شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
اول صبحه... تو آشپزخونه ام..
به بابایی یاداوری میکنم شربت و اسپری بینی آرتین رو...
همینطور که صبحانه رو اماده میکنم میشنوم صداشونو...
آرتین با صدای بغض آلود و لرزون:بابایی..عزیززززم....قربونت برم ...من از اینا نمی خوام... بوی بد میده.. قربونت برم دیروز زدم... به خدا(تو رو خدا)...نمیخوام...
و بعدش بغضش میترکه
صدای گریه اش نشونه خالی شدن اون اسپری بد بو تو بینی اشه
همراه با بغض پسرکم منم بغض میکنم...
شب دوباره باید تکرار بشه و فردا و....
بلاخره طلسم دو تا درس باقی مونده هم شکسته شد و امتحانهاشو دادم... و بعدش هم منتظر نتایج کنکورم ببینم قبول شدم یا نه!
فردا هم اولین امتحان باباییه که براش آرزوی موفقیت میکنم.
هفته پیش چون امتحانم تا ساعت 2 بود مجبور شدم بذارم مهد بمونه. فکر نمی کردم مشکلی داشته باشه. بعد از امتحانم اومدم خونه و شروع کردم برای خوندن برای امتحان روز بعدم... یهو گفتم بذار بپرسم چطوره... زنگ زدم گفت تمام مدت رو از وقت نهار گریه کرده که مامانم کجاست... بجز یه تیکه نون بربری چیزی نخورده بود و به سختی 10 دقیقه خوابیده بود...
خیلی ناراحت شدم اما خوشحالم که فهمیدم اگه قرار شدبذارم کل روز بمونه از قبل باهاش تمرین کنم...
روز بعد هم گذاشتمش اما :30 رفتم دنبالش ... چیزی نخورده بود بازم اما از گریه خبری نبود خدا رو شکر...
سوالهای پی در پی آرتین هنوز ادامه داره و حتی بیشتر شده. گاهی میبینم 1 ساعت بیشتر دارم جواب سوالهاشو میدم...
بابایی داشت باهاش بازی میکرد..
میگه مامانی.. بابایی ام منو زد تنم brownz شده...
گفتم بابایی باهات بازی میکرد...
میگه نه.. ببینم brownz شده... و به خال بالای رانش اشاره میکنه
خندیدم... نه اون خاله... بابایی باهات بازی کرد ولی شما رو نزد...
خاله??? چرا خاله؟؟
خاله دیگه...لکه قهوه ای رو پوستته...
چرا رو پوستمه؟؟؟ و.......
هنوز مرسی و خواهش میکنم رو قاطی میکنه... وقتی بهش یه چیزی میده گاهی میگه مرسی و گاهی خواهش میکنم!!
اگه بهش بخورم یا یه کاری رو اشتباهی انجام بدم میگه مامان.... ههههههه... لَخشید!!!(ببخشید)
موقع رانندگی عاشق سرعته.. همیشه به من میگه مامان محکن برو از این ماشین خوشگلا جلو بزن!!!
هر جا ماشین قشنگ میبینم مخصوصا اسپرت ها رو خیلی دوست داره.. مخصوصا با زنگ جیغ... فکر میکنم آخرش باید یه هیوندا زرد براش بخریم:)))
برای همه بیرون رفتنهامون دائم اظهار نظر میکنه و گاهی اگه قراره جایی بریم که بهش خوش نمیگذره اونقدر میگه که کلافمون میکنه...(دقیقا مثل بچگی های خودم که خیلی جاها رو با مامانم نمی رفتم)
هر روز دلش میخواد با هم کیک درست کنیم... اینم کیک هویج که با مامانم داره درست میکنه.
هنوز با تب دائمی اش درگیریم و دکتر نظرش رو عوض کرد و گفت این نیاز به عمل داره چون تو فصل سرما خیلی از این بدتر میشه. بازم نظر چند تا دیگه رو هم میپرسیم و تصمیم نهایی رو میگیریم.
اگه کسی دکتر گوش و حلق وبینی خوب میشناسه که تو بیمارستان خوب هم کار کنه ممنون میشم معرفی کنه.