شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
نشستم دارم تلویزیون نگاه میکنم.
آرتین بدو بدو میاد طرفم... نصف شالم رو سرشه و دنباله اش تو دستش!!!
بامزه شده. عین بچگی های نگین!
آرتین: ماما... ماما
نسیم: جانم مامان؟
آرتین: دَس!
نسیم: دست؟ بیا این دست...
آرتین در حالیکه انگشتو رو میکشه: اَشووو
پا میشم.
دستمو میکشه و شروع میکنه به دویدن به طرف در!
آرتین: ماماااااا... بِ ییم دَدَ!!!
نگاهش میکنم و میخندم.
همراهش میدوم و همون لحظه میخوام گازش بگیرم.
چقدر زود داره بزرگ میشه!

سفر شمال ایندفعه خیلی خوش گذشت.
شنبه ۵ صبح راه افتادیم و ١٠ جلوی ویلا بودیم. چون ساعت ٢ تحویلمون میدادن رفتیم لب ساحل.
آرتین از دیدن دریا به شدت هیجان زده بود.
از همون اول دیا دیا کنان دوید طرف دریا. اولش یکم ترسید و فرار کرد اما همه همراهی اش کردن طوری که بابایی اش (بابای بابا) سر تا پاش خیس شده بود.
خداییش با ابنکه نمیشه درست و حسابی بریم دریا اما همونجوریشم یه هیجان و مزه خاصی داره. من یکی که سیر نمیشم.آرتین عاشق شنها شده بود و کلی شن بازی میکرد.
اون روز برای اولین بار با خودم بردمش استخر.. اما زیاد خوشش نیومد. آبش یکم خنک بود و جیغ میزد. منم مجبور شدم شنا رو بیخیال بشم و بیام بیرون.
اما فرداش با بابا و بابایی و عموهاش رفتن استخر و کلی بهشون خوش گذشت. از جلوی ساختمون استخر که رد شدم صدای قهقهه هاش تا بیرون میومد. منم بسی قند تو دلم آب میشد و میذوقیدم. وقتی برگشتن گفتن که دور کمرش رو میگرفتن خودش دست و پا میزد و شنا میکرد.
وقتی میومد هم اونقدر خسته بود که به زور ١-٢ لقمه غذا میشد بزارم تو دهنش! از خستگی ٣-۴ ساعتی میخوابید
اون چند روز صبحها میرفت استخر و عصر ها لب دریا. منم که همه اش در حال تعویض لباسهای شنی ورووجک بودم!!!
فوق العاده شیطنت کرد و تا زمانیکه میتونست بیدار بمونه بازی میکرد. جلوی ویلامون هم یه فضای سبز عالی بود که آرتین ماشینشو میبرد بیرون و ساعتها باهاش مشغول
١ شنبه صبح برگشتیم تهران. قرار بود ٣ شنبه عازم همدان بشیم برای نامزدی دختر عموی بابایی اما ١ روز مونده به مراسم همه چی کنسل شد!!
١ شنبه بعدش هم عروسی پسر عموی بابایی بود.
همه فامیل از همدان اومده بودن. چند روی رو خونه عمه بابایی موندیم و بهمون خیلی خوش گذشت.کلی بزن برقص و خنده و.... کلا خونه عروسی مزه میده (همدانیا بهش میگن عروسی خانه!!!)
پسر گلم هم حسابی دلی از عزا در آورد و تا میتونست رقصید. صفا کوچولو رو که یادتونه.. پارسال همه خانواده اش تصادف کردن و فقط اون و باباش زنده موندن. خودش هم که اوضاعش خیلی بد بود. اما خدا رو شکر خیلی خوب شده. صفا شده بود partner آرتین تو رقص. کلی هم آرتین دوستش داشت و واسه اش عشقولانه در میکرد!! مثلا مینشست پهلوش و صورتش رو ناز میکرد و میگف فَفا!! ناژیییییی..... ایاااا بِییییم دَس!!! (صفا نازییییی... بیا بریم dance!!) جالب اینه که صداشو نازک میکرد و با مهربونی تمام اینارو به صفا میگفت!!!
آرتین از صفا در خواست رقص کرده!

اینجا هم داره تشویقش میکنه!

آرتین و بابایی.. شب حنابندون

عمه مریم آرتین و صفا

آرتین خوشحال!!! شب عروسی

داره سفره رو بررسی میکنه!

اونقدر گیلاس چلوند رو خودش که لباسشو عوض کردم...
اما باز رفته سراغ گیلاسها!
