شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||

داشتم اماده میشدم برای بیرون رفتن و طبق معمول موهامو جمع کرده بودم...
آرتین اومد سراغم ... موهامو از تو گل سر میکشه بیرون و میریزه جلوی صورتم... میگم نکن آرتین جان میخوام برم بیرون موهامو بهم ریختی...
میگه اونجوری زشته....و همونطور که یک چشمم رو با موهای آشفته و به هم ریخته میپوشونه میگه اونجوری بری بیرون همه بهت میخندن.. الان ببین چه خوشگل شدی:)
-------
آرتین شیطنت میکرد و من دعواش کردم...
گفت الان زنگ میزنم به نیما که دعوات کنه(عموش)
باباش عصبانی شد و گفت الان خودم به نیما زنگ میزنم..
یه شماره الکی گرفت و به نیما گفت که آرتین تا وقتی شیطنتش رو ترک نکنه اونجا نمیاد...
آرتین با بغض و چشمای پر از اشک گفت بابا... به حرف من گوش کن ببین من چی میگم!!! و بغضش بیشتر شد.... تو زنگ نزدی به نیما.... باید اولش زنگ بزنه اینجوری 1.2.3!!! بعدش میتونی حرف بزنی...
من و بابایی داشتیم از خنده میترکیدیم که چطور مچمون رو گرفته!!
-----------
این روزها عاشق درگوشی حرف زدن شده و براش یه تجربه و لذت جدیده.... دائما میاد پیشم و وعده خرید عروسک و شکلات و ماشبن بهم میده اما در گوشی...

از قایم موشک بازی هم خیلی لذت میبره و از هر فرصتی برای قایم شدن استفاده میکنه....
شبها قبل از خوب به من میگه مامان تو برو قبل از خواب جیش کن بعد بیا... و من باید برم تا آرتین و بابایی قایم بشن و من با کلی سر و صدا و جیغ و داد از زیر پتو ها پیداشون کنم!!!

نمی دونم چرا ذهنم انسجام سابق رو نداره... هزاران حرف و مطلب برای نوشتن دارم اما وقتی میام بنویسم هیچی نمیاد!!!! از 4 شنبه آینده کلاسهام شروع میشه...
شوق و ذوق دارم خیلی.. امیدوارم که بتونم از پس همه کارها مخصوصا آرتین به خوبی بر بیام.
بعد از مدتها دوباره اومدیم....
گاهی وقتی خونه نشینی ام طولانی میشه احساس میکنم وابستگی ام به این دنیای مجازی و شیرین روز به روز بیشتر میشه.
چون تو روزهای گرم تابستون چاره ای جز گذراندن بیشتر روز تو خونه کوچیکمون رو نداشتیم تصمییم گرفتم توی برنامه های خودم تجدید نظر کنم.
اینترنتم تا حد زیادی تعطیل شد و بیشتر وقتم رو صرف کتاب خوندن و تحقیقات و کارهای مفید.. آشپزی های جدید..شیرینی پزی و بازی های مختلف میگذشت. مهمونی های خونه فامیل پدری و مادری رو هم زیاد کردیم که به وروجک کوچولومون بیشتر خوش بگذره. البته آرتین بجز 1 ماه مرداد هر روز مهد میرفت و از این نظر مشکل زیادی برای سرگرم کردنش نداشتم.
و احساس میکنم تغییر بجا و خوبی بود چون با قبولی ام برای دانشگاه افتادن در مسیر درس و تحقیق لازم بود.
ثبت نام کردم و کلاسهام از مهرماه شروع میشه.
هنوز برای فرستادن آرتین به مهد توی مهر ماه و هوای خنک شک دارم... از اونجاییکه خیلی از مادران ملاحظه بچه های دیگه رو نمی کنن و اونها رو با بیماری های مختلف میفرستن مهد بچه هایی با شرایط آرتین شدیدا در معرض دریافت این ویروسها هستن. 1 ماه دارم برای تصمیم گیری و بررسی شرایط اما فکر کنم بازم باید این وظیفه سخت رو به عهده مادرم بذارم.
آرتین تو این مدت بهتر بود و وزن گیریشم بهتر از قبله. حداقل میدونم از روزی 1 وعده غذا رسیده به روزی حداقل 3وعده و برای من شدیدا امیدوار کننده است.
هنوز اسباب بازی های مورد علاقه اش ماشین و دایناسوره.
شیطنت هاش بیشتر شده .
قبلا دست بزن نداشت ولی این روزها منو بابایی در موقع اعتراض از کتکهای وروجک در امان نیستیم. البته کتک زدنهاش فعلا فقط برای ما و اقوام نزدیکه!!!
حرفهاش روز به روز شیرین تر و بامزه تر میشه اما ثبت کردن و یادآوری همه اشون مخصوصا با حافظه من امکان پذیر نیست... فقط یه جورایی اون لحظات حالشو میبریم!!!
اینم یه عکس تازه از وروجک تو یه روز بارونی شهریور!
