شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

چقدر ...؟!؟!

 

کوچولوهای شیطون ما  روز به روز بزرگتر و مستقل تر میشن..

و روزی میرسه که خودشون میخوان انتخاب کنن و تصمیم بگیرن....

شما صرف اینکه مادر/پدر این بچه هستین چقدر به خودتون اجازه میدین که توی تصمیم گیری های ریز و درشتش تصمیم گیری کنین...

چقدر برای خودتون حق و حقوق قائلین و چقدر برای فرزندتون؟!؟؟!

آیا صرفا به دنیا اوردن و بزرگ کردن یه بچه به شما این اختیار رو میده که در مورد همه چیزش تصمیم گیری کنین؟!؟!

شما به عنوان یه مادر/پدر برای خودتون چه حقوقی قائلین؟!؟!؟

وقتی فرزندتون بزرگتر بشه ازش انتظار دارین چقدر به شما حق بده چون"مادر/ پدر"ش هستین؟!؟!

پ.ن. اهنگ وبلاگ تقدیم به بابای مهربون آرتین... این آهنگو خیلی دوست دارهقلبشیطان

پ.ن.٢

نمایشگاه کودک و سرگرمی  FUNEX.....

حل برگزاری نمایشگاه : تهران – محل دائمی نمایشگاه های تخصصی شهرداری تهران – بزرگراه چمران - جنب بوستان گفتگو

تاریخ برگزاری : 20 الی 23 بهمن ماه سال 1389

ساعت بازید : 9 الی ١٩

+ آرتین ; ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یه تصمیم جدید....

از زمانیکه باردار بودم و آرتین به دنیا اومد و... تا چند وقت پیش همیشه دوست داشتم که همه وقتم رو وقف این موجود کوچیک و دوست داشتنی بکنم و سعی کنم بهترین روزها و خاطرات رو براش از دوران خوش کودکی بسازم.

 توی این مدت تقریبا دور فعالیت بیرون رو خط کشیدم بجز چند تا کلاس دانشگاهی که اونم آرتین پیش مامان بزرگهاش حسابی بهش خوش میگذشت.

اما چند وقته احساس میکنم یه خونه ۵٠ متری و یه نسیم با توانایی های محدود و یه میثم خسته از سر کار اومده دیگه جوابگوی نیازهای وروجک کوچولوی ما نیست..

عشق به بازی و شیطنتش اونقدر زیاد شده که خواب ظهرش تقریبا کنسل شده و خواب شبش که همیشه بین ٨-٩ شب بود به ١١-١٢ تغییر پیدا کرده...

تمام مدت از من و باباش تقاضای بازیهای پر فعالیت و کشتی و بپر بپر و بدو بدو داره...

دائم عشق به بیرون رفتن داره و خوب این همیشه برامون امکان پذیر نیست...

و وقتی زمانی مجبور باشه تنهایی بازی کنه دلگیر و ناراحت میشه و روی میاره به سی دی ها و بازی های کامپیوتری...

یواش یواش احساس کردم که من به تنهایی دیگه جوابگوی نیازهاش  نیستم و نمی تونم اونهمه انرژی رو تخلیه کنم...

یه مدت تصمیم گرفتم برم دنبال کلاسهای هنری.. ورزشی و اموزشی که کمی از خونه دور بشیم و محیط جدید و بودن با بچه های همسنش رو تجربه کنه...

اما متاسفانه برای آرتین کلاس خاصی پیدا نکردم... یه کلاس سفال قبولش کردن که چند جلسه ای هم رفت اما سن بچه ها خیلی بیشتر از آرتین بود...

بلاخره بعد از کمی تحقیق و راهنمایی یکی از دوستان یه مهدکودک نزدیک خونمون پیدا کردیم که شرایطش مطابق چیزی بود که میخواستم.

۴ شنبه رفتم و محیطش رو از نزدیک دیدم... خیلی خوب و آروم و دوستانه بود...محیطش تمیز و شاد بود و کادر اموزشی اش خیلی خوب بود.

و شنبه قرار شد ببرمش..

حدود ٩ صبح بردمش...  در زمانیکه من با مدیر مهد حرف میزدم مربی اش-ماندانا جون- اومد پایین سراغ آرتین... باهاش دوست شد... یکم بازی کردن با هم و بعد بردش بالا توی کلاسش..

دیگه تا ١١ ازش بیخبر بودم!!!

مربی اش خیلی ازش راضی بود و گفت از فردا نیازی نیست خودتم بیای... اگه موردی بود باهات تماس میگیریم...

فردا صبحش که بردمش تا کفشش رو در آوردم رفت!!!! حتی بر نگشت نگاهم کنه!!!

راستش اولش کمی دلم گرفت...

مخصوصا که نشستم تو ماشین و صندلی خالی اش رو دیدم.... وقتی ضبط رو گذاشتم دیگه کسی نبود بهم بگه "زندگی با تو " رو برام بذار.. صداشم بلند کن!!! و اون دست شیطونش از پشت به سر و کله ام نمی خورد!

اما امروز خوشحالم که پسرکم نسبتا مستقله... هر روز با انرژی میره مهد و ١١:٣٠ که میرم دنبالش خسته  اما خوشحال کلی مطلب برایی تعریف کردن برام داره...

مدیرشون برام تعریف میکرد که وقتی عمو موسیقی براشون اومده بود محو تماشای آرتین شده بود چون  اونقدر شاد و هیجان زده میرقصید که انگار نه انگار که ٢-٣ روزه که از خونه و مامانش جدا شده...

و این چند روز من فرصتی پیدا کردم که به خودم برسم... کلاسهای ورزشی ام رو شروع کنم و کارهای نصفه کاره ام رو به اتمام برسونم...

اینم از وروجک ما روز اول مهدش...

+ آرتین ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من