن!!!
آرتین و کیوان

- ١ هقته به خاطر درسم خونه مامانم بودم.. اون از صبح تا عصر از وروجک نگهداری میکرد تا من به درسام برسم... مسدونم خیلی خسته شد....
عصر ها برای هوا خوری میرفتیم پارک قیطریه که آرتین عاشقش بود.. مخصوصا چرخ و فلکش که یه اسب داره!






-دیروز با همکارهای بابایی رفتیم پیک نیک...
خیلی خوش گذشت... هم هوا نسبتا خوب بود و هم اینکه کنار چشمه آب بودیم و آرتین تا دلش خواست آب بازی کرد... آرتین خیلی ماهرانه اول دستشو خیس کرد.. بعد پاهاشو گذاشت تو آب ..بعد ایستاد و یهو نشست... مثل اینکه میدونست اون اول اگه یهو بشسنه من سکته میکنم!!!:)))
همکار بابایی یه دخمل کوچولو هم داشت به اسم ریحانه که 6 ماه از آرتین بزرگتر بود... با هم حسابی بازی کردن البته چند باری هم به کمی خشونت کشیده شد!!!








اول آروم نشسته رو صندلیش... هوس میکنه بیاد جلو شروع میکنه به گریه کردن!

اول یه ژست شیطنت امیز میگیره پشت فرمن بعد مشغول بازرسی ماشین میشه!


دنده و ضبط رو بررسی میکنه .... جلوی ماشین رو دستمال میکشه...

خسته میشه و تکیه میده که استراحت کنه... ولی نه... مناظر بیرون جالبتره.. نمی خواد از دستشون بده!


به نظرتون پسر من چیکاره میشه؟؟
تا بعد...
