شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
۵ شنبه صبح طبق معمول زود همه کارهامون انجام شده بود و منتظر بودیم ببینیم بابایی امروز ما رو کجا میخواد ببره....
به افتخار آرتین وروجک رفتیم موزه اتومبیل تو جاده کرج
ماشینهای قدیمی که آرتین با دیدنشون شدیداااا ذوق زده شده بود...
مسئولین موزه نمی ذاشتن این وروجک عاشق ما به ماشینها نزدیک بشه اما آرتین خودش اونقدر غرق در لذت بود که براش مهم نبود... منو بابایی رو رها کرد و خودش به گشت و گزار در موزه مشغول شد.
یه دفعه هم از زیر زنجیر حفاظ جلوی ماشینها رد شد و دستش رو به یک لامبورگینی خوشگل زد!!! من کلا تو این مسائل خیلی حساسم اما اون دفعه آرتین از دستم در رفت و گفتم حالا که رفته بزار یه دست بزنه!!!

این هم چند تا عکس از این موزه....(باتری دوربین تموم شده بود و بعضی عکسها رو با گوشیم گرفتم)
این ماشین رضا شاه بوده که قسمتهای زیادی اش از طلاست.


این درشکه مخصوص تاجگذاری ناصرالدین شاه بود.

اینم آرتین در حال گشت و گذار..

و
آرتین در حالیکه قصد داره از حفاظ رد بشه و به گرونترین ماشین ایران دست بزنه! اونطور که راهنما میگفت فقط از این مدل ٣ تا در جهان بوده که ٢ تا توی جنگها از بین رفتن و فقط این یکی مونده. الان قیمتش حدود ٢۵ میلیون دلاره!

بعد از اون رفتیم یه باشگاه سوارکاری و آرتین با دیدن اسبها خییلی هیجان زده شده بود. از اونجاییکه خودمم غرق تماشای اسب سوارها بودم یادم رفت عکس بگیرم!
شبم رفتیم تیراژه و من دنبال چند تا کتاب برای آرتین بودم. اونم از فرصت استفاده کرد و رفت با بچه ها تو قسمت بازی سر گرم شد.

داشت با لگو ها برای خودش برج میساخت که یه پسر بزرگتر اومد و همه برجش رو خراب کرد و ریخت زمین و خودش مشغول بازی شد... آرتین با چشمای غمگین به ما که پشت شیشه بودیم نگاه میکرد و یه حرفهای مبهمی میزد و ب اون پسره اشاره میکرد. خیی ناراحت بودم و دلم میخواست برم جلو و کمکش کنم... اما چیزی نگفتم... بابایی اش (بابای بابا) بهش اشاره کرد و برو اونور تر بازی کن. آرتین رفت با لگوهای اونطرف بازی کرد و دوباره چشمای خوشگلش پر برق شیطنت و خوشحالی شد.
خوشحالم که پسرم تونست برای اولین بار راه خودشو پیدا کنه .. گر چه با اشاره کوچیک بابایی اش بود.
مرد کوچولوی من یواش یواش داری مستقل میشی.
--------------------------------------------
چند روزی میشه که پروژه پوشک گیری رو شروع کردم اما این وروجک زیاد همکاری نمی کنه و بدتر از همه وقتی میبرمش دستشویی سریع شیر شلنگ رو باز میکنه و مامان بیچاره رو از سر تا پا آب پاشی میکنه!!!
از نشستن رو لگن هم میترسه... نمی دونم چیکار کنم نترسه چون لگن خیلی کارو راحتتر میکنه. هنوز ادامه میده پروژه رو اما نه خیلی جدی!
براش یه کتاب گرفتم که خیلییی دوستش داره و روزی ١٠ بار شایدم بیشتر ازم میخواد براش بخونمش.

اینو از یه کتابفروشی کوچیک تو خیابون ولیعصر کنار رستوران غروب گرفتم... کتابهای فوق العاده ایرانی و خارجی داشت و پر لوازم نقاشی و سر گرمی کودک.
----------------------------
مجله شهرزاد رو هم دیروز گرفتم و خیلی خوشم اومد. مخصوصا غذاهای مربوط به بچه ها عالی بود. کلی ایده های جدید گرفتم. ارتینم خوشش اومده هی میگه نینی کتاااب... میخووون!!!

--------------------------------------------------------
دیشب آرتین جان رو گذاشتیم خونه مامان و منو بابایی رفتیم تئاتر. یه نمایش کمدی موزیکال بود به اسم هتل 5- 6 ستاره...
با تمام عذاب وجدانی که برای رها کردن آرتین اونم توی شب داشتم اما بهم خوش گذشت. مدتها بود اونقدر نخندیده بودم... تقریبا ٣ ساعت non stop خندیدم و دست زدم! دیگه آخرش از بس خندیدم گلوم گرفته بود و مدام سرفه میکردم! عادت نداریم دیگه!!!
اینم تئاتری که رفته بودیم... اگه دلتون یه خنده حسابی خواست توصیه میکنم حتما برین!

بلاخره آزمایشگاه موفق شد از پسرکم خون بگیره اونم با چه وضعی که هر وقت از نزدیکی اونجا رد میشیم دادش میره هوا!!
بردمش دکتر آهن خونش خیلی پایینه.
آقای دکتر Irovit
داد بهش و مقدارش رو 2 برابر قبل کرد یعنی روزی 50 قطره.
شربت مینادکس 1 روز در میون برای 1 ماه هم بهش داده.
دکتر میگفت بدن بچه نباید به این چیزا عادت کنه و اگه لازم باشه فقط برای دوره کوتاهی بهش میدیم.
خدا رو شکر اشتهاش خیلی بهتر شده و شکم لپهاش در اومده.
دندونهای بالاشم در حال در اومدن هستن و طفلک همه اش دستش تا مچ تو دهنشه.
تو این وضعیت آنفولانزا و بیماری های مختلف از این دست خوردنش مخصوصا بیرون کمی نگرانم. (نگرانی مامانها هیچوقت تمومی نداره!)
این روزها برای بهتر غذا خوردنش به هزاران راه متوسل شدم. کلی چیز میز خریدم تا بلکه یه چیزایی به مذاقش خوش بیاد!
اول که در حالت معمولی اصلا نمی خوره و حتما باید از تکنولوژی کمک بگیرم! برای نهارش که معمولا barney در حال پخشه خیلی راحته. و برای شام هم باید براش فیلم بزارم.
از غذاهایی که موفق بودم بهش بدم
corn flakes
honey smaks
corny که خیلی خوشمزه اس
آجیل و مویز


کره بادام زمینی (Peanut butter)
ماست میوه ای
زنتون(زیتون)
از خوشمزگی های وروجکم.... 




١. آرتین در حال تماشای مورچه ای که دنبال غذا به اینطرف و اونطرف میره ...
اوووووه مامان بیستیییی! (Beasty!)(حشرات)
بعد یه دونه از کشمش هاشو بر میداره و میزاره جلوی مورچه...
بخوی بیستی!!! (بخور Beasty)
2. دارم تلویزیون میبینم
وروجک میاد سراغم و دستمو میکشه...
عسیسسم! پاسووو دِه... بَسهِ!! (عزیزم پاشو دیگه..بسه!!!)
3. تو مطب دکتر یه نی نی کوچولوی خوشگل رو میبینه...
دستمو میکشه ...
مامااااان.... نی نیههههه...دی(دیدی!)؟؟؟ آخییییییی!!!!!!
4. در حالیکه یه زرافه و ببر عروسکی دستشه شیرجه میزنه تو تختش!
ماما... متووووو (پتو).. بهش پتو میدم...
cow میخواب!(بخواب... میخوابه! یه چیزی تو این مایه ها!!!) tige میخواب.... متووووو... و پتو رو میکشه روشون.... انگشتشو میزاره رو لبشو یواش میگه میخوابهههه! شششش!!! و میزنه پشتشون که بخوابه!
5. دارم با کامپیوتر کار میکنم میگه مامااااان پاسووو میخواب! (پاشو بخواب)
از ای بر! (از اینور!) منو میبره رو مبل
میگه میخواب..
دراز میکشم... میزنه پشتم و ممممممم یه ماچ چسبناکم میکنه!
چشمامو میبندم... که مثلا خوابیدم!
2 ثانیه بعد آرتین پشت لپ تاپه!!!! من همچنان رو مبل!!!
6. انگشتای کوچولوشو فرو میکنه تو شکمم ...مثلا میخواد قلقلکم بده!
بعد فرار میکنه که بدوم دنبالش.... در حال در رفتن میگه ایییی شیطوووو (ای شیطون!)
7. کارتون قطار توماس رو داره میبینه...به آهنگ آخرش که میرسه در حالیکه دستاهای کوچولوشو تکون میده و میرقصه و زیر لب یه چیزهای نامفهومی میخونه و آهنگش مطابق با آهنگ توماسه میگه....
ماما... تاس مییخون!!! (مامان توماس بخون!)
منم که منتظر فرصت:)))
8. رفتیم دم شرکت بابایی دنبالش... دم در منتظریم بابا بیاد...
آرتین از فرصت استفاده میکنه و میخواد بشینه پشت فرمون... با برف پاکن و چراغها ور میره و در یک اقدام ضربتی استارت میزنه...
من چیکاره بیدم؟ منو برق گرفته بود اون لحظه! شانس آوردم تو دنده نبود!!!:)))
بابا از شرکت میاد بیرون میخواد سوار بشه
میشم بو شکت! (میثم برو شرکت)!! ای ماسین آتین جانه! (این ماشین آرتین جانه!!!)
بابای طفلک 10 دقیقه ای وایستاد تا آخرش همکاررهای بابایی سر رسیدن و آرتین از خجالت رضایت داد از پشت فرمون بلند بشه!
9. نشستم میاد موهامو نوازش میکنه! و همه رو میریزه تو صورتم... همینطوری که نگاهم میکنه میگه ناااااسی... نَسَنگهِ!!نه؟؟؟؟؟!!!؟؟!!! (نازی.. قشنگه!.. نه؟؟)
10. سریال ققنوس رو میدیدیم... همه جا آتیش گرفته بود و آرتین با نگرانی نگاه میکرد...
بغض کرده بود...
ساسون! داخهِ!! بیا ای بر! (سامسون! داغه... بیا اینور!!!)
آتیشه که خاموش شد.... تَوووم شد! (تموم شد!)
آرتین به همه سریالهای کره ای میگه ساسون!!!
11. خودشو که میخواد لوس کنه میاد پیشم با یه غر غر بامزه و سرشو میزاره رو زانوم...
12.یاد گرفته نینی بشه!! خودشو میندازه تو بغلمون و به مدت 10 دقیقه non stop میگه نی نی..نی نی!!!:)))

13. سوار تاب شده.. 10 دقیقه ای بازی کرده...بهش میگم بریم... تاب بازی بسه...
سرشو تکن میده میگه آاا.. اُُ !!!!!


14. بردمش حموم اما هر کاری کردم نمی اومد بیرون. نشسته بود زیر دوش آب و لپهاش حسابی قرمز شده بود.. بعد از 10 دقیقه میاد بیرون... مامان اَموووو بسه! (حموم بسه!)

15. تو خیابون داریم راه میریم. نمی خواد بغل بشه و اصرار میکنه بره پایی(پایین!)
میگم دست بده میگه آ..اُ !!!
کلاه لباسشو آروم میگیرم که در نره یه وقت!
ماما بل کن دِ!! (مامان ول کن دیگه!!!) بو اون بَر! (برو اونور!)
16. براش یه بسته از این حیوانات حموم خریدم. خودم شکل و قیافه اشونو دوست نداشتم اما هر وقت جایی اونها رو میدید سری میگرفت دستش و میخواستشون.
حالا این روزها همه وقتشو با این حیوونا پر میکنه... همه رو به ردیف میزاره... اسمهاشونو به فارسی و انگلیسی میگه.. بهشون غذا میده.
و سر گرمی اصلی اش اینه که همه شونو سوار یه ماشین میکنه
فکر کنم بعدا میخواد راننده اتوبوس بشه تو هند!!!:)))

17. خونه مامانم وروجک رفته تو آشپزخونه و صدای خش و خش میومد...
-آرتین؟؟؟
-بَیه!؟ (بَله؟)
-چیکار میکنی؟؟
-تُس! (نان تست) ممممم.... اوف مزه اَس (خوشمزه است!)
18. با آزاده و کیوان رفتیم پارک قیطریه و بعد از کلی بازی آرتین با یه گربه خوشگل دوست شد. اما اخرش دستشو یه گاز گوچولو زد که از اونومع از گربه میرسه!
گاهی که میخواد لوس بشه دستشو میاره جلو میگه cat اووووخ...




اینم برای نگین! تصیر من نیست.. مامان داد دستش!!!:)))

همه اش ١٩ سالمون بود که با هم پیمان عشق بستیم ![]()
و دست در دست هم راهی راه طولانی و پر پیچ و خم زندگی شدیم.![]()
الان ٨ سال از اون روزهای شیرین و پر از هیجان
میگذره و خانواده کوچیک و آروم ٢ نفره مون
تبدیل به یه خانواده پر سر و صدای ٣ نفره شده!![]()
میثم عزیزم.... توی این سالها فراز و فرود های فراوانی رو پشت سر گذاشتیم اما خوشحالم که تو تمام مراحل تو بودی و همیشه بهترین مونسو تکیه گاهم بودی.![]()
ازت ممنونم برای همهههههه چی!
اینو بدون که همیشه بهترینی برامون
