شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"

 

این هفته قرار گداشته بودم با خودم که اگه مامانی ۵ شنبه بره دانشگاه باهاش قهر کنم و دیگه حرف نزنم باهاش...
مامانی مثل اینکه زودتر نقشه ام رو خونده بود چون صبح به بابایی گفت این هفته درس و دانشگاه تعطیل... خلاصه کلی خوشحال شدم...
زودی حاضر شدیم و راه افتادیم طرف جاده چالوس.. میخواستین بریم باغ لاله رو ببینیم...
هوا عالی بد.. خنک.... من تو کریرم داشتم باپاهام بازی میکردم و آواز میخوندم...
تا گچسر رفتیم بعدد فهمیدیم ۲ روز پیش تموم شده...
مامانی و بابایی غصه خوردن

ولی خیلی خوشحال بودیم که جاده رو با هم اومدیم..

 بابایی عاشق جاده چالوسه...
من شیرم و خوردم ... رفتیم یه رستوران تو راه که کنار رودخونه بود.... من نشستم تو کریرم و دستمالهای رستورانو کشیدم بیرون...بعد هوس کردم برم سراغ ماءالشعیر بابایی....
تا دهنمو باز کردم که بخورم بابایی ازم گرفتش و زنبوری(یکی از عروسکام) رو داد دستم....
سرمو گرم کرد و خودش همه اشو خورد!!! ولی خیلی خوش گذشت:)

+ آرتین ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

حمید عسگری-کما۳-بیا دنبال من