شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
-آرتین داشت کانال نیکولودین(کارتونهای بیگانه به زبان عربی!) رو میدید و منو مامانم با هم حرف میزدیم... یهو اومد جلومون.. انگشتهای کوچولوشو اورد بالا و شروع کرد: ....الثنین..الاربع... من و مامانم نگاه کردیم به هم! اول نفهمیدیم چی میگه! گفتم دوباره بگو...دوباره شروع میکنه: واحد.. الثنین..الثلاثه... الربع.. الخمسه!!!! دهنمون باز موند! همین!!!
********
-چشمامو باز کردم و ساعتو دیدم.. ۶:٣٠ بود.. دیدم چشمای آرتین وروجک هم باز شده...سلام کردم بهش... گفت صبح شد خورشید خانوم اومده... مام الان بیداره.. پدربزرگم بیداره.. من برم پیشششون(خونه مامانم بودیم). گفتم باشه.. قبل از رفتن میثمو تکون میده.. میثم پاشو... صبحه.. وقت بیدار شدنه!!! با هم میریم پایین پیش مامانم... به مامانم میگه Mum, Meysam hasn't wakend!!(میثم هنوز بیدار نشده). من میرم که میثم رو بیدار کنم ..بدو بدو میاد دنبالم... میثم پاشو دیگه پسر خوب... و سر باباشو بغل میکنه و حسابی ماچ مالیش میکنه... بابا میثم اینجور روزها سرشار از انرژی یه که پسر کوچولوش اول صبح بهش تزریق میکنه!
********
-رو پله ها داره بالا و پایین میره... به مامانم میگه:
Artin :mum, I'm coming down
Mum: be careful Artin jan!
Artin: I'm careful, I'm very careful!!!
********
-وقتی خونه خودمون نباشیم محاله که افتخار دستشویی بردنش رو به من بده و اکثرا این افتخار نصیب دیگر عزیزان میشه! به مامانم میگه: Muuuum, I need a jish:)))
********
-دارم باهاش بازی میکنم و سویچ میکنم به انگلیسی... میگم which car do u like??
سرشو تکن میده و جواب نمیده.. دوباره میپرسم...
آرتین: اااه نسیم چرا حرف گوش ممیدی؟؟؟ این مال مامه! تو نگو!!! (یعنی تو فارسی حرف بزن لطفا!!)
********
Artin: mum, I want a biscuit-
Mum: not just now, you can have one later
Artin: Mum please, pleaseee... a small biscuit, .. pleaaaseee در حالیکه اویزون شده به پای مامانم با التماس و لوسی فراووون...
********
-آرتین یه بازی محبوب داره اونم دنبال بازیه تو سالن بزرگ خونه مامانم که چند تا در داره که به هم راه دارن.. و روزی نیم ساعتی هر کدوممون رو میدوونه!!!
Artin: let's do some BAZI!! a big baziiiii... I come and get you!
مامانم دندون درد داره.... Mum: not now, Mum has a sore mouth!
Artin: Open your mouth pleaaase!
آرتین: نسییییم.. دهن مام درد داره!
و بدو بدو میره یه تیکه دستمال کاغذی میاره و میزار رو صورت مامانم....
Artin: now you're good, let's do some Bazi!!!

جشنواره غنچه های تهران که توی سالن شهرداری پارک گفتگو برگزار شده.

آرتین در حال بازی در قسمت لگو با فرزندان

یاسی کوچولوی ١ ساله خاله فرشته... دخملی خوش خنده، شدیدا عاشق بادکنک و موسیقی و رقص

آرتین در حال بحث با خانوم که چی بکشه!

یاسی خوشگلم در حال بستنی خوردن... باور کنین تا حالا کسیو ندیدم اینقدر خوشمزه بستنی بخوره!

خاله فری مرسی واسه بستنی خوشمزه هندونه ای

کیوان و بستنی اش


آرتین و کیوان بعد از خوردن بستنی و تجدید قوا در حال بدو بدو!

آرتین!
وبگردی و وبلاگ نویسی باعث شده که تو خیلی از حمعها خیلی از دوستان رو ببینیم و بشناسیم و گاهی بعضی دوستان با دیدن چهره آشنای آرتین ما رو پیدا میکنن:))
امروز افتخار دیدن ساناز عزیز مامان هلن کوچولو رو داشتم. و همونطور که از نوشته هاش پیداست یه زن فوق العاده است. مهربون و صمیمی و دوست داشتنی با یه دختر شیرین و عسل.

آرتین و هلن کوچولو در حال شیطنت

هلن کوچولوی ناز و شیطون

آرتین و یکتا صاحبخونه شده بودن و بچه ها رو راه نمی دادن تو!!

زمین بازی پر از اسباب بازی های فوق العاده و شاد برای بچه ها.. آرتین و یکتا از این قسمت به زور بیرون آورده شدن!

یکتا غرق تفکر!

آرتین و یکتا سرگرم با اسباب بازی های چوبی

چکش بازی

دو دوست مهربون

شیطونها!
توی این نمایشگاه زهرا جون مامان نیلوفر کوچولو رو هم دیدیم اما خیلی زود رفتن و فرصت عکس گرفتن پیش نیومد.
پ.ن. 1. یکی از نکات مثبت و خیلی عالی این جشنواره این بوذ که پر بود از قسمتهای بازی برای بچه ها با وسایل نسبتا خوب و مهمتر از اون مراقبهایی فوق العاده با ادب و مهربون! برام جای تعجب داشت که چند تا نمایشگاه و جشنواره قبلا رفته بودم اصلا برخوردهای خوب و با حوصله ای از مراقب ها و صاحبان غرفه ها نمی دیدیم.. اما اونقدر دوستانه و محبت آمیز رفتارم یکردن که داشتم شک میکردم که تو ایرانم!!! از هل دادن بچه ها روی تاب تا برداشتن بچه هایی که زمین خوردن و شوخی و بازی کردن باهاشون و....
پ.ن.2. امروز که منتظر دوستم توی بوستان گفتگو بودم و برای تفریح چند تا عکس از آرتین میگرفتم یهو نگهبان پارک پرید بالاسرم! گفت چی میکنی؟؟ -عکس میگیرم!! از چی؟ مجسمه؟؟؟؟ - نه از پسرم! مجسمه واسه چیمه!! گفت اجازه عکس گرفتن تو بوستان رو ندارید!! گفتم چرا؟ تابلویی که نزدین اینجا! گفت من میگم نباید بگیرین.. اگه میخواین باید اجازه بگیرین!! از مجسمه و ساختمونها هم نباید بگیرین! بعد ادامه داد: من خودم دیدم از اون مجسمه هه عکس گرفتی!!!
۵ شنبه صبح در حال جمع کردن و مرتب کردن خونه...
٧ صبح...
آرتین وروجک چشماشو باز میکنه... یه لبخند میزنه:
آرتین: نسیم.. ماشین بزرگمو بیار!
نسیم.. کمی فکر میکنه و تک تک ماشینهایی که به نظرش میرسه بزرگن رو میاره جلوی چشم پسرک !
همونطور که دراز کشیده میگه این نه... این lorry e .. این نه.. این truck e و....
نسیم: نمی دونم کدومو میخوای!
آرتین: بزار پاشم ببینم...
میره تو اطاقش یکم میگرده
آرتین: مثل اینکه نیستش.. فکر کنم خونه مام مونده.. من برم خونه مام ماشینمو بیارم و بیام.. زود میام!!! و رفت سراغ کفشاش!
نسیم: پسرم الان ساعت 7 صبحه.. بابا هنوز خوابه.. بذار بیدار بشه میریم میاریمش.
آرتین: من برم میثمو گیگیله (قلقلک) بدم بیدار بشه...
و بعد از چند دقیقه باباش بیدار بود!

------------
هفته پیش خونه مامانم بودم که تلفن زنگ میزنه.
گوشیو بر میدارم و خانومی میگه من از بهزیستی تماس میگیرم و ... اول میخواستم طبق معمول خداحافظی کنم و قطع کنم اما گفتم بزار بینم چی میگه.
گفت ما به مدت 1 هفته از بهزیستی فرمهایی رو گرفتیم که یه سری کیفهای کمکهای اولیه رو میفروشیم.. یکی برای 15000 تومان و یکی 35000...
اسم مرکز بهزیستی رو پرسیدم.. گفت امام حسن.. تو جنوبی ترین نقطه تهرانیم و.... تصویر یکی مراکز معلولین که برام بصورت ایمیل اومده بود جلوی چشمام ظاهر شد.
گفتم اگه اجازه بدین من میام اونجا حضورا و کمکم رو همونجا میدم... خانومه گفت تا فردا بیشتر وقت نیست بعد چه کاریه که اینهمه راه رو بیاین... گفتم اون نزدیکی ها آشنا دارم... میام دفتر مرکز همونجا کیف رو میخرم... از خانومه اصرار بود کلی که شما کیف رو بخیرین از نزدیک هم تشریف بیارین..
خلاصه گفتم باشه.. مشخصاتم رو پر کنین... گفت کدوم کیف رو میخواین؟ با فکر اینکه 16 تومن بیشتر تو کیفم نبود اما متاسف از اینکه نمی تونم بیشتر کمک کنم. خانوم گفت فردا بسته اتون میاد حتما خونه باشین.
داشتم کتاب میخوندم.. یکم که گذشت فکر کردم این خانومه چرا اینقدر اصرار داشت بفرسته در خونه...
از 118 شماره این مرکز رو خواستم.. گفتن ثبت نشده.
دوباره زنگ زدم و شماره بهزیستی رو گرفتم... جریان رو گفتم..
خانومه گفت عزیزم اینجا شلوغه من نمی تونم حرف بزنم.. اما اینو بگم به این آگهی ها توجه نکنین...نه تلفن نه اونهایی که میان در خونه... بهزیستی از این طریق کمک دریافت نمیکنه!!هر چی خواستین مستقیم به مراکز بدین!!
آب یخی بود که ریختن رو سرم... عصبانی شدم از اون زنه که احساسات منو به بازی گرفته بود.. به شماره ای که افتاده بود زنگ زدم .. بهش گفتم لطفا برام نفرستین... گفت چرا.. من رو حرف شما حساب کردم و.... گفتم منم رو حرف شما حساب کردم اما بهزیستی وجود همچین کیف و فرمهایی رو انکار کرد...
خانومه گفت خیال کردی الکیه؟ من ازت شکایت میکنم! ما وجود داریم .. آسایشگاه رو میتونین ببینین... وقتی کشوندمت به مراحل قانونی اونوقت میفهمی...
گوشی رو گذاشتم..
معمولا این چیزها اذیتم نمی کنه اما دلم شکست با این تلفن..
شاید به خاطر سادگی خودم که به خیالم داشتم کمک میکردم و گرگ بودن آدمهایی مثل اون خانومه که اینطور به سادگی احساسات من و افراد دیگه رو به بازی گرفتن.
بلاخره دیروز آخرین امتحانمو دادم و تموم شد.
این ١ ماهه شدیدا مشغول بودم از یک طرف با کلاسهای دانشگاه و از اون طرف کلاسهای دیگری که میرفتم و کارهای عملی زیادی که برای هر دو باید انجام میدادم.
آرتین تو این مدت نهایت همکاری رو کرد و با اینکه توجه و وقتم براش خیلی محدود شده بود اما با سرگرم کردن خودش با نقاشی و پازل و کارتون و.... امکان کار و تمرکز رو برام بیشتر میکرد. هر هفته هم چند روزی رو خونه مامانم بودیم که اون روزها برای آرتین خیلی عالی بودن.
از ماجراهای این روزها:
- صبح بلند شده...بابا میثم میگه سلام ..چطوری؟؟؟
آرتین: سلااااااام.. چطوری سیب زمینی!!!!
- یه قاشق چایخوری آورده زیر من گذاشته!
آرتین:تو غذابی(غذا)!!! میخوام با قاشق برت دارم بخورمت!!!
- آرتین: نسیم بیا کشتی بگیریم.
من زیاد دلم نمی اومد اینکار رو بکنم اما چون باباش نبود و تا عصر هم راه زیادی مونده بود قبول کردم. اولش کشتی گرفتیم و هر ٢ دقیقه ١ بار میبوسیدمش که مثلا نشون بدم خشن نیستم!!!!
آرتین : اااااه نسیم .. بوس نههههه! کشتی بگیر!
داشتم فکر میکردم به انیکه خشن تر بشم و بزار هر جوری خواست منو بزنه که یکهوووو با سر کوبید تو بینی مبارک بنده! تا ١٠ دقیقه همه چی جلوی چشمام تیره و تار بود!!!
-در حال کشتی با میثم .. آرتین: میثم تو خیار شوری!!!
- اومده سراغم در حالیکه دستاهشو نگه میکنه میگه نسییییم... ببین دستامو؟؟ دستام brownz e!!! دستای تو White... خنده ام گرفته بود از این دقتش.. دستهای میثم چه رنگیه؟؟؟ آرتین: دستهای میثم Greem e !! نه مال میثمم Brownze!
این روزها وقتی عصبانی میشه تکی کلامش اینه.....
-اااااهههه.. چرا حرف گوش مِمیدی؟؟(نمیدی) .... چَخ (چقدر) دیوونه ام میکنی!
محبتهاش هم شیرین تر شده... کاملا میدونه از ماچ کردن و حرفهای خوب در چه مواقعی استفاده کنه که حرفش رو به کرسی بشونه!
-یه کار بدی که میکنه قبل از اینکه بهش چیزی بگم میاد دست میکشه رو سرم... آرتین: چطوری فرفری؟ قلقلی؟ مرغ زرد کاکلی!!!! و دنباله اش هم تو چشمام نگه میکنه و یه لبخند از بنا گوش در رفته تحویلم میده!
- آرتین: تو جیگر طلا منی
-آرتین: میدونی خیلیییی دوست دارمااااااااااا!!!
- سر منو کج میکنه... آرتین: تو چایی ای.. میخوام بریزمت! ششششرررر!!!
لطف آرتین شامل حال مورچه های زحمتکش شده و داره براشون علف جمع میکنه که بخورن!

بلال خورون!! پارک نزدیک خونه که عصرها هر وقت فرصت بشه میبرمش


پاییز خوبی رو برای تک تکتون آرزومندیم...
