شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

 

من اومدم بلاخره. الان ۲ هفته است.

۸ ژانویه یعنی ۱۸ بهمن ساعت ۲:۱۰ صبح

وزنم ۳۳۸۰ بود. 

تو این ۲ هفته ای اینقد سر مامانم رو شلوغ کردم که حسابی شب و روزشو گم کرده بود.

داشتن یه پسر نازی مثل من این حرفا رو هم داره دیگه!

باید بگم که اومدنم ماجرا زیاد داشت. کلی دیر کردم و بعدشم مامانی سر زایمانش

مشکل داشت ولی اونطور که خودش میگه منو که دیده همه چی یادش رفت!

حتی ضریان قلبشم که کلی خراب بود ، وقتی منو دادن بغلش یهو خوب شد دیگه!!!  از اینجا می تونم بگم مامانی منو کلللییی زیاد دوست داره.

بابایی هم این روزها با احساساتش درگیره! می دونم دوست داره منو گاز بگیره و لپلم رو بکشه ولی کلی به خودش فشار میاره که این کارها رو نکنه! آخر سرشم مجبور میش زبونشو گاز بگیره... الان زبون بابایی سوراخ سوراخهههه

چند روز پپیش دکتر وزنم کرد بالای ۳۵۰۰ بودم... دکتر گفت عالیه! اما اون که نمی دونه من چقد می خورماینقد می خورم که سرمو دیگه نمی تونم تکون بدم... ا گوشه های لبم هم همیشه شیر جاری! مامانی و بابایی کلی بهم می خندن

گهگاهی هم یه لبخندی می زنم که همه کی ذوق می کنن.. نمی دونم چرا!!!

یه دفعه که بابایی داشت باهام بازی می کرد یه قهقهه هم زدم ولی خودم نفهمیدم چطوری و از کجام در اومد !! چشام از ترس گرد شدن!! و مامانی و بابایی هم طبق معمول خندیدن بهم!

 خوب من برم سراغ شیر فعلا!

باااااااااااای

+ آرتین ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من