شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
٢ سال پیش توی همچین شبی تا صبح در حال قدم زدن توی راهرو های بیمارستان بودم تا دردهام قابل تحمل تر یشه. و ماما پا به پام راه میرفت انگار که با من درد رو حس میکرد.و هر از چند گاهی منو روی صندلی مینشوند و دستشو رو شکمم میگذاشت که حس کنه قدرت دردهام تا چه اندازه است. بعد با صورت خندان بهم مژده میداد که اومدن تو نزدیکه و من تو فکر بودم که بابا رو چطوری نصف شب خبر کنم که بیاد بیمارستان. ماما بهم توصیه کرد چند دقیقه ای بخوابم تا انرژی داشته باشم. بین هر دردی ۴-۵ دقیقه ای فاصله بود و تو اون فواصل به چنان خواب عمیقی فرو میرفتم که خودمم باورم نمیشه. وقتی میگم درد..از لحاظ جسمی درد بود ولی از لحاظ روحی شیرین ترین حس دنیا بود. خسته بودم اما احساس ناراحتی نمی کردم... مشتاق بودم برای دیدن روی ماه تو.

صبح شد. بابا اومد. منتظر اتاق زایمان بودیم. دلم بیتاب بود. ٩ ماه و٢ هفته (۴٢ هفته) صبر کرده بودم اما این ساعتها گذشتنش برام سنگین بود. عقربه های ساعت کند شده بودن و حرکت نمی کردن انگار. حتی نهار رو هم به سختی خوردم. فقط دلم میخواست هر چه زودتر تو رو در آغوشم بگیرم.
ساعت ۵ بهمون گفتن اطاق زایمان خالی هست...شامم رو بخورم و زودتر برم اونجا. من از هیجان دستا میلرزید. شام نخوردم. رفتیم طبقه بالا. منتظر موندیم... چند ساعت... هر دکتر و مامایی کاری میکرد و میرفت و منو بابا موندیم و انتظار. ضربان قلب کوچولوت موقع دردهای من کم میشد. تو دلم بهت میگفتم پسر.. تو قوی هستی.. مقاومت کن.. تو بیا.. از این به بعدش خودم مراقبتم. نگرانش بودم. بابا پا بند هایی که قرار بود بهت ببندن رو بهم نشون داد. بغض گلومو گرفته بود. دعا میکردم فقط صحیح و سالم بیای. دکتر باهام حرف زد. گفتم نگرانم. گفت میتونی سزارین کنی. گفتم آره. کلی امضا باید میکردم بعد برام از معایب سزارین گفتن و.... من گوش نمیکردم..... بردنم تو اطاق عمل. باورم نمیشد که نترسیدم. گفتن دولا شو روی میز کنار تخت... دولا شدم. فشاری پشتم حس کردم و پاهام گرم شد. خوابیدم. دیدم بابا اومد پیشم. رنگش پریده و لبهاش خشک بود. دلم براش سوخت. دستمو گرفت تو دستش. ماما گفت تا چند دقیقه دیگه همه چی تمومه. ساعت ٢ صبح بود. هنوز ١٠ دقیقه نگذشته بود که ماما گفت الان میاد. گوش میکردم... منتظر صدای گریه بودم. ماما گفت بچه های سزارینی خیلی هاشون گریه نمی کنن... یکدفعه صدای گریه پیچید تو اطاق... باورم نمیشد. این صدای گریه فرشته من بود. بعد از ٢ سال هنوز قشنگترین صداییه که تو گوشمه. آوردنت جلو... یه فرشته کوچولو با چشمهای باز و دهن باز!!! بردنت و بعد از جند دقیقه آوردنت دادن دست بابا. بابا میگفت خیلی نازه.. ببینش. و منم خوابیده رو تخت سرک میکشیدم تا درست ببینمت. گریه میکردی... صدات کردم ساکت شدی. بابا گفت صداتو میشناسه. دستهای کوچولوتو گرفتم و گفتم این قشنگترین چیزیه که تا حالا دیدم. یه موجود نرم و پنبه ای و ظریف با چشمهای درشت و کنجکاو!





٢سال به سرعت گذشت
اون روزها با در آغوش گرفتنت در عرش سیر میکردم و امروز وقتی که دستهای کوچولو و مهربونت رو دور گردنم حلقه میکنی و صورتتو به صورتم میچسبونی. وقتی توی چشمام نگاه میکنی و صورتم رو نوازش میکنی.
امروز راه رفتنت.. حرف زدنت.. شیطنت هات... برام زیباترین تصاویر هستی رو میسازن.
با هر حرکتت لبریز شوق و عشق میشم و لحظه به لحظه خدا رو شکر میکنم برای داشتنت.
فرشته قشنگ و مهربونم.... تولدت مبارک...برات آرزوی بهترین ها رو دارم.
عاشقتم وروجکم




