شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

قصه ....

روی بینی آرتین یه جوش کوچولوی قرمز زده...

بابایی میگه... آرتین چرا دماغت قرمز شده...

آرتین دستش میزنه و برامدگی کوچولو رو حس میکنه...

آرتین: میدونی؟ دیروز رفتم بیرون خووووب؟ بعد یه زنبور نشست رو دماغم خوووب!...بعد دماغم رو نیش زد...

من خیلی دردم اومد... خووووب...گریه کردم....رفتم پیش آقای دکتر... گفتم که دماغمو زنبور نیش زده دماغمو خوب میکنی: خوووووب!... دکتر گفت بله که میکنم... و دکتر زد!!!

بابایی: دکتر چی زد؟؟؟

آرتین: دکتر ماساژش زد... حالا خوب خوب شده:)))

--------------

آرتین در حال بازی تو اتاقش با باباییه و همه اسباب بازی ها رو بهش نشون میده اما نمی ذاره بازی کنه...

بابایی: یه ماشینم به من بده بازی کنم. اخه من هیچی ندارم:(

آرتین: نمیشه.. اینارو همه مامانی ام واسه تولدم خریده... ببین چقدر زیاده..

بعد منو صدا میکنه: مامانیییی مرسی که واسه ام اینقدر اسباب بازی خریدی... من عاشقتم..... مامانی مرسییی که منو نمی زنی!!!:)))))))))))))))))))

---------------

آرتین داستانهای با مزه ای از خودش میگه.... گاهی میخندم به بامزگی شون و گاهی هم لذت میبرم از اینکه اینقدر خوب یه داستان برای خودش میسازه...

اما درست نمی دونم چه نوع برخوردی باید باهاش داشته باشم... آیا این داستانها یه خلاقیت مثبته یا خلاقیتی که در آینده منجر به دروغ گفتن بشه...

هفته آینده امتحاناتم شروع میشه... کارهام خیلی زیاده مخصوصا اینکه توی طول ترم توی خونه زیاد نتونستم کار کنم و اکثر کارهایی که برای پایان ترم دارم کارهاییه که توی کلاس انجام دادم. الان چند روز در هفته رو میرم خونه مامانم و میشینم تو اطاقم و تا اونجایی که چشمام و انرژی ام یاری کنه کار میکنم....

و روزهایی مثل امروز که خونه ام همه کار میکنم بجز درس!

 

+ آرتین ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من