خاطره زایمان ...1

با نزدیک شدن به روز تولد آرتین همه خاطره های تلخ و شیرین و دلهره ها.. شوق و ذوق ها و انتظارها برام زنده  میشه..

 

روز ١٠ اردیبهشت ١٣٨۶ بود که از طریق بیبی چک فهمیدم که یه مهمون کوچولو دارم. روز بعدش رفتم واسه آزمایش خون و عصرش رفتیم جواب رو بگیریم... من و بابایی هر دو میلرزیدیم.. نمی دونم مال ترس بود یا دلهره یا.... وقتی جواب آزمایش رو باز کردیم نمی دونستم چیکار کنم... بخندم.. گریه کنم...؟

طبیعتا خیییلی خوشحال بودم.. اما شادی آمبخته با ترس و دلهره.. ٩ ماه زمان کمی نبود... بعدا چی میشه؟؟‌آیا از پسش بر میام؟ آیا مامان خوبی میشم؟؟ نینی ام چطوری میشه؟؟ دختر یا پسر؟؟ همه اینها یک دفعه اومد و سرم...

همون شب با جعبه شیرینی رفیتیم خونه خانواده ها مون و خبر و بهشون دادیم.

بعد از اون روز تا یه مدتی گوشه گیر شدم... مقداری حالت تهوع و دلزدگی از غذا ها و بوهای مختلف حالمو بدتر میکرد...

٣ ماه اول که تموم شد یواش یواش بهتر شدم..  و شروع کردم به برنامه ریزی... پیدا کردن اسم دختر و پسر.. خریدهای کوچولو و.....

بابایی و تمام این مدت خیلی کمکم کرد و بهم آرامش داد..

و ماه ششم بودم که تصمیم گرفتیم همراه پدر و مادرم برم انگلستان و طبیعتا همونجا هم زایمان کنم...

٢٩ هفته بودم که پرواز کردم .. یه سفر طولانی ١۵ ساعته...

١-٢ هفته ای رو خونه دوستی موندیم تا خونه گرفتیم...

روزهای آسونی نبود... یه جورایی غریب شده بودم با اونجا!

 همه جا رو پیاده یا با اتوبوس میرفتیم..اونم تو سرما...

اما یواش یواش حس کردم این پیاده روی های طولانی بهم کمک میکنه و از اونجاییکه شدیدا گرمایی شده بودم سرما اصلا اذیتم نمی کرد ...

تو ایران تاریخ زایمانم رو ٢١ آذر داده بودن... ولی اونجا ٢۵ دسامبر که میشد روز کریسمس..

خلاصه من از ٢١ آذر هر روز منتظر بودم.. ساکمو بستم.. هر روز دوربین رو شارژ میکردم..

اما روزها و شبها میگذشت.. من سنگین تر میشدم و از نینی خبری نبود..

داشتم نگران میشدم... هر روز مامان بزرگم.. خاله هام .. خواهرام... خانواده بابایی... دوستام.. همه ازم میپرسیدن چی شد؟؟ واسه جلو گیری از سوالات بیشتر تلفنها رو جواب نمیدادم وتو status مسنجرم نوشته بودم"هنوز خبری نیست!!!"

هر چند روز یه بار ماما میومد خونه و چکم میکرد... میگفتن سرش کامل اومده تو لگن و هر لحظه دیگه باید بیاد!

25 دسامبر گذشت.... new year هم شد... 10 روز بعد از تاریخ due (تاریخی که بچه باید به دنیا بیاد) رفتم بیمارستان (10 روز گفتنش آسونه.. هر لحظه اش برام یه سال میگذشت!) 1 ساعتی رو مونیتور بودم.. همه چی خوب بود فقط سرویکس 2 سانت باز شده بود!  دکتر گفت که فکر کنم باید هر لحظه بیاد اما اگه نیومد 1 شنبه ساعت 5 بعد از ظهر اینجا باش که اینداکشن رو شروع کنیم (اینداکشن به یه سری کارها میگن که واسه شرو زایمان انجام میدن.. سرم.. ژل مخصوص و پاره کردن کیسه آب!) یه سری کارها هم گفت بکنم که شاید  contraction هام شروع بشه...

از اون شب بعد از معاینه یه سری دردها اومد سراغم... شب میومد و صبح از بین میرفت.. با بابایی میرفتیم پیاده روزی 5-6 ساعت! روی بلکه این کوچولو زودتر بیاد بیرون!

روزی که باید میرفتم بیمارستان دردهام همه روز ادامه داش.. به فاصله 5 دقیقه...

اما نزدیک غروب کم شد دوباره..

ساکمو اماده کردم...واسه هزارمین دفعه...لباس پوشیدم... هی میرفتم جلو آینه... دلهره داشم خیلی... بابایی هم رنگ صورش عین گچ بود!  اونم آماده شد و مامانم هم اومد... زنگ زدیم آژانس اومد..

بابام از زیر قران ردم کرد... معلوم بود نگرانه.. گف این دفعه بدون جیگیلی نیاییییی!!!

هوا تاریک شده بود.. فکر کنم موقع اذان بود... دعا میکردم همه اش...

رسیدیم بیمارستان... سریع تختمو بهم دادن... یه اتاق 4 تخته بزرگ که با پرده از هم جدا شده بودن... یه مونیتور داشت که تلویزیون.. اینترنت.. تلفن و... خیلی چیزا توش داشت...

همه تختها نینی داشن.. هر کی از کنارم رد میشد یه نگاهی به شیکمم میکرد و لبخند میزد! فکر کنم فکر میکردن 6 قلو دارم!!!

مامانم و بابایی تا 8 موندن... دکتر هنوز ویزیتم نکرده بود.. فقط رو مونیتور بودم...

گفتن که اونها باید برن ... وای نمی خواستم

اولین بارم بود تو عمرم که قرار بود تو بیمارستان بخوابم... میترسیدم... عین بچه ها!

میخواستم گریه کنم اما واسه روحیه بابایی که نگرانی تو چهره اش موج میزد دلداریش دادم و گفتم من اینجا اکی ام... تو برو استراحت کن و فردا بیا...

خودمو سرگرم کردم با جدول... همه تو اتاق با نینی هاشون سر گرم بودن و من تهنای تهنااااا...

رفتم به همه نینی ها سر زدم... کوچولو بودن و ظریف.. صداشون موقع گریه میلرزید...

وای که دلم ضعف میرفت.... دلم نینی ام رو میخواست... 

ساعت حدود 12 خواستم بخوابم ... دردهام شروع شد.. هی شدیدر میشد.. گفتم تو رو خدا قطع نشه و زود نینی ام بیاد...

ماما رو صدا کردم... گذاشتم رو مونیتور که شد دردها رو ببینه... بالا بود.. گفت اگه ابنجوری ادامه پیدا کنه همین امشب زایمان میکنی... گفتم شوهرم چی؟؟ میخوام باشه..

گفت به موقع اش خبرت میکنیم بگی بیاد....

دردهام 2 دقیقه 1 بار بود... یعد شد 1 دقیقه... فقط فرصت میکردم یه نفس عمیق بکشم وسطش که دردمو یکم آروم میکرد...

خوابیده دردم زیاد بود... رفتم تو  canteen  یا سالن غذا خوری قدم میزم... ماما هم اومد پیشم.. باهام راه میرفت و حرف میزن و دائم دردهامو کنترل میکرد...

خیلی خوابم میومد... رفتم دراز کشیدم... دردهام و گریه نینی ها نمی ذاشت بخوابم..

اما  1 ساعتی تونستم بخوابم.. بعدش دکتر اومد.5 صبح .... یه مرد هندی بود... معاینه ام کرد.. گفت دردها خوبه اما سرویکس کم باز شده...

کم کم دردهام کم شد.... هر 10 دقیقه 1 بار... رفتم صبحانه خوردم..

بابایی حدود  8 اومد پیشم....  دکتر بعدی یه خانوم بود.. معاینه کرد و گفت باید اینداکشن رو امروز شروع کنیم...

فقط باید یه اطاق زایمان خالی بشه...

بابایی طفلک نهار هم نداشتت.. رفتم چند تا از این ساندویچ 3 گوشها با یه بسته سالاد کش رفتم از تو آشپزخونه واسه اش(آخه و بیمارستان به همراه غذا نمی دادن!)

منو بابایی تا 5 نشستیم منتظر اطاق زایمان........

/ 8 نظر / 14 بازدید
مامان آرمان

نسیم جون جالب بود....منتظر بقیه اش هم هستیم.....ارزوی سلامت و خوشبختی و شادمانی برای آرتین جون و مامان و بابای گلش دارم...ببوسش[ماچ]

مهسا

کاش زودتر تا آخرش رو بنویسی خیلی قشنگ توصیف کردی. این پسملی هم کلی با دردسر اومده بوده ها . تو دلت جاش راحت بوده بچه نمی خواسته بیاد بیرون [لبخند]

فرزان ازاده

نسیم میکشمت با خیال راحت داشتم تا تهش می خوندم دیدم نیست[گریه][گریه][گریه][گریه] بنویس عکس برنزه منم بنداز

سارا

سلام عزیزم آخیییییییییییییییی[بغل]منتظره باقیش هستیمااااااااااا،خیلی خیلی زود بیا باقیشو تعریف کن.[چشمک]اگه عکس از همون لحظه ای که آرتینی به دنیا اومدم داری بذااااااااار(از آرتین کوچولو)[ماچ][زبان]

مامان رویا

نسیم جون با خوندن این خاطره یاد زایمان خودم افتادم من هم خارج ازایران زایمان کردم و همه مراحل تو رو داشتم یعنی تا اینجا که نوشتی

مریم

نسیم جون یکی از زیباترین خاطراتی هست که یک مادر می تونه داشته باشه با همه سختی هایی که داره ولی خیلی شیرینه [قلب]

ساناز

سلام

آیناز

سلام عزیزم خیلی قشنگ بود تا آخر بنویسش