شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
امسال کلی برنامه ریزی داشتم واسه ١٠ آبان.. ٩ امین سالگرد ازدواجمون.
اما بعد از اون جریان و به باد رفتن پس اندازم که قرار بود باهاش کادوی میثم رو بخرم حس و حالی نداشتم برای این روز... میخواستم براش یه نامه بنویسم و شاید یه شام بیرون.
اون روز از صبحش درگیر کارهای مختلف بودم بعدش رفتم بیرون دنبال کاری تا حدود ٧ شب.
به میثم زنگ زدم که ببینم کی میاد.. گفت حالا حالاها کار داره... اولش میخواستم بگم امشب رو حداقل زود بیا خونه شام رو بریم بیرون. اما بیخیالش شدم. میدونستم کار زیاد داره و بارونم اساسی میبارید. و بجز یه تیشرت میدونستم چیزی تنش نیست! میرداماد بود. گفتم بارونه. اینهه راه نیا تا خونه. برو خونه مامانم ما هم میایم اونجا.
رفتم خونه لباس گرم برداشتم براش با کاپشنش.. و راه افتادم سمت قلهک. تمام روز تو ترافیک بودم و اون ترافیک شبانه دیگه کلافه ام کرده بود.
وقتی رسیدم دم در خونه مامانم بود. تازه رسیده بود. ما رو فرستاد بالا تا ماشین رو پارک کنه. اونقدر خسته بودم که بعد یک سلام کوتاه به مامان و بابام رفتم بالا تو اطاق خواب.
همینطور که با عجله لباسهای آرتین رو عوض میکردم و کمی هم غرغر ناشی از ترافیک چاشنی اش میکردم میثم با خنده نگاهم میکرد.... اخرش عصبانی شدم گفتم من اینقدر خسته ام چرا همه اش بهم میخندی؟؟ گفت همینطوری.. با مزه غر میزنی!!!!!
داشتم کلافه میشدم! گفت حالا بیا یکم بشین... نشستم.. گفت تو اصلا حواست به اطرافت نیستااااا!!! گفتم چرا؟؟!؟!؟!
یهو چشمم افتاد به میز روبروم... چی میدیدم!!!!

اونقدر خوشحال بودم که نمی دونستم چی بگم.. فقط گفتم چرا اینکارو کردی!
میدونستم که براش خیلی سخت بوده و فقط بخاطر دلخوشی من اینکارو کرده.
میدونم هر چی بگم جبران این کارش نخواهد بود....
میثم عزیزم...
برای تمام لحظات بی نظیری که برام ساختی ازت ممنونم.

