شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

 

یه مداد و چند برگ کاغذ بر میدارم و میشنم رو مبل...

سعی میکنم ذهنم رو معطوف طرحم بکنم ..... شروع میکنم به کشیدن که:

آرتین: مامان ج... دارم!

بدو بدو میبرمش برای انجام کار مربوطه....

برمیگردم...

دنبال مداد و کاغذم میگردم....رو میز آشپزخونه است...تا دست میبرم که برش دارم:

آرتین: مامان پ... دارم!!!

بازم میریم....

لباسشو تنش میکنم و میشینم...

آرتین: مامان juice میخوام!!!

5 دقیقه بعد...

آرتین: مامان تخمه میخوام... نه بادوم هندی میخوام.....

اتد ناتمومم هنوز رو میز آشپزخونه است...

یعنی تا آخر شب میتونم 5 تا طرح خوب بزنم و اجرا کنم؟!؟!؟!

این روزهام اینطوری میگذره...

شاید باید بیشتر عادت کنم....

کلاسهای بابایی هم که شبها تا 8 طول میکشه و نبودش هر روز بیشتر و بیشتر حس میشه.

-----

هفته پیش یه سفر 2 روزه داشتیم به دیار بابایی... همدان..

با اینکه سفر کوتاهی بود اما خیلی خوش گذشت...

اینم چند تا عکس از لونا پارک همدان...

 

 

 

+ آرتین ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من