شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

چطوری یه مامان رو سر کار بزاریم!!!! + قرار نینی سایتی

تو هال تلویزیون میبینم...

آرتین داره ماشین بازی میکنه...

خودشو میاره جلوی چشمم...

آرتین: من خسه ام یکم... میخوام بخوابم تو تختم..

میگم باشه... بخواب

و میره سمت اتاقش..

چند دقیقه نگذشته صداش میاد.. اولش آهسته و دردناک و بلند تر میشه..

آرتین: نسیم ... نسییییم .. کمکککککککک...

نگران میشم و بدو بدو میرم تو اطاقش ..

خوابیده و چشماشو بسته...

صورتش دردناکه.. میگم چشمتو باز کن

آرتین:درد دارهههه!

میگم چشمت درد میکنه؟ به جایی خورده؟ دستت رفته؟؟

آرتین: آره...آره..درد داره............ آمپول بزن خوب بشه!!!!!

من با دهن باز و قلبی که هنز از نگرانی  در حال تالاپ و تولوپ کردنه میرم سراغ آمپول و البته دوربین!!!

 

پ.ن. روز ۵ شنبه یک قرار نینی سایتی توی پارک ملت داشتیم. خیلی از دوستان رو که مدتها ندیده بودمشون دوباره دیدم. چقدر همه بچه ها تغییر کرده بودن.. بزرگ شده بودن و شیطون و شیرین زبون..

دوستهای خوبمون:

-شایان کوچولو و حوریه جون   .... از وقتی شایان به حرف افتاده بود من ندیدمش... عاشق حرف زدن و شیطنتهاش شدم.. با وجود شیطنتهاش خیلی مودب و دوست داششتنی بود.. اصلا اهل خشونت نیست و مثل ماماش مهربون و دوست داشتنیه

-امیرمهدی کوچولو و مهتاب جون .. آخرین باری که امیر مهدی رو دیدم ۵ ماهه بود. یه پسر کوچولو با موهای پر پشت مشکی... الان یه پسر خوشگل و موفرفری و تپلی و دوست داشتنی شده...

-شاینا کوچولو و شایلی جون ... با اینکه این عشق کوچولو رو شنبه ها توی کلاس موسیقی میبینم اما هنوز محو حرکات و رفتار شیرینش میشم. خیلی مودب و خانومه. ازش پرسیدم سیب زمینی ات خوشمزه است .. چنان "بله" خشگلی گفت که دلم آب شد...البته دقایق آخر بودنمون تو پارک دخمل وروجک شیطونیش گل کرده بود و سعی میکرد که از آخرین لحظات استفاده کنه که مامان شایلی رو بدوونه(بدواند!!)!!!:))

-غزل کوچولو و مامان الهام ... این خانوم کوچولو وقتی رسید یکم خواب آلود بود اما چیزی از رفتار مودبانه و خانومانه اش کم نکرد... حتی تو اون حالت خستگی وقتی خواستم کیفشو ببینم بدون هیچ ناراحتی کیف خوشگلش رو بهم دادو کلی هم در مورد رنگش برام صحبت کرد.. وای که چقدر این دختر دوست داشتنیه...  غزل و شاینا کوچولو تمام مدت دست هم رو گرفته بودن و با هم قدم میزدن!

-خاله نیمفا مهربون .. شهلا مهربون رو از پاییز ندیده بودم و دیدنش برام خیلی سوپرایز بود و خیلی خوشحال شدم.. همیشه از مهربونی و یکرنگی خاله نیمفا مهربون لذت میبرم

-فرزان کوچولو و آزاده جون.. فرزان کوچولو هم اولین نینی وروجکی بود که در بدو ورودون به پارک دیدیم. اولش با آرتین سر ماشینش کمی درگیری پیدا کرده بودن اما نیم ساعت بعد چنان بای میکردن که انگار نه انگار ماشینی در کار بوده!!! فرزان وروجک با موهای کوتاه هم خیلی خوشگل و با نمک شده بود

....

آرتین و شایان خرداد ٨٧.. ۵ ماهگی.. پارک گفتگو

 

آرتین و شایان و فرزان خرداد ٨٩... ٢ سال و ۵ ماهگی

امیر مهدی خرداد ٨٧

یکتا خرداد ٨٧

اون روز آب لیوان آرتین ریخته بود روی دوربینم و دیگه روشن نشد!!!‌ اینه که نتونستم عکس بگیرم.. این ١ دونه عکس رو از وبلاگ شایان جون برداشتم!

 ٠٠٠٠٠

خاله سارا گل و یکتا گلی رو هم اتفاقی تو پارک دیدیم . آرتین از دیدن دوست دیرینه اش خیلی هیجانزده شده بود:)

 

 پ.ن.٢. اگه عکس دار بشم اضافشون میکنم به این پست

+ آرتین ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

....

آرتین با همه اخلاقهای خوبی که داره ، در آستانه ٢ سال و نیمگی داره شدیدا لجباز میشه. این اخلاقش تو ٢-٣ هفته اخیر به شدت افزایش پیدا کرده.

بطوریکه استفاده از جملات امری برامون تقریبا غیر ممکن شده و جملات باید اکثرا سوالی باشه... بجای اینکه بگم بیا. باید بگم دوست داری بیای پیش من؟؟؟!؟!؟!

وقتی بهش چیزی رو امر میکنیم که برو.. بیا... بده... با جوابهای مِمی خوام... خسته ام! ... دستم سنگینه!!! ... خوابم میاد و..... مواجه میشیم.

خرابکاری های وروجک هم با بالا رفتن سن و توانایی هاش ، عظیمتر شده!!

استفاده از لوازم آرایش و  عطریات به طور فوق حرفه ای!

 

خالی کردن شامپو ها تا آخرین قطره موجووود!

زدن پیس پیس (شیشه شور) به زمین و زمان و در و دیوار!

شستن آشپزخانه و لباسشویی و گازو یخچال بازم بصورت فوق حرفه ای!

تعویض سی دی های درون دستگاه دقیقه ای یکبار!

کشیدن برنج و خوروش و ریختن آب به تنهایی!

و...................

صبحها که بیدار میشه صبر میکنم مدتی به حال خودش باشه..

۵ دقیقه بعد صدام میکنه...

آرتین:نسیم؟ نسیم کجایی؟؟

-سلااااام... صبح بخیر...

آرتین:بیدار شدم..

خوب خوابیدی؟

آرتین:آرههههه.. خوب  خوابیدم! ماشینم کو؟ پارک شده؟؟بریم صبونه بخوییم؟؟

چی میخوری؟

آرتین:مون پنیر با jiuce!(آبمیوه)

---------------------

لباس میپوشیم که بریم بیرون...

آرتین کلاشو سرش گذاشته و داره ماشین محبوبشو با انواع اسباب بازی پر میکنه تا همراهش بیاره!

آرتین:بریم خونه مانت اینا؟؟؟ بریم بگردیم خونه مانت اینا!!! (مامانت اینا!!!منظور خونه مامانی بابا میثمه! اینو از زبون من برداشته!) :))))) 

-------------------------

میریم در خونه مامانی که ببریمش بیرون برای خرید...

آرتین: مامانی پیاده شو.. برو خونه مانت اینا! ماشین آرتین جان نشین!!!

----------------------------

میپره بغلم و خودشو ولو میکنه تو دستام...

 میگم: آخییی... نینی کوچولوی من!! ..

آرتین:من نینی نیستم.. آرتینم...بزرگم!

------------------

عصری مهمون داریم.. خونه طبق معمول مرتبه فقط یه جاروی کوچولو و جمع آوری اسباب بازیهای آرتین رو دارم که انجام بدم...

جارو رو در میارم... تمام مدت قسمت پایینی جارو رو گرفته و بهم کمک میکنه جارو بزنم... با کمکهای گل پسری موفق میشم بعد از 1 ساعت و ربع جارو رو تموم کنم!!!!

در حال آماده کردن ظرفها...

آرتین: نسسسیم.. من  cuddle(بغل) میخوام...میخوام دستا بشورم.. کثیفهههههه..

بغلش میکنم و دستاشو میشورم.. در سرعت غیر قابل باوری دست میبره به شیر آب و تا آخر بازش میکنه...

ظرفهای تمیز و خشک دوباره خیسن و مامان حموم رفته و سشوار کشیده سر تا پا خیس آب!!!

------------------------------------------

موقع غذا خوردن دلش میخواد تمام کارهای ما رو انجام بده. از کشیدن غذا.. ریختن دوغ تو لیوان...

کفگیر رو بر میداره و برای هر کدوممون یه کفگیر برنج اضافه میکنه... وسط راه مقدار زیادیش میریزه زمین..

از پارچ دوغ میریزه... نصفش تو لیوان و نصف دیگه رو زمین!

با اصرار سس رو میاره و با تمام قدرت فشار میده تو بشقابش!!!

من میمونم و یه بشقاب برنج پر از سس!!!!!!

-----------------------

مجله ای رو ورق میزنم..

آرتین: نسیم بیا اینجا کارت دارم...

- دارم کتاب میخونم... شما یکم بازی کن تا من بیام...

دستمو میکشه و میبره تو اطاقش...

آرتین: بیا اینجاااا ببینیم چه خبره!!! کتابو بده من!بزارم سر جاش!!!!!! بیا با ماشینا بازی کنیم...اینجا خیاوون هست!... برو کنار وایسا.. خطرناکه.. ماشین میادااااااا!

مجله رو از دستم میگیره و میبره رو میز کنار تختم میزاره!!:))

------------

 

علاوه بر آهنگهای بچه گونهای که تعداد زیادیشون رو بلده خیلی از آهنگهای ما رو هم بلده.. و بعضی رو کامل و بعضی دیگه رو نصفه و نیمه میخونه...

از همه بیشتر سوسن خاموم(سوسن خانوم) رو بلده.. حتی با تمام حرکات و چشم و ابرو اومدنهاشون!!!:)))

سوسن خاموم.. ابو کمون.. چش عسلی.. خشل خاموم..میخوام بیام خونتون... حرف بزنم باباتون.. بگم عاشق دخترتون.. بشم دومادتون!!! و الی آخر!!! (این دو بیت اول با حرکات چشم و ابرو انجام میشه!!!)

واقعا نمی دونم این آهنگ چیه که همه بچه ها دوستش دارن...

خونه یکی از دوستان بودیم که این آهنگ پخش شد.. همه بچه ها کوچیک و بزرگ شروع کردن به رقص و دست و پا زدن!!!

دختر.. عشقم.. عمرم....بیا نزدیکتررررم. (نمی دونم مال کیه ولی تو ماشین میزاریم و همه اشو بلده)

همه چی آرومه رو بیشترش رو بلده(حمید طالبزاده)

عشق تو توی وجودم(بابک رهنما)

همراه شو عزیز(محسن نامجو)

بیس (سامیار و احسان)

و.....

آهنگهای کلاسشو هم خیلی دوست داره و موقع بازی همه رو زمزمه میکنه.. گاهی با همون آهنگ متن جدیدی رو برای خودش میسازه..

-----

اینم هنر نمایی آرتین... قابل توجه شایلی عزیزم!!!

هفته پیش بعد از مدتها رفتیم سرزمین عجایب... هنوزم اکثر وسایل رو نمی ذاشتن آرتین سوار بشه... 3 تایی با هم سوار قطار شدیم که آرتین به شدت ذوق زده شده بود

پ.ن. حذف شد!

پ.ن.2.  حذف شد!

+ آرتین ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

چند روزه دلهره دارم... نگرانم.......

....

...

..

..............................................................................

+ آرتین ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آرتین این روزها.... + نمایشگاه کتاب

آرتین که نوزاد بود تمام روزم خلاصه میشد در نگهداری و شیر دادن و خواباندن و شستن... گاهی باهاش حرف میزدم و آواز میخوندم و میرقصیدم...و شب خسته و هلاک و ناراضی از اینکه کل روز انگار هیچ کاری انجام ندادم! گاهی حتی به درست کردن شام یا یه جاروی ساده هم نمی رسیدم!!!

و امروز گرچه نگهداری جسمانی خیلی کمتر شده و آرتین بیشتر کارهاش رو خودش انجام میده اما از لحاظ تربیتی دائم فکر و ذهنم مشغوله...

با هر مسئله کوچیکی ... هر حرف و اخلاق تازه ای که یاد میگیره باید دنبال روشی باشم که برخورد درست رو باهاش داشته باشم... از پرسیدن از دوستان و با تجربه تر ها گرفته تا گشتن بین انبوه کتابهای اطاقم و مقاله ها و سایتهای تربیتی اینترنت...

و خدا رو شکر الان نسبتا راضی ام..

آرتین پسر مهربونیه که به ندرت دست رو کسی بلند میکنه... اخلاقهای بدی مثل چنگ زدن و بی ادبی تقریبا نداره...(بجز مواردی که پست قبل گفتم و تقریبا از سرش افتاده)چاشنی حرفهای اکثرا مرسی.. خیلی ممنون.. قربونت برم.. عزیزم... خواهش میکنم و...

با بچه های کوچکتر خیلی با مراقبت و مهربونی رفتار میکنه...

هر چی میخوره به تک تک افراد میده...

ناراحتی و قهر هاش اکثرا با من و باباشه و گاهی با فامیلهای درجه یک... و رفتارش با دیگران خیلی خوبه..

وقتی خیلی از دستمون ناراحت باشه زیر لب بهمون میگه "کینکی!!!"

 حتی اگه با کسی مشکلی پیدا کنه مثلا کسی ماشینشو برداره خیلی آروم و منطقی بهشون میگه "این ماشین شما نیست.. مال آرتینه!!!"

خیلی حرف گوش کنه... گاهی که با بچه های دیگه است و دلش میخواد شیطنت بیشتری داشته باشه صداش میکنم و با نگاهم متوجه کارش میشه.. سرشو میندازه پایین و بغلم میکنه... منم براش توضیح میدم که کارش چرا اشتباهه و اکثرا متوجه میشه و تکرارش نمیکنه...

با وجود همه اینها تلاشهای من همچنان ادامه داره...

--------

آرتین رو حدودا ماه پیش ثبت نام کردم برای کلاسهای مادر و کودک و موسیقی مهد بادبادک و الان ٣ هفته است که داره میره...

روز اول خیلی استقبال نکرد و همه اش بغل من بود... و همه حرکتها و آوازها رو با یه وروجک چسبیده به گردنم انجام دادم! اما از جلسه بعد با اشتیاق رفت سر کلاس و مدام منتظر دیدن "پبانه جون" (پروانه جون)مربیشونه... گرچه وقتی میره یک مقداری از کلاس رو میشینه و بعد از مدتی حوصله اش سر میره و شروع میکنه به شیطنت...

تو این کلاسها تفاوتهای دختر ها و پسرها کاملا محسوسه.. دختر ها با خوشحالی و هیجان چشم و گوششون پیش حرکات و داستانهای زیبای مربیه اما پسرها در حال ورجه وورجه و شیطنت هستن..

گرچه آرتین همه موارد کلاس رو حتی با وجود شیطنتهاش به خاطر میسپاره و آوازهاشو میخونه...

این کلاسها برای هر دومون خیلی مفید و خوب بوده و بعد از کلاس هر دومون روحیه خیلی بالایی داریم ... و خیلی هم خوشحالیم که با شاینا و مامان شایلی خوشگل و مهربونش همکلاسیم...

شایلی جون توی آخرین پستش توضیحات کامل رو در مورد این کلاسها رو نوشته..

---------

توی هفته کتاب منو آرتین ٢ بار به نمایشگاه کتاب سر زدیم... جدا از خرید کتاب دیدن انواع کتابهای رنگی و بازی های مختلف آرتین رو حسابی هیجان زده کرده بود.  غرفه آریا رو خیلی دوست داشت و هر دو بار مدت زمان زیادی رو به نقاشی و خمیر بازی مشغول بود... توی یه غرفه دیگه هم یک استخر بزرگ داشتن با تعداد زیادی ماهی و به بچه ها یک قلاب داده بودن تا ماهی ها رو بگیره.. که هر دومون این بازی رو دوست داشتیم و با جیغ و هیجان و خنده موفق شدیم چند تایی ماهی یگیریم!

و اما خریدهامون....

به کانون پرورش سر زدیم و من خیلی از کتابهای دوران بچگی ام رو اونجا دوباره دیدم... چون ایران نبودیم تنها کتابهای ایرانی که گهگاهی برامون میرسید مال این انتشارات بود... کلی یاد بچگی و روزهای خوشی افتادم که بدون هیچ دغدغه ای ساعتها کتابها رو ورق میزدم و میخوندم...

.                

یه کتاب طرحهای حیوانات رو پیدا کردم که خودم بچگی هام عاشقش بودم و با مامان و خواهر هام خیلی از طرحهاشو درست کردیم و رنگ زدیم... و حالا آرتین عاشق ورق زدن و دیدن صفحه های رنگی و شادشه!

یه سری کلیله و دمنه گرفتیم که داستانهاشون همراه با شعره  و سی دی تصویریش هم همراهش هست ..بعلاوه یک سی دی حسنی نگو یه دسته گل!...

آرتین بهشون میگه شنگول و منگول!

٣ تا سی دی کارتون آموزشی هم گرفتم به زبان اصلی .. هر کدوم ۵-۶ تا داستان دارن که به موضوعی مثل با ادب بودن... تمیز کردن اطاق.. حسادت و....میپردازه

کتاب شنگول و نگول که بصورت pop-up هست . آرتین همیشه دلش خیلی برای این 3 تا بزغاله میسوزه و هر وقت براش میخونم تک تکشون رو بوس میکنه!!!

 

 بازی دهن برتر که خیلی جالبه...بچه ها باید با توجه به شکلی که روی کارتها هست شکل مورد نظر رو با اشکال هندسی بسازن... آرتین کمی که بازی میکنه ترجیح میده شکلهای خودش رو بسازه که اکثرا هم ماشینه!!:))

آخرشم چند تا دفتر و کتاب نقاشی... کاردستی و داستان

 -

-----------------

چند هفته پیش برای اولین بار یه قرار پیک نیک توی بوستان مادران گذاشتیم. من تا بحال نرفته بودم اما واقعا از محیط شاد و آروم و بی دغدغه اش لذت بردم...

خبر جدید اینکه پروژه پوشک گیری با موفقیت به پایان رسیده.... توی روزها دیگه نیازی به پرسیدن من نیست و خودش میاد و میگه...

برای شبها اصلا اصراری نداشتم که بگیرمش و هیچوقت بهش چیزی نگفتم. فقط شبها پوشکش میکردم اما الان ٢-٣ هفته ایه که صبح ها پوشکش خشکه و چند شبی هم هست که نیمه شب بیدارم میکنه برای دستشویی...

 خلاصه اینکه حسابی غافلگیرم کرده... و منم طبق معمول هیجان زده!!!!

 

 

+ آرتین ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من