شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
شنبه خونه مامانم بودیم که آخرین روز رو با نگین کوچولومون بگذرونیم قبل از رفتنش.
از عصر اون روز بارش برف شروع شد و و تا شب همه جا حسااابی سفید شده بود. نگین همه اش نگران این بود که چطور میخواد بره تا فرودگاه و آیا پرواز داره یا نه.
شب زنگ زد و تاکسی فرودگاه رو رزرو کرد. اون شب من تا صبح هر ١ ساعت بیدار میشدم و نگاه میکردم ببینم برف قطع شده یا نه.. نگران بودم که تو برف پرواز نکنه..
صبح که پاشدم مامانم زنگ زد و گفت دیشب تاکسی اونقدر دیر رسیده که بهش گفتیم برگرده!(۴ رسیده و پرواز ۵ بوده).. نگین با دفتر هواپیمایی اش تو فرودگاه تماس گرفت و قرار شد روز بعد براش یه بلیط اوکی کنن..(هواپیمایی اش ایرانی نبود.... خود فرودگاه بهش گفتن باید اونجا باشه و مشکل خودشه!!!)
خلاصه منم خوشحال شدم اول از اینکه تو اون هوای برفی پرواز نکرده و دوم اینکه یه روز بیشتر خواهر کوچولومو میبینم...
با آرتین رفتیم خونه مامانم ...
بیرون همه مشغول برف بازی بودن و آرتین هم یه پسر کوچولوی خوشگل تقریبا همسن خودش پیدا کرد و مشغول برف بازی شد... اونقدر بازی کرد که مامان بیچاره اش داشت قندیل میبست و آخرش مجبور شدم با گریه ببرمش توی خونه...
اینم چند تا عکس از برف بازی وروجک...
اینم برف بازی تو دیزین که جمعه به مناسبت تولد ٢٩ سالگی من رفتیم:)
پ.ن. مثل اینکه ۴ شنبه باز برف داریم... هورااا.. پیش بسوی برف بازی
پ.پ.ن. این روزها زیاد تو مود وب گردی نیستم... گاهی حتی فکرمو برای نوشتن کامنت هم نمی تونم جمع کنم..
امیدوارم این دوران رخوت به زودی پایان پذیرد و با یه انرژی سرشار بیام به خونه های قشنگتون
امسال بعد از اون همه روزهای آلودگی و بی بارونی و هوای گرم پاییز اصلا فکرشم نمی کردیم که شاهد باریدن برف و سفید شدن خیابونها باشیم...
نیمه شب حدود ٢ بیدار شدم... از پنجره یرون رو نگاه کردم و باورم نمی شد اونهمه برف رو!
صبح هیجانزده بودم که آرتین رو ببرم بیرون که اولین برف بازی زندگی اش رو تجربه کنه.
رفتیم پارک نزدیک خونه مون... هوا نسبتا گرم بود و آفتاب شدیدی میتابید...
وارد پارک که شدیم دیدیم همه جا پره از آدم برفی و بچه ها و بزرگرهایی که داشتن به همه گلوله های برفی پرتاب میکردن..
منو آرتین هم شروع کردیم....
آرتین دوستهای جدید زیادی هم برای خودش پیدا کرد و بیخیال بازی با مامانش شد!!!







دیشب هم دیدیم که داره برف میاد بابایی پیشنهاد کرد بریم برف بازی... ٨ شب لباس گرم پوشیدیم و همراه با یه فلاسک چای راهی پارک شدیم....
و ایندفعه با حضور بابایی یه برف بازی فراموش نشدنی داشتیم:))




پ.ن. از همه دوستان عزیزم برای تبریک تولد آرتین و آرزوهای قشنگشون ممنون..
از دوستان مهربونی که روز تولد آرتین با تلفن یا اس ام اس سوپرایزمون کردن بینهایت ممنونم..
پ.ن.٢. حوریه عزیزم ازت ممنونم گلم... اس ام اس هاتو اصلا نمی تونم جواب بدم.. نمی دونم چرا هیچ پیغامی برای تو فرستاده نمیشه.. ٢-٣ دفعه هم تماس گرفتم در دسترش نبودی...
آرتین کوچولوی من....
٣ سال پیش......
..........
....
من خوابیده بودم ... پرستارها یه بقچه سفید رو دادن دست بابایی...
هنوز خوابیده بودم.. عملمش تموم نشده بود....
بابایی اومد پیشم...." نگاش کن چقدر قشنگه"...
هیجان داشتم.... گریه میکردی
دستمو آوردم بالا بدون اینکه بتونم درست ببینم..."گریه نکن مامانییییی"
آروم شدی ....
دلم یه جوری شد... هنوز صورتت رو درست ندیده بودم اما عاشقت شدم....
تو صدامو شناختی....
بعد از اون لحظه دیگه نه لرزشهای بدنم رو میفهمیدم و نه ضربان نا منظم و فشار پایینم رو...
عاشق شدم...
عاشق فرشته کوچولویی که خدا برام فرستاده بود...
عاشق چشمهای سیاه و کنجکاوت .... عاشق دستهای کوچیک و ظریفت... عاشق پاهای کوچولوت...عاشق بوی موهای مشکی و براقت... و عاشق تمام وجودت که منو سرشار از تمام زیبایی ها و احساسات خوب و ناب کردی
امروز ٣ سال از اون لحظه زیبا و فراموش نشدنی میگذره....
٣ سالی که با تمام زیبایی ها و شیرینی ها..به سرعت گذشت...
هنوز خاطره تولدت توی ذهنم اونقدر تازه است که گذر این سالها به نظرم غیر ممکن میاد..
وروجکم... عشق همیشگی من....
ازت ممنونم که با وجودت تمام شادیها و زیبایی های دنیا رو به من و بابایی هدیه کردی...
عزیزکم....خنده های ریز ریزت.... قهقهه های بلندت... درگوشی های یواشکی ات... بوسه های محکم و نمدارت... بغلهای 3 نفره ایت! و......قشنگ ترین حسهای دنیا هستن برای ما...
شاید هنوز خیلی کوچیک باشی برای آرزو کردن...
اما تو این شب قشنگ برات آرزو میکنم همه زیبایی ها رو... آرزو میکنم خنده از لبهای قشنگت هیچوقت محو نشه... آرزو میکنم موفقیتت رو..سلامتی ات رو..سربلندی ات رو... آرزو میکنم راستی و درستی ات رو.... آرزو میکنم قلب مهربون و پر مهرت همیشه همینطور پاک بمونه.....و آرزو میکنم که ما، مادر و پدری باشیم که دوست داشته باشی و یک روزی با افتخار و خوشحالی ازشون یاد کنی....
مرد کوچولوی من...سالروز میلادت مبارک!
این هفته تعطیلات آخر هفته رو هر روز خونه مامان بزرگ بابا میثم دعوت بودیم.
تعدادی از فامیلها اومده بودن تهران و بهانه ای بود برای دور هم بودن بیشتر.
این خانواده یه پسر کوچولوی ١٨ ماهه هم داشتن که آرتین از همون اول با دیدن توجه و محبت عمه و عموهاش به ایلیا کوچولو، ناراحت شده بود.
از طرفی هم ایلیا کوچولو خجالتش که از بین رفت و به همه عادت کرد، شروع کرد به چنگ زدن و گاز گرفتن آرتین. آرتین هم طبق معمول خشونت به خرج نداد و فرار میکرد و تو بغل ما قایم میشد... اگر دردش میومد جیغ یا گریه تنها عکس العملش بود و متاسفانه خانواده این پسرک هم بجای تنبیه پسرشون شروع میکردن به مسخره کردن آرتین!!!!
از طرفی خوشحال بودم که پسرکم دستشو رو یه بچه کوچکتر بلند نمی کنه اما بازم نگرانی ام برای اینکه نمی تونه از خودش دفاع کنه تو این چند روز به اوج خودش رسید.
به نظرتون چیکار کنم؟!؟! بهش یاد بدم باید تلافی کردن رو یاد بدم؟!؟!؟!؟

پ.ن. تو فکر درست کردن یه وبلاگ برای خودممم و حرفهاای خودم... فکر کنم اونطوری راحت تر باشم!
پ.ن.٢. بازم ویروسی شدیم...