شاهزاده کوچولوی ما "آرتین"
|
||
۵ شنبه صبح در حال جمع کردن و مرتب کردن خونه...
٧ صبح...
آرتین وروجک چشماشو باز میکنه... یه لبخند میزنه:
آرتین: نسیم.. ماشین بزرگمو بیار!
نسیم.. کمی فکر میکنه و تک تک ماشینهایی که به نظرش میرسه بزرگن رو میاره جلوی چشم پسرک !
همونطور که دراز کشیده میگه این نه... این lorry e .. این نه.. این truck e و....
نسیم: نمی دونم کدومو میخوای!
آرتین: بزار پاشم ببینم...
میره تو اطاقش یکم میگرده
آرتین: مثل اینکه نیستش.. فکر کنم خونه مام مونده.. من برم خونه مام ماشینمو بیارم و بیام.. زود میام!!! و رفت سراغ کفشاش!
نسیم: پسرم الان ساعت 7 صبحه.. بابا هنوز خوابه.. بذار بیدار بشه میریم میاریمش.
آرتین: من برم میثمو گیگیله (قلقلک) بدم بیدار بشه...
و بعد از چند دقیقه باباش بیدار بود!

------------
هفته پیش خونه مامانم بودم که تلفن زنگ میزنه.
گوشیو بر میدارم و خانومی میگه من از بهزیستی تماس میگیرم و ... اول میخواستم طبق معمول خداحافظی کنم و قطع کنم اما گفتم بزار بینم چی میگه.
گفت ما به مدت 1 هفته از بهزیستی فرمهایی رو گرفتیم که یه سری کیفهای کمکهای اولیه رو میفروشیم.. یکی برای 15000 تومان و یکی 35000...
اسم مرکز بهزیستی رو پرسیدم.. گفت امام حسن.. تو جنوبی ترین نقطه تهرانیم و.... تصویر یکی مراکز معلولین که برام بصورت ایمیل اومده بود جلوی چشمام ظاهر شد.
گفتم اگه اجازه بدین من میام اونجا حضورا و کمکم رو همونجا میدم... خانومه گفت تا فردا بیشتر وقت نیست بعد چه کاریه که اینهمه راه رو بیاین... گفتم اون نزدیکی ها آشنا دارم... میام دفتر مرکز همونجا کیف رو میخرم... از خانومه اصرار بود کلی که شما کیف رو بخیرین از نزدیک هم تشریف بیارین..
خلاصه گفتم باشه.. مشخصاتم رو پر کنین... گفت کدوم کیف رو میخواین؟ با فکر اینکه 16 تومن بیشتر تو کیفم نبود اما متاسف از اینکه نمی تونم بیشتر کمک کنم. خانوم گفت فردا بسته اتون میاد حتما خونه باشین.
داشتم کتاب میخوندم.. یکم که گذشت فکر کردم این خانومه چرا اینقدر اصرار داشت بفرسته در خونه...
از 118 شماره این مرکز رو خواستم.. گفتن ثبت نشده.
دوباره زنگ زدم و شماره بهزیستی رو گرفتم... جریان رو گفتم..
خانومه گفت عزیزم اینجا شلوغه من نمی تونم حرف بزنم.. اما اینو بگم به این آگهی ها توجه نکنین...نه تلفن نه اونهایی که میان در خونه... بهزیستی از این طریق کمک دریافت نمیکنه!!هر چی خواستین مستقیم به مراکز بدین!!
آب یخی بود که ریختن رو سرم... عصبانی شدم از اون زنه که احساسات منو به بازی گرفته بود.. به شماره ای که افتاده بود زنگ زدم .. بهش گفتم لطفا برام نفرستین... گفت چرا.. من رو حرف شما حساب کردم و.... گفتم منم رو حرف شما حساب کردم اما بهزیستی وجود همچین کیف و فرمهایی رو انکار کرد...
خانومه گفت خیال کردی الکیه؟ من ازت شکایت میکنم! ما وجود داریم .. آسایشگاه رو میتونین ببینین... وقتی کشوندمت به مراحل قانونی اونوقت میفهمی...
گوشی رو گذاشتم..
معمولا این چیزها اذیتم نمی کنه اما دلم شکست با این تلفن..
شاید به خاطر سادگی خودم که به خیالم داشتم کمک میکردم و گرگ بودن آدمهایی مثل اون خانومه که اینطور به سادگی احساسات من و افراد دیگه رو به بازی گرفتن.