شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
اول صبحه... تو آشپزخونه ام..
به بابایی یاداوری میکنم شربت و اسپری بینی آرتین رو...
همینطور که صبحانه رو اماده میکنم میشنوم صداشونو...
آرتین با صدای بغض آلود و لرزون:بابایی..عزیززززم....قربونت برم ...من از اینا نمی خوام... بوی بد میده.. قربونت برم دیروز زدم... به خدا(تو رو خدا)...نمیخوام...
و بعدش بغضش میترکه
صدای گریه اش نشونه خالی شدن اون اسپری بد بو تو بینی اشه
همراه با بغض پسرکم منم بغض میکنم...
شب دوباره باید تکرار بشه و فردا و....