شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
بعد از خوابوندنت طبق معمول شروع کردم به جمع آوری و انجام کارهای عقب افتاده.
هنوز یک ربع نشده بود که دیدم صدات میاد..
گرمت بود.
پتو رو از روت زدم کنار. مهربون نگام کردی. گفتی مامان خوبی؟؟؟ بعد دستتو با مهربونی همراه با لبخند زیبای همیشگی ات حلقه کردی دور گردنم. عسیسم.. دوست دایی (عزیزم دوستت دارم!)
همونطور که بغلت دراز کشیده بودم دستتو گذاشتی رو لپم و شروع کردی به نوازش. چند دقیقه بعد صدای نفسهای سنگینت بلند شد. خوابیدی دوباره. مثل یک فرشته.
من اون لحظه داشتم رو ابرها سیر میکردم. به این فکر میکردم که واقعا اسم "آرتین" لایق و برازنده دل مهربون و وجود پاک و مقدسته.
و به این فکر میکردم که چه زود گذشت این دو سال.
آیا تونستم مادر خوبی باشم برات؟
تو از من راضی هستی؟
وقتی بزرگ بشی بهم افتخار میکنی یا نه؟
من همیشه عاشق بچه ها بودم. وقتی در مورد نینی خودم فکر میکردم کلییی نقشه های خوب تو سرم بود. میخواستم بهترین ها رو براش فراهم کنم.یه زندگی آروم و شاد.
اما همیشه اونطوری نبوده که میخواستم. از روز اول با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کردم. عفونت های شدید بعد از زایمان. افسردگی بعد از زایمان. ناراحتی معده به خاطر خوردن آنتی بیوتیک های مختلف! . مشکلات متعددی که متاسانه نزدیکان برام بوجود آوردن و....
اما تو تمام این لحظات تنها چیزی که به من انرژی و انگیزه میداد وجود زیبای تو بود. تو هر دردی وقتی صورت زیبا تو میدم دردم محو میشد. تو هر ناراحتی وقتی بدن نرم و قشنگتو بو میکردم دنیا برام گلستان میشد.
خیلی وقتها بجای اینکه من مراقب تو باشم تو مراقب من بودی. آره گلم... الان میبینم که شاید تو روز به روز بزرگتر بشی و از من بیشتر فاصله بگیری اما لحظه به لحظه نیاز من به بودن و وجود تو بیشتر میشه و عشقم آتشین تر.
عشق تو یه عشق زمینی نیست. آسمونیه... با هیچ حسی قابل قیاس نیست...
عشقم.. دنیام.. عزیزم.... میخواستم بگم ممنونتم.. ممنونم از اینکه منو لایق دونستی که مادرت باشم. بتونم پیشت باشم و از داشتنت به خودم ببالم.
خدایا ممنونم ازت که بهترین فرشته ات رو بهم هدیه دادی..ممنونممممممممم

همه چی آرومه
من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا
به خودم میبالم
تشنه چشماتم منو سیرابم کن
منو با لالایی دوباره خوابم کن
بگو این آرامش تا ابد پا برجاست
حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست
گلکم در آستانه دو سالگی اونقدر دایره لغوی اش گسترده شده و در طول روز شیطنت و شیرین زبونی میکنه که واقعا برای ثبت همشون دچار مشکل میشم.
اما تا اونجاییکه ذهنم یاری بده مینویسم تا براش به یادگار بمونه.
-------
آرتین صدام میکنه... مامان بیا!
میرم میبینم نشسته رو نرده تختش.
میگه horse... اسبه... چی چی چی!!!
بیا بیشین!
- منکه نمی تونم رو اون نرده بشینم... تو سوار شو من نگاهت میکنم...
- نههههه.. بیشیییین
راه فرار ندارم... مجبورم بشینم رو تخت چی چی چی کنم!

------------------------------
میگه آب بده....
میگم آب میخوای؟؟ میگه آیه.. آب
مامانم میگه YOU WANT WATER?
میگه..ES WATE!!!
----------------------------
مریم عمه آرتین داشت فشار بابا رو میگرفت...
وقتی داشت دستگاه رو دور دستش میبست آرتین بدو بدو اومده میگه نسیم.. میثم نازهههه!! بعد وایستاده کنار باباش دستشو نوازش میکنه!!!
قربون دل مهربونت برم

------------------------
قایم موشک که بازی میکردیم تا چند روز پیش هر جا قایم میشد وقتی صداش میکردیم با حفظ محل اختفاش میگفت بیه؟؟ (بله)
چند روزه میره قایم میشه و هر چی صداش میکنیم جواب نمیده...
وقتی پیداش میکنیم میگه HERE HE IS!!! HE HE IS!
-----------------------------
تا چند وقت پیش کتابهایی رو که میخریدم از روی عکسهاش قصه های ساده و باب میل پسری تعریف میکردم.
اما الان علاقه اش به داستانهای اصلی و شعر خیلی زیاد شده.. اکثرا کتابهاشو میاره و میگه میخون!
گاهی هم کتابهاشو بر میداره و خودش شروع میکنه به خودن و تعریف داستان به سلیقه خودش.

-----------------------------
این روزها ساعتها رو به بازی تنهایی میگذرونه... هر چیزی که مورد علاقه اش باشه و به نظرش جالب بیاد اعم از اسباب بازی یا وسایل خونه یا تکه ای کاغذ. همه رو رو میز میچینه و ساعتها رو به ردیف کردنشون به ترتیب و سوار کردنشون رو همدیگه میگذرونه.
گاهی تعجب میکنم از اینهمه تلاشو حوصله برای بالانس کردن این وسایل روی هم!
توی بازی هم دائم با خودش حرف میزنه.
----------------------------
به این حیونهاش خیلی علاقه داره.. به قول خودش Animals amals
اینجا همه رو خوابونده و روشون متو کشیده و نظارت میکنه که یکیشون یواشکی بیدار نشه!!

-----------------------------
تو این تعطیلات آبگرمکن خونه خراب شده بود و دادیم برای سرویس و چند روز تعطیلی رو مزاحم مامانی و بابایی آرتین شدیم.
آرتین شبها دوست داشت با عموهاش و عمه اش بازی کنه و تلاشهای من برای خوابوندن به موقعش به هیچ جایی نمی رسید.
منو بابایی طبق معمول به آرتین گفتیم بخواب و خودمون هم دراز کشیدیم. آرتین اومد وسطمون خوابید... گفت متووو... پتو انداختیم روش و شروع کرد به خر و پف کردن!!!
یهو پاشد به بابا میگه میثم.. بخوااابه...
بابایی چشماشو میبنده و شروع میکنه به خر و پف کردن... آرتین نیم خیز میشه یهو متوجه چشمای باز من میشه! میگه نسییییم بخوااااب! و چند تا ضربه آروم به صورتم میزنه. منم چشمامو میبندم . چند ثانیه بعد میبینم که عین فرفره پریده رفته بغل عمه اش نشسته!!!
(منو بابایی این روزها خییلی کلک میخوریم!)
-------------------------
خونه مامانی و بابایی آرتین بازم شب موقع خوابیدن... پتو رو روش میندازیم و....
یهو سرشو بلند میکنه میگه باباییییی؟؟ کوششش؟؟ میگم بابایی خوابیده!
میگه هااااا؟؟
خوابیده
هاااااااا؟؟
مامان جون بابایی خوابیده...
درحال بلند شدن از جاش.. هااااااااااااااااا؟؟؟
و بدو بدو میره سراغ بابایی....
پاشششو دهههه!!!!
هر چی صداش میکنیم گوش نمیده و بابایی طفلک مجبور میشه خواب رو تعطیل کنه و دنبال وروجک ما راه بیافته!!
-----------------------------------
دارم لباس میپوشم که بریم بیرون... آرتین که هنوز مشغول بازی و شیطنته میگه نسیم بای!!!
گفتم چی؟؟
در حالیکه دست کوچولوشو به سمت من تکون میده ..
بای...آبِز!!! (خداحافظ)
-------------------------------------
موقع خوابیدن پتو رو میکشیم روش و منو بابایی میبوسیمش ..
میگه اَب اِیر عسیسم! (شب به خیر عزیزم)
----------------------------------
بابا نشسته کنارم و داریم حرف میزنیم. آرتین دست باباشو میگیره...
میثم.. پاشوووو... بیااااااا....
به زور بابا رو میبره کنار شوفاژ میشونه
در چشم به هم زدنی با سرعت برق میپره و خودشو کنار من جا میکنه!
-------------------------------------------
هر چیزی نه نظرش ه درد نخور... زباله یا کثیف باشه یک راست جاش تو سبنک ظرفشوییه!!!
من همیشه یه پوشک اضافه تو کیفم نگه میدارم. اون روز رفتم تو آشپزخونه.. دیدم یه پوشک تو سینکه. اولش فکر کردم حواسم کجا بوده که اینو بجای سطل زباله گذاشتم اینجا! بعد که برش داشتم دیدم تمیزه....
به آرتین میگم این اینجا چیکار میکنه...
میگه تَثیفه!!! (کثیفه)

-----------------------------------
بابام تازه از سر کار رسیده...
مامانم بهش چای میده...
آرتین میگه... اَزُگ(پدربزرگ) چایی بخوی (چای بخور)...
بیا دَنگ بخوی (بیا قند بخور!)
---------------------
بهش نارنگی دارم میدم..
هر پرشو که میدم دستش میگه میسی... ممووو (مرسی.. ممنون)
----------------------
لغتنامه آرتینی
اسامی....
مامان... مامان.. نسیم
بابا..... میثم... بابا(بندرت)
مامان بزرگ(مادری) MUM
بابابزرگ(مادری) اَزُگ (پدربزرگ)
مامان بزرگ(پدری) مامانی
بابابزرگ(پدری) بابایی
نهال(خاله).... نَهای
نگین(خاله)... نِگی
مریم(عمه)... مَیَم
نیما (عمو)...میما
احسان(عمو) اِسان
پویا(پسر دایی بابا) پیا
زندایی بابا.... خایه
دایی بابا.... دایی
مامان بزرگ بابا.. عزیز
دختر دایی بابا- آذر...آذت!
پسر عمه بابا-مسیحا.... نسیحا!
اسامی رو همونطوریکه هر کسی میخواست به آرتین یاد دادیم. فقط منو بابا انتخاب نداریم و هر جوری که بخواد صدامون میکنه!!!

-----------------
خرگوش badet!
پرنده birdy
شیر...nion
گاو.... tow
اسب...hose...اسب
گربه...پیشی...tat
سگ...هاپو...dog
تیز....jaggy
سی دی...cd
افتاد.. افاد... افاد زمین! ...fall down!!
بیا...بیا...come he
برو....بُیو
پاشو....پاسو
بریم...بیم... ییییم(وقتی اصلا نمی خاد به خودش زحمت بده)!!!
پایین....پایین...down stays!
بالا....بایا.... up stays
اینور- اونور...اینبر... اونبر
اینجا.... از اینبر!
چای... چایی..tea
قند-خرما...دَنگ
آخ....آخ... oh dear
حموم....عموم
خیار....خیخا
سیب... appeel
پرتقال .... orange
شیر- دوغ ......دوخ
کیف...... تیف
کثیف.... تثیف
بارون.... مانو
---------------------
هفته پیش آرتین رو بردیم دنیای بازی با اینکه کلی وسایل خوب داشت اما وروجک ما از همشون میترسید! فقط 3 دور سوار این ماشینه شد! منم که فرزند شیفته همه اش براش ذوق میکردم که بلاخره سوار یک وسیله بازی شده!

اینم مربوط به عروسی دختر عمه ام هفته پیش بود که آرتین کلی دوست پیدا کرد. دیدن فامیل بعد از مدتها خوشایند بود اما دیدن بریز و بپاش بیش از حد منو خیلی آزار داد بطوریکه غذا هم نتونستتم بخورم (اییی باااااا احسااااس!)

پ.ن. جمعه یه مهمونی برای تولد 2 سالگی نینی ها داشتیم توی مجتمع تفریحی فرشته که حوریه مهربون مامان شایان و همسر مهربونش زحمت تدارکش رو کشیده بودن.اما آرتین اون روز صورتش پر از جوشهای ریز شده بود و ما نتونستیم بریم. نگران بودم واگیر داشته باشه.
کلی ناراحتم که سعادت دیدن همه دوستهای گلم رو نداشتم و دلم برای همشون کلیییی تنگیده بود.
آرتین رو هم بردم دکتر گفت حساسیته. گفت اگه جای خوابش عوض شده از بالشتشه که دقیقا هم همینطور بود. از این به بعد هر جا میرم باید بالشت آقا پسری هم همراهم باشه!
تولد همه نینی های خوشگل آذر ماهی رو تبریک میگم..
امیدوارم سال به سال شاهد بزرگ وبالنده شدن تک تکشون باشیم.
شایان گلم.. شاینا کوچولوی شایلی جون...شاینا خوشگله مامان سمیرا... کیان خوشگل مامان زهرا.... علیسان شیطون مامی.... ترنم کوچولو... محمد رضا کوچولو.... بردیا عزیز...امیر مهدی بلای مهتاب.... غزل عروسک مامان الهام... مهلای نازو خوشگل و پرنیان کوچولوی مامان لیلا و تمام نینی های ناز دیگه.... 2 ساله شدنتون مباررررررررررررک
صداش نمیاد...
یه سرک میکشم تو آشپزخونه...
با حوصله و دقت ظرفهای نرم کننده لباس رو که پشت گاز قایم کردم در میاره و میچینه رو لباسشویی...
- اونها کثیفه... دست نزن (همیشه مواد شیمیایی رو از دسترسش دور نگه میدارم)
- نه!!!
- آرتین؟؟؟
-بیه؟؟؟ اَیا میام!!! (بله؟ الان میام!!!!)
در حالیکه دلم میخواد بچلونمش دوباره صداش میکنم...
- آرتین بیا..
- بیه!یه یحظه!صَب کن! اَیا میام!!!!

فندوق کوچولوم ١ ماه دیگه ٢ ساله میشی